شناسهٔ خبر: 33890 - سرویس سایر حوزه‌ها
نسخه قابل چاپ

در برنامه «سینمامعیار» مطرح شد؛

«قصه‌ها» فیلمی رو و محتوازده از بنی‌اعتماد

برنامه این هفته سینمامعیار با موضوع بررسی فیلم «قصه ها» با حضور کارشناسان امیر عباس صباغ و داود زادمهر برگزار شد.

فرهنگ امروز: در ابتدای گفتگو صباغ با اشاره به این مطلب که فیلم دو سال قبل در جشنواره فجر به نمایش در آمد گفت: یکی از لغت هایی که مخالفان در مورد این فیلم خیلی به کار برده اند سیاه نمایی است که به نظر بنده فیلم قصه ها، واقعا فیلم سینمایی نیست. بیشتر احساس می کنم که لغات جنبه تخریبی پیدا کرده اند و وقتی فیلم یک فیلمساز یا کارگردان را دوست نداریم باید خود آن فیلم را نقد کنیم و ایرادات آن را با واژه های کلی بگوییم، مثل سیاه نمایی که توضیح می دهم که چرا این فیلم، سیاه نمایی نیست و فیلمی است که یکسری درد ها و معضلات را می گوید و دلیل نمی شود که فیلم خوبی باشد ولی در مجموع، نتیجه گیری کلی من این است که نامش را سیاه نمایی که چشم به جشنواره های خارجی داشته نمی دانم.

وی افزود: مورد دوم که شیفتگان فیلم از آن به عنوان استثنایی ترین فیلم تاریخ سینما یاد کرده اند ، یا فیلم جسورانه و صریح ترین نقدهای اجتماعی و ... از واژه هایی است که در مورد این فیلم بی مورد و غلو شده است چون وقتی فیلم خانم بنی اعتماد را می بینیم به نظر می رسد که علیرغم تمام دغدغه های ارزشمند ایشان مطلقا با فیلم جسورانه روبرو نیستیم ولی متاسفانه این واژه جسورانه خیلی به کار می رود و هر فیلمی که آسیب های اجتماعی را نشان دهد، و هرچه غلظت آن بیشتر باشد بدون هیچگونه ظرافت و هنرمندانه نشان دادن، نامش را جسورانه گذاشته ایم! وقتی به ۱۵ سال پیش و به فیلم زیر پوست شهر خانم بنی اعتماد بر می گردیم، می بینیم که فیلم با همان نگاه پانزده سال پیش به مسائل نگاه می کند. فیلم جسورانه در حال حاضر و با توجه به گسترش شبکه های اجتماعی که از کوچکترین چیزها خبردار می شوی و دیگر چیزی برای پنهان شدن و از دست رسانه ها دور ماندن نیست گفتن معضلات نیست، یعنی نمی توانیم برای فیلمی که معضلات را بیان می کند نام جسورانه را بگذاریم ولی فکر می کنم فیلم جسورانه فیلمی است که باید از نگاه فیلمساز به مساله ای خاص که همه می بینند باشد، کسی که یک سال در این جامعه زندگی کند تمام مشکلات را می بیند و نمایش صرف آن لغت جسورانه را به این فیلم نمی دهد.

زادمهر در ادامه نظر خودش را در این باره بیان کرد و گفت: آقای طالبی نژاد گفته است که فیلم استثنایی ترین فیلم از این جهت بوده که یک کارگردان ادامه ی چهار، پنج فیلم قبلش را ساخته است و منظور از استثنایی ترین توصیف بوده و تعریف به این معنا که فیلمی ویژه است نبوده است، اگر هم به تاریخ سینما نگاه کنیم می بینیم که خیلی چنین فیلمی سراغ نداریم که کارگردانی شخصیت های فیلمش را در ادامه ساخته باشد، چیزی که یادم می آید صحنه هایی از یک ازدواج است که سال ۲۰۰۱ ادامه ی همان فیلم ساخته شد و آن زن و شوهری که با هم مشکل دارند بعد از سی سال چه نسبتی با هم دارند.

