شناسهٔ خبر: 25156 - سرویس مسائل علوم‌انسانی
نسخه قابل چاپ

نگاهی به جایگاه علوم سیاسی در حوزه‌ی علوم انسانی و اجتماعی؛

آیا عـلـوم سیاسـی اربـاب علـوم اسـت؟

علوم سیاسی در مقابل رأی به سرآمدی علم سیاست بر سایر علوم، برخی پژوهشگران فرانسوی معتقدند علم سیاست به طور منفرد وجود ندارد، بلکه همه‌ی علوم اجتماعی که با کارهای جامعه‌ی سازمان‌یافته‌ی بشری سروکار دارند علوم سیاسی خوانده می‌شود و علم سیاست تنها یکی از این علوم است. ازاین‌منظر علم سیاست، جامعه‌شناسی، اقتصاد، مدیریت و اخلاق همه علوم سیاسی هستند و این علوم نه تنها مرتبط بلکه وابسته هستند.

 

فرهنگ امروز/سمیه زمانی: ارسطو سیاست را دیهیم علوم می‌­نامید، ادعایی که «عبدالرحمن عالم» نیز در کتاب «بنیادهای علم سیاست» به شکل دیگری آن را طرح می‌کند؛ بدین مضمون که از زمان­‌های کهن علم سیاست را «ارباب علوم» نامیده‌­اند، هرچند «عالم» این سخن را در دوران معاصر گزاف دانسته، اما دور از حقیقت نمی­‌خواند. وی بر این باور است که در جامعه امروزی سیاست آن‌چنان با زندگی مردم درآمیخته شده است که همگان تجربه‌­ای از تأثیر و تأثر از آن را در حافظه­‌ی خویش ثبت و ضبط کرده‌­اند. در این زنجیره‌­ی استدلال است که در نهایت نویسنده‌ی کتاب بنیادهای علم سیاست بر مانایی علوم سیاسی در منصب ارباب و تاج‌دار علوم تأکید دارد. اما به نظر می‌­رسد سرآمدی و آقایی علوم سیاسی یعنی سیاست به‌مثابه علم مسئله‌ای قابل طرح است که در جای خود می­‌تواند پیامدهای گونه‌گونی داشته باشد. ازاین‌رو، این نوشتار در صدد واکاوی نسبت علوم سیاسی با سایر علوم و بررسی ادعای تسلط و آقایی این رشته بر سایر علوم است.

 

چیستی علم سیاست

مطالعات دانشگاهی با بحث پیرامون موضوع مطالعه آغاز می­‌شوند. در مورد علم سیاست طرح پرسش «سیاست چیست»، اغتشاش فکری و سردرگمی پیرامون این واژه را به رخ می­‌کشد آن‌سان که نخبگان این رشته نیز از توافق بر سر موضوع این رشته ناتوانند؛ ازاین‌منظر سیاست مفهومی از بنیاد متعارض است،[۱] واژه‌ه­ای کهن در تفکر سیاسی عهد قدیم و به‌ویژه دانش‌واژه‌ی یونان باستان که در قالب علم و رشته‌­ای دانشگاهی در قرن بیستم هویت مستقلی یافت. کاربرد اصطلاح «علم سیاست» نشان‌دهنده‌ی وجود نوعی سنت آکادمیک مطالعه‌ی سیاست است؛ بدین‌معنا که رشته‌­ای از طریق سخن و نوشته از معلم به دانش‌آموز منتقل می‌­شود، رشته‌­ای که تنها مقلد روش­‌های علوم طبیعی نیست و دارای یک دانش سازمان‌یافته است و از دانشوران خود نیز خواستار به‌کارگیری نظم روشن‌فکرانه در مناظره است.[۲]

عدم توافق پیرامون ماهیت عمل سیاسی به اختلاف‌نظر پیرامون ماهیت علم سیاست نیز تسری یافته است، به‌هرحال سیاست را به‌مثابه هنر حکومت کردن، امور عمومی، سازش و اجماع و قدرت و توزیع و منابع دانسته­‌اند.[۳] علم سیاست را نیز دانش نظری و درعین‌حال علم تأسیسی نظام سیاسی و حکومت[۴] و علم تحلیل و بررسی جنبه­‌های سیاسی پدیده‌های اجتماعی تعریف کرده‌­اند؛ از اینجاست که علم سیاست را علوم سیاسی می­‌خوانند که نمایانگر تنوع علوم در مطالعه‌ی سیاست است، علمی که در آغاز زیرشاخه‌ی فلسفه، تاریخ و یا حقوق تلقی می­‌شد (برخلاف آنچه عالم آن را ارباب علوم نامید) و از سده‌ی نوزدهم نیز در تلاش برای علمی ساختن و رهاشدگی از انباشت فلسفی بود، تحولی که در نهایت در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ با به حاشیه بردن سنت فلسفی به‌مثابه «موضوع متافیزیکی بی‌معنا» رخ داد.

