شناسهٔ خبر: 25836 - سرویس دیگر رسانه ها
نسخه قابل چاپ

سرگشتگی صد ساله ما بین نو و کهنه

دکتر رسول جعفریان، محقق و مورخ در یادداشتی با اشاره فوئد تاریخ کتاب پرسیده است: چرا در دهه اول انقلاب، جوانان فکور ما شیفته افکار فردیدی شدند، چرا سعی کردیم راه رفته را باز گردیم، چرا سعی کردیم خود را تافته جدا بافته از جهان مدرن بدانیم، چرا با همه وجود به دشمنی با غرب برخاستیم، چرا کوشیدیم همه چیز را در سایه ضدیت با مدرنیته تعریف کنیم...

 سرگشتگی صد ساله ما بین نو و کهنه

 

به گزارش فرهنگ امروز به نقل از ایبنا؛ رسول جعفریان: از هر طرف خسته شدیم، به طرف دیگر می غلتیم، بدون آن که فکر کنیم چرا به آن طرف رفته بودیم و چرا خسته شدیم. حالا هم، همه انژری خود را صرف مبارزه با حریف می کنیم تا او را هم خسته کنیم، به جای آن که فکر کنیم همه این ملت باید کدام راه را برویم. این داستان سرگشتگی ماست.

از هر طرف خسته شدیم، به طرف دیگر می غلتیم، بدون آن که فکر کنیم چرا به آن طرف رفته بودیم و چرا خسته شدیم. حالا هم، همه انژری خود را صرف مبارزه با حریف می کنیم تا او را هم خسته کنیم، به جای آن که فکر کنیم همه این ملت باید کدام راه را برویم. این داستان سرگشتگی ماست. وقتی هم شکست خوردیم، آن شکست را ناشی از توطئه و خیانت حریف می دانیم و اصلا خودمان را مقصر نمی دانیم.

یکی از فواید «تاریخ کتاب» این است که از روی عناوین و مرور بر آن ها می توانیم مسیری را که در این صد سال طی کرده ایم بشناسیم. این موضوع که ما از نوع نشر و اسامی کتابها و عناوین مقالات، مسیر طی شده مان را به لحاظ فکری بشناسیم، برای خود من جذابیت دارد. تا اینجای کار فکر می کنم در طول این صد و اندی سال که متوجه فاصله خود با جهان دیگر شده ایم، به عناوینی چون عقب ماندگی و پیشرفت و تجدد و تمدن خیلی دلبستگی نشان داده ایم و کوشیده ایم تا در باره آن فکر کنیم. طبعا برای نشان دادن این مسأله باید کلمات یاد شده را در عناوین کتابها و مقالات و نشریات این دوره طولانی جستجو کنیم.
اجمال ماجرا آن است که روزگاری همه [همه که عرض می کنم یعنی بخش اصلی جامعه که قدرت تصمیم گیری داشت، والا بخشی از جامعه همان موقع در گوشه ای آرام گرفته و منتظر فرصت های دیگر بود] می خواستیم متجدد شویم. زمانی عاشق تجدد بودیم. در ادب و داستان و شعر و فلسفه و دین و همه چیز. می خواستیم نهادهای کهنه را براندازیم و با عوض کردن همه چیز راه ترقی را بپیماییم. آن وقت ها، صبحانه و ناهار و شام ما تجدد بود، نوگرایی و نوسازی بود. همه جا و همه چیز. خیابانها، باغها و پارکها، وزارت خانه ها، درست کردن عدلیه و .... یک تجربه طولانی چند دهه ای....

حالا باید در باره آن روزگار از خودمان بپرسیم: اما آیا واقعا راه همان بود که رفتیم؟‌ آیا توانستیم یک فلسفه درست برای زندگی تعریف کنیم؟ آیا توانستیم عقل جامعه را منطقی و اصلاح کنیم؟ آیا توانستیم فساد را براندازیم؟ مشکل ما در تفکر بود یا رفتار و اخلاق؟ در درک چه چیز مشکل داشتیم که نتوانستیم به طور جدی پیش برویم؟