 

وی ادامه داد: بنده هم موافق هستم که نمی شود به این فیلم برچسب سیاه نمایی را چسباند، به خصوص که فیلم بخشی از واقعیت های جامعه است و در نشستی که خانم بنی اعتماد با چهارتا از فعالان کارگری داشتند یکی از اشخاص گفت این چیزی که شما نشان داده اید خیلی سبک تر و محافظه کارانه تر از وضعیت واقعی کارگران است و از اینجا فکر نمی کنم بشود که لغت سیاه نمایی را به آن اختصاص داد. باید از این نظر به یک اثر جسورانه بگوییم که یک وضعیت فعلی را در نظر بگیرد و پیش بینی کند که با ادامه ی این روند به چه نقطه ای می خواهیم برسیم و آن نقطه ی تاریک را نشان دهد،و اینکه امکان اینکه فیلمی جسورانه در کشورمان ساخته شود خیلی بعید است.

سپس صباغ با اشاره به اینکه یکی از ایرادات فیلم یک دست نبودن فیلم است گفت: در اپیزود آخر فیلم که شخصیت حامد وارد می شود و به لحاظ اجرا، دیالوگ و میزانسن خیلی خوب است و با اختلاف از اپیزودهای دیگر قرار می گیرد، یک نگاه خیلی جالب داریم که کمک می کند با قطعیت بگوییم این فیلم، سیاه نمایی نیست و آن هم جایی هست که شخصیت سارا در مورد ارزش صحبت می کند و می گوید ارزش من این است که ترک کردم، و از آن طرف کاراکتر حامد را داریم که در این اپیزود هم دچار محتوا زدگی هست از دانشجوی ستاره دار و بحث های روز که روی آن خیلی مانور داده می شود، در نهایت روی پیشنهاد ازدواج به سارا پافشاری می کند و می گوید که مشکلت را پذیرفته ام، در ابتدا که متوجه می شویم سارا بیمار است با یک چیز سیاه مواجهیم ولی پافشاری کاراکتر حامد، هم امید برای تماشاگر و هم پایان خوب برای خود فیلم هست.

وی ادامه داد: نباید فیلم جسورانه را به حرف های خیلی خاص و خط قرمزی بدانیم، همین که فیلمساز کنار تمام مشکلات چنین نگاهی به مسئله دارد یعنی ایستادن پای کسی که دوست دارد، پذیرفتن مشکل او و امیدی که در پایان برای مخاطب به وجود می آید را یک بخش از نگاه جسورانه می دانم. ولی متاسفانه در فیلم قصه ها تنها نکته ی مثبت این چنینی همین سکانس پایانی است.

زادمهر در مورد نگاه غلو آمیز و سیاست زده به فیلم بیان داشت: این اتفاق را در مورد بقیه کارگردانان هم می توان دید که تا حدی تحت فشار قرار می گیرند و منظور از این فشار، الزاما فشار اجتماعی که برای خانم بنی اعتماد اتفاق می افتد نیست و فشاری که روی هنرمندان وارد می شود و به خصوص کارگردانان برای اینکه سراغ مضامینی ملتهب می روند بیشتر از جانب مسئولین ارشاد و امثالهم وارد می شود یعنی حتی اگر مثلا یک روز حاتمی کیا آژانس شیشه ای را می سازد که به روایت خودش وقتی خوانده بودند پیشنهاد داده بودند که کلا فیلمنامه را بسوزاند به خاطر مشکلاتی بود که با معاونت سینمایی وقت است، از یک جنبه فکر می کنم که خانم بنی اعتماد این رفت و آمدها و برخوردهایشان با کسانی که شاید به زعم خودشان تخصص چندانی در این زمینه ندارند باعث شده که تاثیر رویشان زیاد شود و ناخودآگاه پاسخگویی به این آدمها و نشان دادن یکسری چیزهایی که اینها می بینند در ناخودآگاهشان برود.

