شناسهٔ خبر: 28990 - سرویس دیگر رسانه ها
نسخه قابل چاپ

گفت‌وگوی جورج یانسی با جودیت باتلر : چه اشکالی دارد بگوییم «زندگی همه اهمیت دارد؟»

نژادپرستی ریشه‌های پیچیده‌ای دارد و ما باید برای درک آنچه ما را به این جایگاه وحشتناک کشانده، تاریخ نژادپرستی را بخوانیم. اما نژادپرستی در حال حاضر نیز بازتولید می‌شود، در سیستم زندان‌ها، در اشکال جدید کنترل جمعیت و افزایش نابرابری اقتصادی که به شکلی ناعادلانه بر جمعیت رنگین پوست اثر می‌گذارد.

فرهنگ امروز / هما مداح: جورج یانسی،استاد فلسفه دانشگاه دوکسن، در مصاحبه با جودیت باتلر، فیلسوف معاصر و استاد داشنگاه برکلی به مرور قتلهای اخیر سیاهپوستان به دست پلیس در آمریکا و اعتراضات پس از آن می پردازند. گفت‌وگوی آن‌ها حول شعار اصلی معترضان خیابانی شکل می گیرد: «زندگی سیاهان اهمیت دارد». به دلیل طولانی بودن گفت‌وگو، آن را در دو بخش در این پایگاه به انتشار می رسانیم.

Butler.jpg

جورج یانسی: در کتابی که سال 2004 منتشر کردی- یعنی "زندگی مخاطره آمیز: قدرت سوگواری و خشونت"- نوشتی "پرسشی که در سایۀ خشونتهای جهانی اخیر ذهن من را به خود مشغول ساخته این است که، چه کسی آدم به حساب می آید؟ زندگی چه کسانی، واقعا زندگی به حساب می آید؟" تو این جملات را در مورد وقابع بعد از یازده سپتامبر نوشته ای اما به نظر می رسد که با وضعیت فعلی تبعیض نژادی در ایالات متحده نیز همخوانی داشته باشد. وقتی پلیس، زنان و مردان سیاهپوست غیرمسلح را می کشد و کاری برای تنبیه قاتلان انجام نمی شود، پیام آن برای جوامع سیاهپوست این است که آنها اهمیتی ندارند، که "یکبار مصرف" هستند. پلاکاردهای حاوی جملاتی مانند، "زندگی سیاهان اهمیت دارد"، "دستهام بالاست، لطفا شلیک نکن" و "نمی توانم نفس بکشم" واقعیت نوعی خاص از آسیب پذیری نژادی را به ما نشان می دهند که سیاهان به شکل روزمره آن را تجربه می کنند. چطور همۀ اینها به سیاهپوستان این دیدگاه را منتقل می کند که واقعا زندگیشان اهمیتی ندارد؟

جودیت باتلر: شاید خوب باشد در مورد جملۀ "زندگی سیاهان اهمیت دارد" فکر کنیم. معنای ضمنی این جمله چیست، جمله ای که ظاهرا باید صحیح باشد اما در واقع این طور نیست؟ اگر زندگی سیاهان اهمیتی نداشته باشد، پس دیگر اسمش زندگی نیست، چون هر زندگی باید اهمیت داشته باشد. پس متوجه می شویم که بعضی از زندگی ها از دیگران مهم ترند، که بعضی از زندگی ها آنقدر مهم هستند که باید به هر قیمتی حفظ شوند، و باقی زندگی ها اهمیت کمتری دارند یا اصلا مهم نیستند. و زمانی که وضع بدین شکل است، آنهایی که زندگی هایشان چندان اهمیتی ندارند یا اصلا مهم نیستند، می توانند کشته یا گم بشوند، می توانند در موقعیت فقر شدید قرار بگیرند و هیچ نگرانی در این زمینه به وجود نیاید یا بدتر از آن، اینطور فرض شود که اوضاع اصلا باید همینطور باشد. قتل سنگدلانۀ تامیر رایس و رها کردن جسد او در خیابان، نمونه ای عالی از قتل کسی به دست پلیس است که یکبارمصرف و اساسا غیرقابل سوگواری به حساب می آید.