 رهیافت رفتارگرایی با تمرکز بر تجربه‌گرایی به علمی کردن سیاست پرداخت. «فیلیپ برو» ۳ عامل را در استقلال رشته‌ی علم سیاست مؤثر می­‌داند که به نظر می­‌رسد بیشتر در چارچوب رفتارگرایی می­‌گنجد: ۱- پذیرش بی­‌طرفی در مطالعه‌ی مسائل سیاسی به جای داوری ارزشی؛ ۲- به وجود آمدن روش­‌ها و تکنیک­‌های خاص علوم اجتماعی از جمله علوم سیاسی در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم و مشخص شدن محدوده‌­های مطالعات علوم اجتماعی از جمله علم سیاست؛ ۳- خلق الگوهای مطالعاتی و گرایش به نظام‌مند کردن این علوم به منظور تعمیق دستاوردهای علمی.[۵]

تشدید پیچیدگی­‌ها، انباشتگی مسائل و تحول تکنولوژیک تنها نمونه‌هایی از عوامل اثرگذار بر گسترش علم سیاست بود، گستردگی که با تقاضاهای مربوط به وسعت‌بخشی به دامنه‌ی مطالعات آن نیز همراه بوده است. چنانچه در بررسی رویکردهای موجود در این رشته در پاسخ به این پرسش که «سیاسی چیست»، گستره‌ی مفهومی وسیع‌­تری پیدا می­‌شود و بر پویایی و هیجان علم سیاست می‌­افزاید، اما اینکه علم سیاست با همه تنوعش چه جایگاهی نسبت به سایر علوم دارد، خود موضوعی مستقل است.

 

رابطه‌ی علم سیاست با سایر علوم

در سال­‌های بین نیمه‌ی نخست قرن نوزدهم تا نیمه‌ی دوم قرن بیستم، علم سیاست در دانشگاه­‌های اروپا و آمریکا در کنار حقوق، تاریخ و گاه جامعه‌شناسی تدریس می‌­شد و دانشکده‌ی مستقلی برای آن وجود نداشت، سنتی که در برخی کشورهای اروپایی نیز تا سال ۱۹۷۰ تداوم داشت. حتی در نظام آموزشی ایران که از نظام آموزشی فرانسه اقتباس شده بود تا سال ۱۹۸۰ حقوق و علوم سیاسی در کنار هم آموزش داده می‌شد و تنها در سال­های آخر، دانشجویان به یکی از دو گرایش روی می‌­آوردند.[۶] به‌تدریج با توسعه‌ی هرچه بیشتر علوم اقتصادی و جامعه‌شناسی و افزایش پیچیدگی­‌های زندگی سیاسی، علوم سیاسی نیز توسعه یافت. این توسعه به کاهش اعتبار سنت فلسفی و سنت‌گرایان وابسته بود و محصول منازعه‌­ای اصلی بود که در سال‌­های دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ میلادی در آمریکا بین سنت‌گرایان و علم‌گرایان رخ داد. در این منازعه، نظریه­‌های فلسفی کلاسیک و تاریخی با روش‌­های کمی، آمار و کاربرد فرمول ریاضی در تقابل قرار گرفتند، هرچند روش‌­های تجربی و کمی نتوانستند روش­‌های سنتی را از میدان به در کنند، اما پس از آن علم سیاست به موضوعات اختصاصی مانند جامعه‌شناسی سیاسی، نظریه‌­های سیاسی، توسعه و نوسازی و به‌ویژه روابط بین‌الملل تقسیم گردید.[۷] بدین‌ترتیب تخصص‌گرایی علوم به‌طورکلی و علوم سیاسی به طور خاص، انفکاک نهادی را نیز در پی داشت و دانشکده‌­های مستقل علوم سیاسی همراه با ایجاد گروه‌­های متعدد هویدا شد.[۸] اما با وجود توسعه‌ی روزافزون علم سیاست و تخصصی‌­تر شدن آن، این رشته از تمام رشته­‌های دیگر علوم اجتماعی بهره برده و با تمام آن­ها هم‌پوشانی دارد. گاهی اوقات نیز تعیین نقطه‌ی پایان تاریخ، جغرافیای انسانی، اقتصاد، جامعه‌شناسی، مردم‌‌شناسی و روان‌شناسی و نقطه‌ی آغاز علوم سیاسی مشکل است؛ بنابراین بررسی رابطه این علم با سایر علوم قابل تأمل است:

  • علم سیاست و جامعه‌شناسی دو رشته‌ی درهم‌تنیده­ هستند. برخی جامعه‌شناسان مانند ماکس وبر، مارتین لیپست و چهره­‌های دیگر به‌مثابه علمای سیاسی نیز شهرت یافته‌­اند. علوم سیاسی در نگاهش به جامعه در پی بررسی این مسئله است که چه کسی درباره‌ی سیاست چه فکری دارد؛ درحالی‌که جامعه‌شناس با نشان دادن اینکه چگونه دیدگاه‌­های سیاسی در میان طبقات اجتماعی مناطق، مذاهب، جنسیت­‌ها و گروه‌­های سیاسی تغییر می‌کند، مبنایی تجربی برای مطالعات فرهنگ سیاسی، افکار عمومی و انتخابات فراهم می‌­کند.[۹]
  • تاریخ یکی از منابع اصلی داده‌­های علوم سیاسی است. علوم سیاسی از داده‌ی تاریخی استفاده می­‌کند، اما تاریخ‌دانان و علمای علوم سیاسی با اهداف و شیوه­‌های متفاوت به سامان‌دهی داده‌­ها می‌­پردازند، آن‌ها داده‌­های انبوهی در مورد موضوع خاص را در تاریخ جمع‌آوری می­‌کنند بدون آنکه به تعمیم بپردازند و یا چرایی پدیده‌­ها را مورد بررسی قرار دهند، اما عالم علوم سیاسی گاه با شیوه‌­ای تطبیقی داده‌­های تاریخی را در یک چارچوب قرار می­‌دهد و در پی چرایی تفاوت­‌ها و شباهت­‌ها است.[۱۰] گرچه علم سیاست و تاریخ جدا و مستقل هستند، اما همکاری و مشارکت دارند و یکدیگر را تکمیل می‌­کنند. همان‌طور که «لیکاک» نیز می­‌گوید وجود علم سیاست بدون تاریخ ناممکن است. تاریخ مواد خام را فراهم می­‌آورد تا علوم سیاسی بناهای بزرگ بسازد.[۱۱]
  • علم سیاست و اقتصاد نیز رابطه‌ی نزدیکی با یکدیگر دارند. برخی پژوهشگران سیاسی می‌­نویسند اقتصاد از نظر برخی اقتصاددانان مضمون سیاست است و بسیاری از منازعات سیاسی درون‌مایه‌­های اقتصادی دارند.[۱۲] اقتصاد علم اجتماعی مطالعه‌ی فعالیت­‌های انسان پیرامون ثروت و یا رفاه مادی است. میزگرد کمبریج که بنا به درخواست یونسکو در آوریل ۱۹۵۲ برگزار شد توصیه کرد که در هر دوره‌ی تحصیلاتی باید پیوند ناگسستنی میان اقتصاد و علم سیاست برقرار باشد. از سوی دیگر گزارش یونسکو پیرامون آموزش علم اقتصاد نشان می‌­دهد که اقتصاددانان توافق داشتند که بررسی نظریه‌ی سیاسی و نهادها باید جزئی از برنامه‌ی تحصیلاتی اقتصاد باشد.[۱۳] همچنین با پیچیدگی دنیای معاصر برخی مسائل و نظریات سیاسی با علم اقتصاد درهم‌آمیخته شده‌­اند و بنابراین دانشجوی علم سیاست ناگزیر از کسب دانش حول مفاهیم علم اقتصادی است.
  • پیرامون رابطه‌ی اخلاق و علم سیاست نظریات متعددی وجود دارد. متفکران عهد باستان اخلاق را پیش‌درآمد جدایی‌ناپذیر علوم سیاسی می‌­دانستند و برخی ارتباط تنگاتنگ علم سیاست و اخلاق را در پیوند میان قانون و اخلاق جست‌وجو می‌­کنند.[۱۴] در سنت قدیم علم سیاست و در مکتب هنجاری باید و نبایدها بر هست­‌ها غلبه می‌یافت، اما برخی متفکرین همچون ماکیاولی نیز ورود اخلاق را به‌مانند فلسفه در حیطه‌ی سیاست ارج نمی‌­گذارند و خمیرمایه‌ی سیاست را از اخلاق متمایز می‌­دانند. درهرحال علم سیاست علم گزینش مسیر امکان‌پذیر میان چندین مسیر است و اخلاق به سیاست‌مدار تنها نشان می‌­دهد کدام مسیر از لحاظ معیارهای اخلاقی مطلوب است.