وی افزود: می توان در نظر گرفت که بالاخره یک روز به این نکته و این نقطه برسیم که امور سینمایی مملکت را دست اهالی سینما بسپاریم اگر که به آنها اعتماد داریم و این وجه نظارتی را توجه داشته باشیم. یک بخشی هم از طرف خود هنرمند این است و از طرف موافقین هم فی نفسه این رویکرد خیلی تفاوت عجیب و غریبی نکند یعنی خود موافقین هم کسانی هستند که طبعا دوست دارند این حرف ها به عنوان معضلات بیان شود و کاری ندارم که با چه انگیزه ای این کار را می کنند، حتی اگر به نیت خیر خواهانه و حل مشکلات و ... می گویند باز رویکرد و نگاهشان همان است همچنان که فکر می کنم خانم بنی اعتماد در فیلم های قبلیشان در نرگس یا خون بازی آن چرا که نشان می دهد کمی می شود به وضوح دید که قصد و غرضش این نیست که بگوید اوضاع اینطور است بلکه برای این است که اینها را ببینیم و فکری برای این آدم ها کنیم. اینکه چند درصدشان این رویکرد را دارند و چند درصدشان نگاه منتقمانه دارند از اینکه آنهایی که این بلا را سر آن یا جامعه آوردند و باید رسوایشان کنیم کاری ندارم و هرکس انگیزه خودش را دارد ولی کسانی که مخالفشان هستند مثلا فکر می کنند نباید این حرف ها گفته شود کمی بیش از حد ماجرا را بزرگ می کنند از این جنبه که با نشان دادن هر فیلمی که کمی به سیاهی یا تلخی و یا به معضلات اجتماعی و داخلی ایران بپردازد، آبرویمان می رود یا تفکر سنتی که در تفکر ناخودآگاه جمعی همه ی ما هست که همواره باید کاری کنیم که آبرویمان جلوی هم حفظ شود، خیلی اتفاق خوبی نیست.

 

ایشان سپس با بیان این نکته که این فیلم موجب تظاهرات و اعتراض نمی شود ولی ممکن است مسئولین را متوجه کند گفت: نمونه ی داخلی را به زعم خودم سراغ ندارم مثلا در دهه ۹۰ وقتی جی اف کی در سینمای امریکا ساخته می شود و راجع به قتل جی اف کندی است مثلا اسناد محرمانه یکبار دیگر بیرون بیاید و دوباره بررسی شود تا ببینند واقعا چه اتفاقی افتاده بوده است. حداقل اتفاقی که در این مورد می تواند بیفتد این است که خود این اتفاقات و نمایش ها منجر به این شود که نگاهی جدی به این مقوله شود، حتی در سینمای ما نمونه ای که به ذهنم می رسد این است که مشخصا فیلم دایره ی مینا ی مهرجویی باعث شد سازمان انتقال خون به وجود بیاید، این چه اشکالی دارد؟ دقیقا اتفاقی که در مورد دایره ی مینا هم می افتد همین است که یک نفر است که خون یکسری معتاد را می خرد و به بیمارستان می فروشد و وقتی آن فیلم را مهرجویی می سازد از وزارت فرهنگ آن موقع می خواهند که دارش بزنند که تو سیاه نمایی می کنی که کار حتی به دفتر خود شخص شاه می کشد و خودش فیلم را می بیند و در نهایت به مسئولین می گوید اگر واقعا چیزی که ایشان می گوید واقعیت است که هیچ، خودتان درست کنید و اگر دروغ می گوید که دارش بزنید و نتیجتا در اثر تاثیر و فشاری که به لحاظ ذهنی به مسئولین می آورد سازمان انتقال خون راه می افتد. من فکر نمی کنم اینکه صرفا فیلمی راجع به معضلات جامعه صحبت کند اتفاق بدی باشد، ضمن اینکه اگر واقعیت را هم در نظر بگیریم حقیقت به لحاظ سرمایه ای که یک فیلم لازم دارد و به لحاظ سختی های ساختن فیلم خیلی کسی جرات نمی کند که سراغ چنین فیلم هایی برود.

 