آن سالها که درخشان ترینش! سالهای بعد از مشروطه و دوره سلطنت رضا شاه بود، می خواستیم راه سیصد چهارصد ساله غرب را برای بدست آوردن تجدد، یک شبه تحصیل کنیم، غافل از آن که عوض کردن بسیاری از امور، حتی اگر در مسیر درستی قرار می گرفت، کار یک روز و ده سال و صد سال هم نبود. رفتیم و رفتیم و رفتیم اما به جایی نرسیدیم. سرشکسته و مهم تر از هم سرگشتگی بود که گرفتارش شدیم. روشنفکر ما، سیاسی ما، دیندار نوگرای ما، بازاری ما، در همه امور، اندیشه، سیاست، دین و اقتصاد، نتوانستند یک مسیر درستی را تعریف کنند. عوض این که همه یک گوشه این عبا را بگیریم و حجر الاسود را سرجایش بگذاریم، هر کدام گوشه ای را گرفته و به سمت خود می کشیدیم.

وقتی در این تجدد سرمان به سنگ خورد ـ و البته دلیلش را هم درست نفهمیدیم، چون عادت به فهمیدن نداریم و صد البته که فهمیدن کار دشواری هست ـ تصمیم گرفتیم به فرهنگ قدیمی باز گردیم و آن را احیاء کنیم. ما سعی کردیم نام آن تجدد را با تحلیل های «خدمت و خیانت» تفسیر کنیم. آن تجدد را غرب زدگی نامیدیم و راه حل را بازگشت به فرهنگ سنتی و قدیمی تعریف کردیم. جالب است که حتی تقی زاده که آن زمان می گفت:
امروز در مبحث تنازع عاملین در عرصه حیات و بقا... رأی بر این است که ... بی قبول اصول جدیده و علوم عصریه کار تباه است و پایانش انقراض و دمار» این اواخر، با توجه به همین سرشکستگی و سرگشتگی، از رفتن آن راه اظهار ندامت می کر
 
این که چرا در دهه اول انقلاب، جوانان فکور ما شیفته افکار فردیدی شدند، چرا سعی کردیم راه رفته را باز گردیم، چرا سعی کردیم خود را تافته جدا بافته از جهان مدرن بدانیم، چرا با همه وجود به دشمنی با غرب برخاستیم، چرا کوشیدیم همه چیز را در سایه ضدیت با مدرنیته تعریف کنیم،... اینها مسائلی است که می باید مورد تامل قرار گیرد. اما حاصل چه بود؟ حاصل تجدد گرایی افراطی ما با زمانی که خواستیم همه چیز بومی و سنتی باشد؟ آیا چیزی جز سرگشتگی و شکست؟ آن روزها تجدد نامه می نوشتیم و در این دوره، دست کم برای یکی دو دهه نخست، می خواستیم روش کاملا جدیدی را بنیاد بگذاریم، یک تمدن اساسی بسازیم با همه ویژگی های منحصر به فرد که هیچ جای دنیا مشابه آن نبوده و اگر هم بوده، در قدیم بوده که مال خودمان بوده است. بعدها البته قدری میانه روتر شدیم و اندکی با دنیای مدرن و بیشتر از سرناچاری راه آمدیم. اصلاح طلب شدیم، دوباره برگشتیم بومی گرا شدیم و سعی کردیم مثل قاجارها عمل کنیم. حالا مدتی است دوباره برگشته می خواهیم باز معتدل شویم.

اکنون می توانیم مروری با ورق زدن کتابهای چاپی آن دوره، مروری بر این صد سال داشته باشیم و سعی صفا و مروه میان تجددگرایی و سنت خواهی را ملاحظه دقیق تر کنیم و ببینیم چه چیزی بدست آورده ایم، و در کدام ایستگاه قرار داریم.
به نظرم حالا هم بخش عمده ای از استعدادها و انژری ما، از گفتن و نوشتن و رسانه و همه چیز، صرف جدال و خنثی کردن همدیگر در این عرصه است. تا کسی از گوشه ای در یکی از دو جناح، می خواهد کمر راست کند و حرفی بزند، دیگران به میدان آمده، او را به عنوان یک منحرف چندان می نوازند که به سادگی نتواند سرجای خود هم بایستد. مضاف بر این که، بیش از آن که به بنیادهای فکری اهمیت بدهیم، به تبلیغات و سروصدا و خدای ناکرده، منافع گروهی و حزبی که ترتیباتش در مجموعه های مورد نظر داده شده، اهمیت می دهیم و بر این اساس تصمیم می گیریم. من که امیدی ندارم به سادگی بتوانیم از این دامی که خود برای خویش پهن کرده ایم نجات پیدا کنیم.

نظر شما