علم سیاست با علومی مانند حقوق عمومی، مردم‌شناسی، آمار و جغرافیا نیز رابطه‌ی­ تعریف‌شده‌­ای دارد، هریک از این رشته­‌ها هویت مستقلی دارند و در حوزه‌ی تخصصی خود منفک شده‌­اند، اما علم سیاست بنا به موضوع خود می‌­تواند در سطوح متفاوتِ داده‌­ها، مفاهیم، نظریات، الگوها و روش فنون از این رشته­‌ها استفاده کند؛ برای نمونه مردم‌شناسی ممکن است در علوم سیاسی کم‌اهمیت تلقی شود، اما فنون توصیفی و مصاحبه‌­ای مردم‌شناسی به طور عمده از سوی عالمان این رشته به کار گرفته می‌­شود و حتی فرهنگ سیاسی می­‌تواند شاخه­‌ای از مردم‌شناسی باشد.[۱۵] بنابراین شاید بهترین مفهوم برای رابطه این علوم با یکدیگر تعامل و تبادل باشد که آن هم بیشتر منبعث از هم‌نشینی و همسایگی است تا رابطه‌ی مبتنی بر ارباب و رعیتی.

 

فـرجام سـخـن

بررسی رابطه‌ی علم سیاست با سایر علوم نشان از امکان تعامل و هم‌نشینی است. اینکه ارسطو در عهد باستان سیاست را دیهیم، افسر و یا علم اصلی می‌­نامید شاید ریشه در وضعیت دانش و علم در آن زمان داشت که در آن علوم هنوز هویت مستقلی نداشتند و درهم‌آمیخته بودند و این درهم‌آمیختگی موجب می‌­شد تا سیاست نزد ارسطو در جایگاهی رفیع باشد، اما روند تدریجی پیشرفت زندگی بشر موجب شد تا علوم از هم‌خانگی به همسایگی برسند و حتی علم سیاست خود به حوزه‌های تخصصی دیگری مانند روابط بین‌الملل، جامعه‌شناسی سیاسی، مطالعات منطقه‌­ای و... تقسیم شود. در مقابل رأی به سرآمدی علم سیاست بر سایر علوم، برخی پژوهشگران فرانسوی معتقدند علم سیاست به طور منفرد وجود ندارد، بلکه همه‌ی علوم اجتماعی که با کارهای جامعه‌ی سازمان‌یافته‌ی بشری سروکار دارند علوم سیاسی خوانده می­‌شود و علم سیاست تنها یکی از این علوم است. ازاین‌منظر، علم سیاست، جامعه‌شناسی، اقتصاد، مدیریت و اخلاق همه علوم سیاسی هستند و این علوم نه تنها مرتبط بلکه وابسته هستند. به نظر می‌­رسد این نظر تنها بخشی از حقیقت را داراست، پدیده­‌های اجتماعی چنان گوناگون و پیچیده هستند که ذهن منفرد نمی‌­تواند همه‌ی آن را دربرگیرد؛ بنابراین در چارچوب علوم اجتماعی می­‌توان از علم سیاست نام برد، اما نمی­‌توان همه‌ی علوم اجتماعی را علوم سیاسی نامید. [۱۶] با تخصص‌گرایی روزافزون، علوم به‌صورت افقی و نه در سلسله‌مراتب هرم‌وار قرار می‌­گیرند؛ البته استقلال علوم از یکدیگر به معنای عدم تعامل و تبادل رشته­های علمی نیست، درون‌داشته­های علم سیاست با یافته­های دیگر رشته­ها غنی­تر می­شود و در ارتباط با گستره‌ی رشته­های هم‌پیوند می‌تواند در بررسی پدیده­های سیاسی قدرتمندتر شود، شاید همین آمادگی علم سیاست برای وام‌گیری از رشته­‌های دیگر مهم‌ترین مطلوبیت این رشته باشد.

به موازات این امر باید توجه داشت هیچ پدیده‌­ای نیز از سیاست به کنار نیست؛ فرض کنیم حادثه­‌ای همانند توفان رخ دهد، تصمیم‌گیری اینکه برای مثال کی و کجا سد ساخته شود و یا کی و کجا به قربانیان حادثه کمک شود، توسط نظام سیاسی صورت می­‌گیرد. فاجعه طبیعی است، اما کنترل و نظارت بر آن در حیطه‌ی سیاست است. یا برای نمونه وقتی حکومت ایالات متحده آمریکا تصمیم گرفت پژوهش پیرامون ایدز را در اولویت خود قرار دهد، بودجه‌ی سایر برنامه­‌های پژوهشی را قطع کرد.[۱۷] چنین تصمیم‌گیری نیز از مجرای سیاست می­‌گذرد، حتی حساسیت پیرامون رشته‌ی علوم سیاسی در برخی کشورها به دلیل مباحثه حول قدرت، اقتدار و مشروعیت و مبانی آن و ایجاد طرح پرسش حول قدرت و حکومت در عرصه‌ی عمل، نشان از قدرت تأثیرگذاری این رشته در عرصه‌ی عمل دارد. افزون بر این، تربیت زمامداران و سیاست‌پیشگان در دامن رشته‌ی علم سیاست بر حساسیت آن می­‌افزاید و گاهی سرنوشت علم سیاست را به موضوع سیاست عملی بدل می‌کند.