زمانی که در مورد نژادپرستی و تبعیضات نژادی علیه سیاهپوستان در ایالات متحده صحبت می کنیم باید به یاد داشته باشیم که در دوران برده داری، زندگی سیاهان تنها به اندازۀ کسری از زندگی انسانها ارزش داشت، بنابراین شیوۀ غالب ارزش گذاری زندگی ها مبتنی بر این فرض بود که بعضی از زندگی ها مهمتر هستند، انسانی تر هستند، ارزش بیشتری دارند، بیشتر لایق زندگی و آزادی هستند، تازه در جایی که آزادی، حداقلی و  به معنای آزادی حرکت و رشد بدون تحمل فشار اجباری بود. اما واقعا کی و کجا زندگی سیاهپوستان از شر اجبار خلاص شد؟  یکی از دلائل اهمیت شعار "زندگی سیاهان اهمیت دارد" این است که به امری بدیهی اشاره دارد اما این امر بدیهی هنوز به لحاظ تاریخی درک نشده است. بنابراین این شعار نوعی بیان خشم و تقاضای برابری  است، در خواست حق زندگی بدون محدودیت، اما این شعار در عین حال بیان تاریخ برده داری، بیگاری برای پرداخت بدهی، تبعیض نژادی و سیستم زندانیست که در جهت مهار، خنثی سازی و تخریب زندگی سیاهان حرکت می کند و یک سیستم پلیسی که آسانتر از همیشه و به چشم بر هم زدنی زندگی یک سیاهپوست را می گیرد چون بعضی از پلیسها از جانب آنها احساس تهدید و خطر می کنند.

بگذار در مورد همین موضوع فکر کنیم: احساس تهدید. مردی غیرمسلح فروشگاهی را ترک می کند، اما به او به دیدۀ یک تهدید نگریسته می شود. گلوی مرد دیگری فشرده می شود و او می گوید که نمی تواند نفس بکشد، اما گلویش را ول نمی کنند و مرد می میرد، چون یک تهدید به نظر می رسد. می توانیم اسم آنها را هم بگوییم: مایک براون و اریک گارنر. اما نمی توانیم در این مصاحبه  تمامی زنان و مردان سیاهپوستی را اسم ببریم که زندگی هایشان تنها به این دلیل دود شد و به هوا رفت که یک پلیس احساس خطر کرده بود و خطر را در این فرد دیده بود و فرد به چشم او یک تهدید تمام و کمال به حساب آمده بود.  در حالیکه غیرمسلح هستند یا جسم شان کاملا تحت کنترل است یا در حالیکه روی زمین دراز کشیده اند- مثل رادنی کینگ- یا وقتی که دارند با قطار از مهمانی به خانه شان برمی گردند و این شجاعت را دارند که به پلیس بگویند کار اشتباهی انجام نداده اند و نباید بازداشت شوند، مثل اسکار گرانت. ما می توانیم فیلمهای مربوط به این وقایع را تماشا کنیم و واقعیت را بفهمیم، اما شکی نیست که پلیس و دادگاه حامی او یا نمی توانند  آنچه را که آشکار است ببینند یا علاقه ای به دیدن آن ندارند.

بنابراین پلیس زمانی که اسلحه هم نمی بیند، زمانی که کسی دستگیر شده و التماس می کند زندگیش در خطر است، زمانی که شخصی دور می شود یا زمانی که نمی تواند حرکت کند، باز هم احساس خطر می کند. این بدنها حتی زمانی که کسی را تهدید نکنند هم تهدیدکننده به حساب می آیند، وقتی که اسلحه ندارند و فیلمی که این موضوع را به آشکاری نشان می دهد، بر  برداشت شخصی پلیس صحه می گذارد. بدین ترتیب این برداشت شخصی تبدیل به برداشتی عمومی می شود و در حال حاضر ما نه تنها باید بر کرامت انسانی زندگی سیاهان تاکید کنیم که باید به نژادپرستی ای که به عنوان برداشت عمومی پذیرفته شده نیز اعتراض کنیم.