مجری در ادامه سوال یکی از شنوندگان را مطرح کرد و از زاد مهر پرسید: «اینکه از مردم امید گرفته شود سیاه نمایی است، قبول دارید؟» زادمهر در جواب گفت: امید، آب نیست که بشود آن را سنجید و گفت که چقدر از مردم گرفته شده است، اگر امید را از مردم می گیرد باید حساب کنیم که از ۷۵ میلیون نفر چندنفرشان سینما می روند و از آنهایی که سینما می روند چند نفرشان قصه ها را می بینند و از آنهایی که قصه ها را می بینند چندنفرشان ناامید می شوند. قبل از اینکه فکر کنیم این فیلم چقدر تاثیر ناامیدانه و سیاه نمایانه روی مردم می گذارد نظرسنجی انجام دهیم و سراغ همان کارگری که خانم بنی اعتماد راجع به او فیلم ساخته برویم و بپرسیم که آیا چیزی که نشان می دهند آیا واقعیت ندارد و دروغ است؟ از سوی دیگر هم می توانم ماجرا را نگاه کنم، ممکن است کسی این فیلم را ببیند و فکر کند که چه مملکت سیاه و تلخی، اولا که فضای ذهنی آن شخص باید خیلی ایزوله باشد که چنین فکری کند و از نزدیک ندیده باشد، از منظر دیگر به ماجرا این طور نگاه کنیم که کارگری که این فیلم را می بیند و مشاهده می کند که این تصویر از کارگر دیده می شود و این برداشت از این آدم وجود دارد و کسی هست که این صدا را به گوش چند مسئول برساند، باعث خوشحالی و موجب امیدواری اش می شود که تاثیرش خیلی بیشتر از کسانی است که با دیدن این فیلم ناامید می شوند.

 

صباغ هم در این رابطه توضیح داد و گفت: مشکلی که در فیلم قصه ها وجود دارد، حجم زیادی از معضلات هست که بخشی از آن به خاطر این است که قصه ی آدم های فیلم های قبل خودش را تماما آورده است، ببینید شما با یک فیلمی مواجهید که در آن دختری هست که قربانی خشونت برادرش هست و الان یک زن خیابانی شده، خانواده ای را داریم که بچه اش زندانی سیاسی شده، یکسری کارگر را داریم که به خاطر فروش کارخانه ۹ ماه حقوقشان عقب افتاده، یک اداره دولتی را داریم که غرق در تشریفات بروکراسی است، خواهر و برادری را داریم که نقشه می کشند تا پدرشان را تلکه کنند، دانشجوی ستاره دار را داریم، شوهر معتاد داریم که روی همسرش آب جوش ریخته، بیماری داریم که دچار مشکلات مختلفی از ایدز و اعتیاد و ... هستند. واقعا یک فیلم تحمل این همه معضل را ندارد. وقتی در مورد زیر پوست شهر صحبت می کنیم که همین کاراکتر طوبا در آن هست، یک شخصیت پردازی آرامی صورت می گیرد و شما زنی را می بینید که امورات خانه را می چرخاند و فیلم وقتی به پایان می رسد جمله ای که این فیلم ها را به چه کسی نشان می دهید؟ گلاب آدینه به تمام معنا تاثیرش را روی مخاطب می گذارد ولی الان این دیالوگ را در این فیلم می بینیم که کاملا سطحیست، یعنی شخصیتی بوده و مخاطب جدی تر به یاد دارد و مخاطب جدید آن را می بیند و تاثیری روی او ندارد و این فرق سطحی بودن قصه ها و عمیق بودن فیلمی مثل زیرپوست شهر هست که شما واقعا نمی توانی به تمام این معضلات اشاره کنی، هرکسی اینها را متوجه می شود و حرف جدیدی نیست و اینکه به هرکدام اینها یک ناخونک بزنی موجب سطحی شدن فیلم است و حرف اصلی گم می شود و در هیچ کدام از آنها به نقطه تاثیرگذاری مخاطب نمی رسد مگر اپیزود آخر که خیلی خوب بود.

 

سپس زادمهر به کیفیت روایی فیلم اشاره کرد و گفت: فیلم یک روایت تکه تکه از آدمهاییست که در شهر با یکسری معضلات طرفند، قبول که گزارشی شده و حجم سیاهی در فیلم زیاد است و به نظرم اشکال فیلم این است که یک تنه وظیفه و بار سیاهی هایی که در فیلم های دیگر نیست به دوش می کشد، با متر معمول فیلم های دوساعته نمی شود سراغ این فیلم رفت، فیلم سعی دارد که رویکرد داستانی به شکل جدی به ماجرا داشته باشد منتها دو اشکال فیلم را آزار می دهد، یکی اینکه وابستگی هر اپیزود به نسخه اورجینالش خیلی زیاد است و بدون دیدن آنها فیلم تاثیر کمتری دارد، ضمن اینکه حقیقت ماجرا این است که میزان تلخی اپیزود به میزان گیرایی آن چربش دارد.