بنابراین در عرصه‌ی نظر، علم سیاست می‌­تواند موضوعات سایر علوم را به‌تناوب بحث مورد بررسی قرار دهد و در راستای ایجاد سازه‌ی نظری در سطوح متفاوت مفهوم، نظریه، الگو و یا روش از آن­ها وام گیرد. با این تفاسیر، علم سیاست امروزه تنها رشته­‌ای در کنار سایر رشته‌­های آکادمیک است که به‌تدریج ماهیتی میان‌رشته‌­ای به خود گرفته است، اما موضوع این علم یعنی سیاست می‌­تواند بر سرنوشت و فرایند توسعه‌ی علوم اثرگذار باشد و گاهی حتی سیاست آینده‌ی علم متعلقش (علم سیاست) را نیز به فراخور حال مشخص می­‌کند؛ بدین‌ترتیب اگرچه دوران آقایی علم سیاست با پایان مطالعات سنتی به سر آمده اما به نظر می‌­رسد باز هم این سیاست در عرصه‌ی عمل است که تعیین می­‌کند علم سیاست آقای سایر علوم باشد یا خیر؟

 

پی‌نوشت‌ها:

[۱] اندرو هی وود، سیاست، ترجمه عبدالرحمن عالم، تهران: نشر نی، ۱۳۸۹، ص ۱۰

[۲] دیوید مارش و جری استوکر، روش و نظریه در علوم سیاسی، ترجمه امیرمحمد حاجی یوسفی، تهران: پژوهشکده مطالعات راهبردی، ۱۳۸۴، ص ۲۵

[۳] هی وود، سیاست، ص ۱۰

 

[۵] به اهتمام نسرین مصفا، سیری در تحولات آموزشی و پژوهشی علوم سیاسی و و روابط بین‌الملل نقش عوامل تأثیرگذار سطح کلان، تهران: پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی، ۱۳۸۵، ص ۱۵

[۶] همان، صص ۱۶-۱۹

[۷] همان، ص ۱۹

[۸] همان، ص ۱۸

[۹] مایکل جی رزکین و دیگران، شالوده‌شناسی علم سیاست، ترجمه سید حسین اطهری و دیگران، تهران: سفیر اندیشه، ۱۳۹۲، ص ۱۷

[۱۰] همان، ص ۱۶

[۱۱] عبدالرحمن عالم، بنیادهای علم سیاست، تهران: نشرنی، ۱۳۸۴، صص ۶۷-۶۸

[۱۲] مایکل جی رزکین و دیگران، شالوده‌شناسی علم سیاست، ص ۱۶

[۱۳] عبدالرحمن عالم، بنیادهای علم سیاست، صص ۷۰-۷۱

[۱۴] همان، ص ۷۳

[۱۵] مایکل جی رزکین و دیگران، شالوده‌شناسی علم سیاست، ص ۱۷

[۱۶] عبدالرحمن عالم، بنیادهای علم سیاست، ص ۲۶

[۱۷] همان، ص ۱۵

نظرات مخاطبان 1 2

  • ۱۳۹۳-۰۹-۰۵ ۱۵:۳۳اردلان 0 8

    به نظر من پاسخ این پرسش به این بر میگردده که سیاست همچون سلفش علوم اجتماعی انسان سازه و انسان را به سوال وا میداره برای همین مورد مناقشه قرار می گیره و خودش جنجالی به پا میکنه با این اضافه که تو برخی کشورهای ایدئولوژیک این حساسیت وجود داره و شدیدتره... بحث جالبی بود ممنون
                                
  • ۱۳۹۳-۰۹-۱۷ ۱۲:۴۷صادق 5 3

    این تفکرات پوسیده خوندنش واقعا وحشتناکه! ارباب علوم؟! شماها توی چه فضای علمی و فکری زندگی می کنید؟ بریزید بیرون این تفکرات سطحی رو
                                

نظر شما