در واقع موضوع فقط این نیست که زندگی سیاهان را می توان به راحتی خاتمه داد: آنها تبدیل به هدف شکار نیروی پلیسی شده اند که هر رای هیئت منصفه جرات بیشتری برای تشدید جنگ نژادی به آنها می دهد چرا که بر دیدگاه لزوم وجود خشونت دولتی صحه می گذارد و آن را تایید می کند. توجیه خشونت مرگبار به اسم دفاع شخصی تنها خاص کسانی است که یک خویشتن عمومی و به رسمیت شناخته شده برای دفاع در اختیار دارند. اما آنهایی که زندگی هایشان اهمیتی ندارد، آنهایی که تهدیدی برای زندگی ای به حساب می آیند که مظهر برتری سفیدپوستان است، به بهانۀ همین زندگی نابود می شوند. این اتفاق تنها زمانی رخ می دهد که که شکلی همیشگی و نهادینه از نژادپرستی تبدیل به شیوۀ غالب نگرش شده و به درون بازنمایی شواهد بصری راه یابد تا بدین ترتیب بتواند قتلهای نفرت انگیز، غیرقابل توجیه و دلخراش را توجیه کند.

بنابراین موضوع فقط این نیست که زندگی سیاهان اهمیت دارد، بلکه این امر باید دوباره و دوباره بیان شود. همچنین قتل برای دفاع از خود و کشتارهای نژادی بیش از پیش عادی جلوه داده می شوند، که این هم  شکلی هوشمندانه از ابراز انزجار گروهی را ضروری می سازد.

جورج یانسی: شعار "زندگی سیاهان اهمیت دارد" همچنین شکلی از آن چیزی است که تو "شیوۀ خطاب" می نامی. تو در مقالۀ "خشونت، عدم خشونت: سارتر و فانون" به موضوع "خطاب" پرداخته ای، مثلا می گویی که فانون سوالات مهمی در مورد جامعه گرایی در باب صحبت دربارۀ آزادی خود در ارتباط با یک "تو/شما" طرح می کند. پیام "زندگی سیاهان اهمیت دارد" چیزی شبیه این است:" شما- پلیسهای سفیدپوست- انسانیت من/ما را به  رسمیت بشناسید!" اما اگر "تو/شما" تکان نخوردند و تحت تاثیر این شعار قرار نگرفتند چه؟ و از آنجا که " نژادپرستی تبدیل به شیوۀ غالب نگرش شده"، آیا لازم نیست که ما- همانطور که تو در مقاله " در معرض خطر / به خطر انداختن: نژاد پرستی شماتیک و پارانویای سفید " می گویی- تلاش کنیم " یک هژمونی ضدنژادپرستانه بر عرصۀ بصری"  برقرار کنیم؟

جودیت باتلر: گاهی اوقات، "شیوه خطاب" همان شیوۀ حرف زدن با کسی یا در مورد کسی است و پیچیدگی خاصی ندارد. اما امکان دارد  "شیوۀ خطاب" یک روش عمومی برای برخورد با دیگری باشد، مثلا اینکه فرد تصور می کند دیگری کیست، حتی معنا و ارزش هستی و وجود  دیگری. ما با حالتهای بدن و صورت، نشانه ها و حرکات یکدیگر را خطاب قرار می دهیم، اما این کار را با رسانه ها و تکنولوژی هم انجام می دهیم. زمانی که به فرد دیگری در خیابان سلام می کنیم (یا سلام نمی کنیم)، ما  مفروضاتی در اینباره که آن دیگری کیست در ذهن داریم. با این فرد احوالپرسی می کنم، از فرد دیگری دوری می کنم. حتی شاید آن دیگری کسی باشد که وجودش من را وادار به فرار و رفتن به سمت دیگر خیابان بکند.