 

مجری سوال کرد: « اپیزودیک بودن آن درست اطلاعات می دهد؟» و زادمهر پاسخ داد: نمی شود گفت که هر اپیزود باید تا چه اندازه اطلاعات بدهد یا طول مدت زمانی داشته باشد. اما در مورد همه اپیزود ها این اتفاق نمی افتد و در استایل خودشان به غایت نمی رسند، اپیزود مهدی هاشمی و مشکلاتی که دارد یا خود اپیزود پایانی و ... بله، اما این اتفاق به شکل جدی و کامل در اپیزودی که نگار جواهریان بازی می کند نمی افتد و خیلی هم بعید است که تصور کنیم این اتفاق در مورد تمام اپیزودها بیفتد.

 

سپس مجری از صباغ پرسید: «آیا قبول دارید که قصه نمی‌گوییم و مانیفست می گوییم؟» صباغ پاسخ داد: اپیزودهای فیلم اصلا یک دست نیستند، خانم بنی اعتماد گفته بودند قصه ها خود زندگی اند و کسانی که می گویند فیلم ما سیاه نمایی است بیایند تا من مشکلات را نشان بدهم، یک مشکل اصلی فیلم حجم زیاد تلخی ها و سیاهی ها است و غیر از این هیچ چیز نمی بینیم، یعنی شما زندگی بدترین کاراکتر را هم در نظر بگیرید بالاخره لحظه های خوشی دارد و در زیر پوست شهر با اینکه فیلمی بسیار تلخ است سکانس خیلی زیبای عروسی را داریم و سکانسی داریم که عباس از سفر آمده و سوغاتی آورده و در سیاهی ممتد فیلم، لحظات شادی را می بینیم.

 

صباغ در ادامه، در مورد یک دست نبودن اپیزودهای فیلم توضیح داد و گفت : فیلم با مستندسازی شروع می شود که از عباس فیلمبرداری می کند، عباس حرف می زند و معصوم کاراکتر دیگر فیلم زیر پوست شهر سوار ماشین می شود و می فهمیم که این یک دختر خیابانی شده است، این فقط یک موقعیت است یعنی قصه ای شکل نمی گیرد و ربطی به کوتاه بودن داستان ندارد. آیا من مخاطب که ۱۵ سال پیش دیدم که به خاطر تعصب های کورکورانه ی برادر معصومه او فرار می کند سرنوشتی غیر از این برایش متصور بودم؟ اگر هم ندیده باشم یک موقعیت کاملا خنثی است. دو اپیزود بعدی که به نظرم واقعا پاشنه آشیل فیلم هست، یعنی اپیزود حلیمی موقعی که به اداره می رود مثل هجویات طنز تلویزیون است و نگاه خانم بنی اعتماد در این فیلم مستند گونه است و اصلا گویا نگاهش عوض می شود و فیلم نگاه کاملا هجو و کمدی پیدا می کند. از نوع موسیقی روی موبایل و نحوه صحبت با زن دوم و رنگ مو و ... که خیلی مبتذل است و حتی نوع رفتار کاراکتر حلیمی که اصلا وصله ناجور فیلم است، بعد دوباره با دو شخصیت دیگر مواجهیم، نگار جواهریان و بابک حمیدیان که در مترو درباره پدرشان صحبت می کنند که چگونه از او سی میلیون پول بگیرند که باز از اینها هیچ شناختی نداریم و یک موقعیت است و هیچ داستانی نداریم! ادامه پیدا می کند و به داستان داخل مینی بوس می رسد و صحبت های کارگران و طوبا که اوج محتوا زدگی فیلم است و فقط یکسری جملات که شما همین الان سوار هر تاکسی بشوید قطعا می شنوی، که کاملا کلیشه ای و تکراریست که باز یک موقعیت است و می روند تا اعتراض کنند. اپیزود نرگس مجدد موقعیت است که شوهر معتادی بوده و حال برگشته و می گوید باید به زندگی ات برگردی و هیچ داستان و فراز و فرودی رخ نمی دهد و به اپیزود نوبر می رسیم که اینجا بالاخره قصه شکل می گیرد و فیلم جنبه دراماتیک پیدا می کند که ابتدا می بینیم یک آدم متشخص می آید و یک نامه ای می آورد و کاراکتر رضا سواد ندارد و نمی تواند بخواند و منتظر می ماند تا زنش بیاید، به هرحال فراز و فرودی دارد، این نامه محتوایش چیست؟ از رئیس محل قبلی نوبر هست که یک درام شکل می گیرد و در اپیزود بعدی که به نظرم اپیزود خوب فیلم هست این داستان به صورت دیالوگ شکل می گیرد و یک کاراکتر جدید وارد می شود و در کل می بینی که ۴ اپیزود داری که کاملا خنثی است و هیچ داستانی نیست و موقعیت صرف است که یکی از اینها اصلا وصله ناجور است و اصلا به نگاه مستندگونه ی بنی اعتماد نمی خورد که اتفاقا این را در یکی از مصاحبه های خانم بنی اعتماد دیدم که گفته بود اپیزود حلیمی را اگر الان می خواستم بسازم یک فرم دیگری می ساختم و حرفم همان خواهد بود. در دو اپیزود بعدی کمی شاهد داستان هستیم.

