شناسهٔ خبر: 39109 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

تفسیری از پدیدارشناسی هوسرل؛

ایده‌ی یادگیری و تعلیم و تربیت در عمل

ادموند هوسرل هوسرل به ما نشان می­‌دهد که تعلیم و تربیت حقیقی، یادگیری و اعمال روش پدیدارشناسانه می­‌باشد که منجر می­‌شود به ساخت کلی و مشترک آگاهی. به بیان دیگر، ساختی که با روش پدیدارشناسانه تقویم می‌­گردد. حال می­‌بایست سایر علوم بر مبنای این ساختار مشترک آگاهی قوام یابند. این روش ضمن ­آنکه کاملاً عمل­گرایانه است یک کار گروهی نیز محسوب می­‌گردد.

فرهنگ امروز /میثم قهرمان*:

 

روان­شناسی توصیفی با تکیه بر تجربۀ روانی من طبیعی و ایده ­آلیسم آلمانی با تأکید صرف بر ساختار آگاهی، پروژه­‌های تحقیقی خود را دنبال می‌­نمایند. هوسرل ضمن اینکه هر دو دیدگاه را نقد می­‌نماید، کار پدیدارشناسی را از من استعلایی(نه طبیعی) شروع می­‌نماید و به واسطۀ این تجربۀ استعلایی دنبال ساختاری می‌­گردد که ذات و حقیقت هر پژوهش آگاهی را شامل می­‌شود. پدیدارشناسی هوسرل از جزء سومی نیز برخوردار است که تجربۀ اول شخص می­‌باشد. هوسرل معتقد است که اساس این تجربه، روی­‌آوری(intentionality) است. حال تجربه­‌ای که ساختار اساسی­اش روی­‌آوری است، چگونه ما را به سمت چیزی می­برد؟ به عبارت دیگر، در روی­‌آوری چه اتفاقی می­‌افتد؟ بدین­ ترتیب، در این نوشتار بررسی خواهیم نمود که هوسرل چگونه بنیانی حقیقی را برای علوم بنا می­‌گذارد که این بنیان را می­‌توان به مثابۀ اید­ۀ یادگیری و تعلیم و تربیتِ در عمل در نظر گرفت؟

از نظر هوسرل یک تجربه به واسطۀ معنای عینی یا درون­مایه‌­اش و شرایط فعال­ کننده است(بدین ­معنا که هر کنشی در شرایط فرهنگی، اجتماعی، انسانی و در جهانی رخ می­‌دهد) که به سوی چیزها می­‌رود. از نگاه جوهرگرایانه(ارسطویی) انسان موجودی است که افعالش عَرَض او بوده و از او جداست، من هستم و سپس تجربه می­‌کنم. هوسرل تحت تأثیر برنتانو، پدیدارشناسی را یک کنش می­‌داند؛ کنشی که از من جدا نمی‌­باشد و من هیچ فاصله‌­ای با کنشش ندارد. در روان­شناسی توصیفی برنتانو، چیزی به عنوان جهان خارج وجود ندارد. برای مثال، در فعل دیدن، یک واقعیت بیشتر رخ نمی­‌دهد و آن کنش است(همان تجربه). این کنش را در مقام توصیف می­‌توانیم بر سه لایۀ کنشگر، کنش و ابژۀ دیده شده، تفکیک نماییم اما این سه لایه از یکدیگر جدا نبوده و یک فعل می­‌باشند، فعلی که نمی­‎توان آن را نگه داشت و این سه لایه را از آن تفکیک نمود. بنابراین، هوسرل به تبعیت از برنتانو نفس را نفی می­کند، نفسی که جوهری بوده و بیرون از فعل می­‌ایستد.

همان­گونه که گفته شد هوسرل نمی­‌خواهد روان­شناسانه بحث نماید. به این دلیل است که دنبال ساختار و معنا می­‌گردد. به عبارت دیگر، تجربه به واسطۀ معنای عینی(ساختار آگاهی) است که به سوی چیزها می‌­رود(هوسرل در پژوهش‌­های منطقی این معنا را ثابت در نظر گرفته بود ولی در ایده­‌ها معتفد بود که این من استعلایی است که معنای عینی را تقویم می­‌نماید). بدین­ترتیب، هوسرل با عبور از روان­شناسی توصیفی به دنبال عینیت، فلسفه و ذات در کنش تجربیِ من اول شخص می­‌گردد. بنابراین پدیدارشناسی با بررسی اینکه ما چگونه تجربه می‌­نماییم به بنیاد تمام علوم تبدیل می­‌گردد. لازم به ذکر است، برتری پدیدارشناسی نسبت به ایده­‌آلیسم آلمانی این است که در پدیدارشناسی، تجربه آن­چنان وسیع می‌­شود که از تجربۀ نظری و انتزاعی محض تا انضمامی‌­ترین کنش­‌های اجتماعی را در برمی­‌گیرد. برای نمونه می­‌توان از خیال، حس، عاطفه، میل، اراده، هوشیاری بدنی، ادراک، کنش بدنمند، کنش اجتماعی و زبانی نام برد. بنابراین، پدیدارشناسی به واقعیت انضمامی خودش را نزدیک نموده و در آن، دیگر معیار بررسی واقعیت­­‌ها صرفاً مفاهیم نیستند بلکه معیار، تجربه می­‌باشد. تجربه‌­ای که به واسطۀ معنای عینیِ محصول ساختار آگاهی، که توسط من استعلایی تقویم شده است، واقعیت­‌ها را بررسی می­‌نماید. به عبارت دیگر، من استعلایی نزد هوسرل، هم معنایی عینی را قوام می­بخشد و هم بر اساس این معنای عینی، به بررسی صدق و کذب شهودها می­‌پردازد. این رویکرد همان علم متقنی است که می­‌بایست الگویی برای یادگیری و تعلیم و تربیت هر علمی قرار گیرد. به بیان دیگر، علوم زمانی حقیقی می­‌گردند که الگوی پدیدارشناسی به مثابۀ یک الگوی تعلیم و تربیتی، راهنمای عمل آن­ها قرار گیرد. بنابراین، با این سؤال مواجه می­‌شویم که چرا پدیدارشناسی به مثابۀ ایدۀ علم متقن و الگوی تمام علوم می­باشد به گونه­‌ای که سایر علوم باید بر اساس چنین روشی عمل نمایند تا حقیقی در نظر گرفته شوند؟