در واقع، در نژاد پرستی شماتیک، نژادپرستی ضد سیاه به سیاهپوستان از مجرای لنز و فیلتری خاص نگاه می کند که  می تواند به آسانی زندگی یک فرد سیاهپوست یا یک اقلیت نژادی دیگر را تاویل کند،  آیا کسی که به ما نزدیک می شود بالقوه یا بالفعل خطرناک است یا در ذات خود یک خطر و تهدید به حساب می آید؟  درواقع همانطور که در فیلمهایی که در رسانه های جهانی منتشر شده اند دیده ایم، امکان دارد حتی زمانی که یک مرد سیاپوست از پلیس دور می شود باز هم تهدید به حساب بیاید یا ارزش کشتن داشته باشد، درست مثل اینکه در حالیکه اسلحه ای را در هوا می چرخاند، به پلیس نزدیک شده باشد. یا می شود مرد یا زن سیاهپوستی در حال پیدا کردن اوراق هویتش باشد تا آنها را به پلیس نشان دهد و پلیس حرکت او-حرکت دستها به سمت جیب- را به مثابه جستجو برای اسلحه فهم کند.

آیا این بدین خاطر است که به نظر پلیس، سیاهپوست بودن معادل حمل اسلحه است؟ یا زندگی سیاهپوستی دود می شود و به هوا می رود در حالیکه روی نیمکت خوابیده، ایستاده، راه می رود یا حتی می دود و به وضوح اسلحه ای را در هوا نمی چرخاند، و شواهد هم می گویند اسلحه وجود ندارد، آخر چرا؟ آیا تفنگ جزئی از صحنۀ جرم به حساب می آید یا وجود آن به دلیل حالت فرد-اعم از ایستاده یا در حال فرار- اجتناب ناپذیر به نظر می رسد ( و هیئت منصفه هم سر تکان می دهند و تصدیق می کنند "قابل قبول است")؟ و چرا زمانی که روی زمین افتاده، و تلاش می کند بلند شود یا وقتی به نردۀ مترو تکیه داده و می خواهد حرفش را بزند، یا زمانی که کاملا تحت کنترل است و چون پلیسی گلویش را می فشرد در معرض خطر هم هست، باز هم تهدیدی برای امنیت به حساب می آید و پلیس را وادار می کند تا او را بزند یا به او شلیک کند؟

توجه به مفروضات در هم پیچیده و وارونه ای که در حین روایت یک "دعوی" ساخته می شوند هم اهمیت دارد، دعوی که در آن پلیسها تنها از خود دفاع می کنند یا تحریک به استفاده از سلاح مرگبار شده اند.  {ادعا می شود که} کسی که دارد دور می شود، در واقع نزدیک می شده؛ کسی که داشته خفه می شده در آستانۀ رهانیدن خود بوده؛ مردی که روی زمین افتاده بوده، ناگهان بلند خواهد شد و تهدیدی برای زندگی کسی خواهد بود که به همین دلیل او را می کشد.

اینها همان مناطق آشوب زدۀ ذهن ما هستند که در خیابانها رخ می نمایند. حداقل درهمین مواردی که ملت و دنیا را به اعتراض واداشته، ما شاهد منطق  بیماری هستیم که منجر به تبرئۀ پلیس در قتل زنان و مردان غیرمسلح سیاهپوست می شود. و چرا؟ نه به این خاطر که طرز تفکر پلیس و وکلایش بسیار منطقی به نظر می رسد. بلکه به این خاطر که این شیوه از تفکر در طی زمان بیشتر و بیشتر "منطقی" شده است. به عبارت دیگر، هر بار که یک هیئت منصفه یا هئیت بررسی پلیس این نوع از منطق را می پذیرند، بر این نظر صحه می گذارند که سیاهان افرادی هستند که باید از جامعه در برابر آنها دفاع کرد و زمانی که پلیس به شکل پیشگیرانه به مردان سیاه غیرمسلح در ملاعام شلیک می کند، در واقع در حال دفاع از خود و جامعه (سفیدپوست) است. خطر بزرگ این است که به سیاهان به دیدۀ تهدید دائمی نگریسته شود، حتی زمانی که سرشان به زندگی خودشان گرم است، دارند در خیابان راه می روند، فروشگاهی را ترک می کنند یا سوار مترو هستند، چون در همۀ این موارد تنها یک زندگی در خطر است یا {بهتر بگویم} خطر تنها نوع موجود از زندگی را تهدید می کند: زندگی سفیدپوستان.