 

زادمهر در مورد صحبت های صباغ گفت: ایشان بیشتر داستان فیلم را گفتند، اینکه مانفیست بودن فیلم به داستان بودنش ارجحیت دارد وجود دارد اما این را به حساب این بگذاریم که شاید کسی دغدغه ای برای گفتن دارد و نتوانسته دغدغه را درست بگوید. سینماگر مصلح اجتماعی نیست و اصلا نمی خواهم وارد فنی بشوم هرچند قبول دارم که اپیزودها اشکال دارند و یکدست نیستند و به نظرم اپیزود نگار جواهریان از همه بدتر است. وقتی هفت اپیزود می بینیم در فرم سینمای ما می توانند ۱۵ دقیقه ای باشند که فیلم ۱۰۵ دقیقه ای را تشکیل دهند و خیلی نمی شود از ۷ اپیزود توقع داشت که درام را شکل دهند و به نقطه برسند، وقتی فیلم سعی می کند این کار را کند در سه یا چهارتا موفق می شود. در میانگین کارگردانهایمان اگر روی تک تک فیلم ها شانه بزنیم سی درصد کارهایشان قابل دفاع است، این فیلم هم از این قاعده مستثنی نیست. منظر من این است که یک اتفاق نباید روی سر کارگردان هوار شود که کارگردان از دغدغه به نقطه ای برسد که من الان موظفم این کار را بکنم. آقای کریمی در روند فیلمسازیشان گفتند وقتی فلان را ساختم گفتند فیلم شهری چرا می سازی و فیلم روستایی بساز و وقتی فیلم روستایی ساختم گفتند اگر می توانی فیلم پر کاراکتر بساز، وارد ذهنیت کارگردان نمی خواهم شوم ولی به نظرم اینکه کمی مسئولین فرهنگیمان اعتماد داشته باشند که گفته شدن و نمایش دادن چنین فیلمی منفی و عجیب غریب نیست.

 

وی در مورد خصوصیات فیلم افزود: سعی کارگردان در همه ی زمینه ها به بار نمی نشیند، و تلاش او آنجا که با شناخت بیشتری مواجه است موفقیت بیشتری به همراه دارد ولی اگر با شناخت همراه نباشد این اشکال به فیلم وارد است.

 

صباغ در ادامه ی صحبت زادمهر گفت: با شناخت همراه است، بحث اصلی فیلم کاراکتر طوبا است که رخشان بنی اعتماد در فیلم زیر پوست شهر به خوبی شناخته است، یعنی اینقدر به یاد ماندنیست و در ذهن خواهد ماند ولی پرداختی که در این فیلم به شخصیت طوبا می شود را ببینید که اصلا بار شخصیت قبلی را ندارد و علت اصلی، حجم زیاد مشکلاتیست که از دل واقعیت بیرون می آید ولی خانم بنی اعتماد اصرار داشته که در این فیلم نشان دهد وگرنه کاراکتر از قبل ساخته شده دارید که خیلی خوب می توانید از او استفاده کنید، این جمله ی فیلم زیر پوست شهر که خانم آدینه گفت: برای کی نشون میدین؟ و جمله ی درون مینی بوس خیلی با هم متفاوتند و تاثیرش روی مخاطب فوق العاده مختلف است. قسمتی از آن فشاری است که در کارگردان به آن دوران وارد شده و یک قسمت ایراد خود فیلمساز است، ایده جذاب است، اینکه شما کاراکتر قبلی را بیاوری خوب است، اصراری که حتی کاراکتر گیلانه هم وارد داستان شود که فقط یک تماس تلفنی است که پسر من اینطور شده، نیاز نیست. یعنی شما اگر واقعا قدرت داری که کامل پرداخت کنی و یک فیلم یک دست داشته باشی مساله ای نیست وگرنه لزومی ندارد چون به لحاظ تاثیرگذاری و درام فیلم هیچگونه تاثیری روی مخاطب ندارد.

 

مجری سپس سوال و صحبت آقای هاشم زاده را مطرح کرد و گفت: چطور آثاری که می گوییم محتوا زده است و سینمایی نیست مثل فیلمی که اشاره کردند و در جشنواره ی گذشته هم اکران شد عیب و نقص دارد اما اینجا محتوایی بودن ایرادی ندارد؟

 

زادمهر پاسخ این سوال را داد و گفت: کسی نمی گوید محتوایی بودن ایراد ندارد، مشخصا ایراد دارد و فکر می کنم نبود این فیلم ها موجب می شود که خانم بنی اعتماد سراغ ساختنش بروند.

 

ایشان سپس به اپیزود مهدی هاشمی پرداخت و گفت: در آن اپیزود می خواستند لحن فیلم اصلی را حفظ کنند و اینکه خودشان اعتراف کرده اند که باید طور دیگری می ساختند خیلی نمی شود راجع به آن صحبت کرد. تصور بنده این است که اپیزودهایی که کمتر درآمدند اشکالشان این است که داستانی که طرح می کنند در آن قالب جا نمی شود، مثلا در مورد نوبر و پیمان معادی و باران کوثری این اتفاق در یک ربع واقعا قابل جا انداختن هست منتها شما می توانید سراغ فیلم هایی بروید که کوتاه هستند و در جشنواره های دنیا جایزه گرفتند. یک داستان کششی برای مطرح شدن دارد، یک داستان برای فیلم کوتاه، یک داستان برای فیلم بلند ۲ یا ۳ و یا پنج ساعته و یک داستان که شاید صرف دو خطی خواندنش هم سریال بشود.

 

صباغ از زادمهر پرسید: پس چه لزومی دارد که طرح شود؟ زادمهر پاسخ داد: این برداشت کارگردان بوده که این داستان را طرح کند ولو در قالب پانزده دقیقه ای. من نمی خواهم خیلی به این سمت بروم که خانم بنی اعتماد هفت تا تلنگر ساخته اند ولی شاید واقعا قصدشان این بوده است. قصدشان خوب است و نیتشان قابل احترام است و در دو سه مورد می تواند با نوع نگاه و تایم بندی داستان ها چفت شود و در یکسری چفت نشود. اما این به ماهیت داستان برمی گردد، واقعا ماهیت داستان مهرواه شریفی نیا، نقطه ی صفر تا صد آن بسط بیشتری احتیاج دارد تا پانزده دقیقه.

صباغ در ادامه دیدگاه خود را اینگونه بیان کرد: شما از زیر پوست شهر در پانزده سال پیش که معصوم فرار می کند چنین چیزی معلوم است و حتی یک سکانسی هست که در پارک او را می بینید و همان برای مخاطب معلوم است که در چه وادی افتاده است. مثلا می گویم که اگر خیلی بخواهیم هوای فیلم را داشته باشیم اپیزود نرگس شاید زنی است که دچار انفعال نمی شود و می خواهد برای نوه اش سیسمونی جور کند و اینها همه حرف های خوب است و می خواهد امید بدهد ولی چیزی مثل اپیزود اول، خنثی است و هیچ اتفاقی در آن نمی افتد و اگر حذفش کنید چیزی نمی شود.