جورج یانسی: چه چیزی ما به اینجا کشانده است؟

جودیت باتلر: نژادپرستی ریشه‌های پیچیده‌ای دارد و ما باید برای درک آنچه ما را به این جایگاه وحشتناک کشانده، تاریخ نژادپرستی را بخوانیم. اما نژادپرستی در حال حاضر نیز بازتولید می شود، در سیستم زندان‌ها، در اشکال جدید کنترل جمعیت و افزایش نابرابری اقتصادی که به شکلی ناعادلانه بر جمعیت رنگین پوست اثر می گذارد. این اشکال نهادینه از فقر و نابرابری از طریق برخوردهای روزانه بازتولید می شوند: اینکه پلیس تعداد بیشتری از اقلیتهای نژادی را متوقف و بازداشت می کند و همچنین تعداد کسانی که قربانی خشونت پلیس می شوند افزایش یافته است.

تصویر فرد سیاهپوست به عنوان تهدید، جنایتکار، کسی که مهم نیست کجا می رود و اول و آخر سر از زندان درخواهد آورد، باعث می شود تا این حملات پیشگیرانه شکل بگیرند و کسی که بیشتر از هر کسی از این تصویر رنج برده، قربانی خشونتی مرگبار شود. زندگی هایی که به این ترتیب گرفته می شوند، ارزش سوگواری ندارند؛ آنها عضوی از گروه در حال رشدی هستند که به عنوان غیرقابل سوگواری درک می شوند، کسانی که زندگی شان ارزش حفظ و مراقبت ندارد.

اما شکی نیست که آنچه ما در گردهم آیی ها، تظاهرات و تحصن ها می بینیم سوگواری عمومی برای کسانی است که زندگی هایشان پایان یافت و بدون دلیل و به شکل وحشیانه ای خاموش شدند. اقدامات مربوط به سوگواری عمومی و تظاهرات سیاسی با یکدیگر همگرا هستند: زمانی که زندگی ها ارزش سوگواری نداشته باشند، سوگواری عمومی برای آنها آشکارا نوعی اعتراض است. بنابراین زمانی که مردم در خیابان جمع می شوند، تظاهرات یا تحصن می کنند و با هدف مخالفت با این شکل از خشونت نژادپرستانه تظاهرات می کنند، به این نوع از خطاب "پاسخ" می دهند و بر چیزی پافشاری می کنند که باید بدیهی باشد اما اینطور نیست: اینکه تلف شدن این زندگیها غیرقابل قبول است.

از یک سو پیامی وجود دارد: "زندگی سیاهان اهمیت دارد"، پیامی که همیشه با خطر سوبرداشت ("چی؟ فقط زندگی سیاهان اهمیت دارد؟") یا بی توجهی ("اینها همان هایی هستند که فقط می خواهند به هر چیزی اعتراض بکنند") مواجه است. از سوی دیگر، خود این گردهم آیی، حتی در سکوت مطلق، پیام خود را می رساند. چرا که چنین خشونتهایی اغلب در فضاهای عمومی اتفاق می افتند و بازپسگیری فضای عمومی {در قالب تظاهرات}برای اعتراض به نژادپرستی و خشونت، کنشی است که از طریق رسانه های جمعی مختلف در فضای عمومی منعکس می شود.

پایان بخش اول

(1) این متن برگردانی است از:

http://opinionator.blogs.nytimes.com/2015/01/12/whats-wrong-with-all-lives-matter

منبع: انسان‌شناسی و فرهنگ

نظر شما