صباغ راجع به نتیجه گیری در مورد فیلمنامه این کار گفت: یک دست نبودن، لحن چندگانه فیلم، چندپارگی فیلمنامه و ... دقیقا متوجه فیلمنامه است. مسائل دیگر فیلم مثل فیلمبرداری خیلی خوب است یا بازی بازیگران مثل فرهاد اصلاین، پیمان معادی و ... خوب است و بازی بدی نداریم. تمام ایرادات فیلم از فیلمنامه است که یک دست نیست و در یک جمله باید گفت که قصه ها واقعا قصه ندارد.

مجری از هر دو کارشناس سوال کرد: « آیا اساسا سینما محل آسیب شناسی مشکلات اجتماعی هست یا خیر؟ و فضای سینما یک فضای آزمایشگاهی برای بررسی مشکلات و پیدا کردن نسخه است و کارگردان و سینماگر چنین وظیفه ای دارد؟»

زادمهر پاسخ داد: اصولا هنرمندان و سینماگر چنین وظیفه ای ندارند، این وظیفه نداشتن در کشورهای پیشرفته به رسمیت شناخته می شود و در کشورهای جهان سوم این وظیفه از طرف جامعه و مسئولین به هنرمند تحمیل می شود و موظف می شود که یکسری مشکلات را بیان کند در حالی که این وظیفه ی او نیست، ولی به هرحال هنرمند هم یک آدم است و حساسیت هایی دارد که قطعا بالاتر از مردم عادیست و وقتی چیزی را می بیند و حساس می شود نشانش می دهد ولی مشخصا اگر کارگردان فقط هم بخواهد این کار را کند باید فرم بر چیزی که می گوید مقدم باشد یعنی چیزی ته ذهنش با این معنا باشد که من راجع به چیزی دغدغه دارم و داستان تعریف کند نه اینکه مشخصا یک معضل را بگیرد و حول آن فرم بچیند. مثلا سینمای ایتالیا بعد از ۱۲۰ سال هنوز مهم ترین اتفاقی که در آن افتاده ساخت فیلم هایی در مورد جنگ جهانی دوم، خرابی های بعد از جنگ و فیلم های تلخ و سیاه راجع به این قضیه بود و در همین جنبش فقط ۶-۷ سال تحمل شد. در ایران به شکل درست برای معدود کارگردان هایی یکبار اتفاق افتاده است.

زادمهر در جمع بندی صحبت های خود گفت: چیزی که در قصه ها قابل دفاع است این است که بهترین کارگردان سینمای ما خانم بنی اعتماد است، و تسلط ایشان در فرم، کارگردانی، بازی گرفتن و... را خوب می توانید ببینید. اشکال این است که داستان آنطور که باید پرداخت نشده و با صرف دغدغه وارد ساخت فیلم شده اند. بخش های فنی کاملا خوب است، و چیزی که باید سرجایش می بوده و به آن فکر می شده خود داستان بوده که باید اتفاقات بهتری راجع به آن می افتاد.

صباغ هم در صحبت پایانی خود گفت: بنده هم موافقم که خانم بنی اعتماد بهترین کارگردان زن سینمای ایران است ولی متاسفانه در «قصه ها» ایشان به کارگردان های زنی شبیه شده که بیشتر در فیلم هایشان فقط انتقال پیام اهمیت دارد و بیشتر از اینکه با فرم و ساختار بخواهد پیام را به مخاطب بدهد، خیلی دوست دارند شفاف و واضح برای مخاطب صحبت کنند که جنبه محتوا زدگی به وجود می آورد، جدا از این با اینکه « قصه ها» فیلم خوبی نیست ولی رخشان بنی اعتماد کارگردان خوبی است و دغدغه هایش قابل احترام است.

برنامه رادیویی سینمامعیار پنجشنبه‌ها ساعت ۱۴:۳۰دقیقه از رادیو گفت‌و‌گو پخش می‌شود. برنامه‌ای با اجرای سید امیر جاوید و تهیه کنندگی و سردبیری محمد جواد طالبی که سعی دارد ضمن پرداختن به مسائل اساسی سینمای ایران سطح آگاهی مخاطب از فیلمهای روی پرده را بالا ببرد.

مخاطبان می توانند نظرات خود نسبت به برنامه را به آدرس cinemameyar@gmail.com  ارسال و خبرهای برنامه را در صفحه اختصاصی سینمامعیار در شبکه اجتماعی پلاس و اینستاگرام دنبال کنند.

نظر شما