برای پاسخ به این سؤال هوسرل به سراغ دکارت به عنوان نقطۀ آغاز می‌­رود. دکارت در پی این بود که بنیان مطلقی را بیابد که سراسر مبتنی بر شهودهای مطلق و بدیهی باشد به گونه­‌ای که نیاز به چیزی برای اعتبار بخشیدن به آن نباشد، هوسرل این آرزو را از دکارت به ارث می­‌برد زیرا که در زمانۀ هوسرل مانند زمانۀ دکارت، هر کسی فلسفه و راه و روش خاصی دارد و چیزی که از یاد رفته است، فلسفه به مثابۀ علمی حقیقی است. بنابراین اگر علم مطلق پایه‌­ای نداشته باشیم که بر شهودهای مطلق استوار نباشند، سایر علوم نمی­‌توانند علومی حقیقی باشند. بدین­‌ترتیب، با اپوخه کردن جهان طبیعی صرفاً اگوی محض می­‌ماند و هر آنچه که مربوط به اگوی محض می­‌باشد(من می­اندیشم).

بنابراین، راهی که هوسرل می­‌پیماید تا بر مبنای پدیدارشناسی به معنای عینی برسیم، مبتنی بر تنها معرفت وجودی است که همانا من هستم و هر آنچه بدان مربوط می­‌شود است. بدیهی نگرفتن مصداق علم کلی ما را از جستجوی آن باز نمی­‌دارد و این کوششی است که باید زیست شود در حالیکه نمی­‌دانیم که آیا به طور کلی تحقق‌­پذیر است یا خیر؟ بر مبنای روشی که هوسرل بیان می­‌کند، با بهره‌­گیری از تنها معرفت وجودی­مان و با تأملی انتقادی احکاممان دربارۀ جهان را بررسی می­‌نماییم. از نظر هوسرل هر حکم یک افاده کردن است، یعنی معنایی را بیان می­‌کند؛ باید در جهت استوار ساختن حکم کوشش نماییم، یعنی درستی­‌آزمایی آن را بسنجیم که بر اساس شهودهای اولیۀ ذهنی امکان­پذیر است(هنوز در من استعلایی هستیم و به سمت جهان نرفته­ایم). حال چنانچه حکم بر اساس درستی­ آزمایی تصدیق گردید به دارایی و سرمایۀ پایدار آگاهی تبدیل می­‌گردد، به گونه‌­ای که اگر هر کسی در هر لحظه­‌ای اراده کند می­تواند آن را اثبات نماید؛ این گونه است که درنهایت بداهت از استوار ساختن و درستی­‌آزمایی بیرون کشیده می­‌شود. به بیان دیگر، بداهت از توافق میان حکم و آنچه در شهود اولیه داری نشأت می­‌گیرد. در بداهت خود چیزها و وضعیت­‌ها به ما داده می­‌شوند که این خوددادگی یا به نحوی است که مطلقاً در آن نمی­‌توان شک کرد(تنها یقین مطلق من هستم است) و یا بعداً امکان شک در آن وجود دارد و علم خواستار آن بداهت­‌هایی است که از کمال بالاتری برخوردارند.

پس از تشریح من استعلایی، هوسرل نسبت آن را با سایر موجودات جهان مشخص می­‌نماید. هوسرل بیان می­کند که من استعلایی برای آنکه ساختار آگاهی را تقویم ­نماید، ارتباطش را با جریان زیسته­‌هایش بر پایۀ شهودهای اولیۀ ذهنی و به صورت همدلانه برقرار می­‌نماید. با این وجود من استعلایی نمی­‌تواند به به صورت کامل به جهان برسد و جهان و اعیانش از من استعلایی مستقل می­‌باشند(تعالی دارند) زیرا که تنها وجود کاملاً یقینی وجود من استعلایی است، نه جهان و اعیانش. بنابراین، من استعلایی، جهان و دیگری را از شهودهای اولیۀ ذهنی به شکلی همدلانه استخراج می­‌نماید. بدین­ترتیب، هوسرل گام به گام مسیر پدیدارشناسی را می­‌پیماید تا به ساختار آگاهی برسد. ساختار آگاهی­‌ای که هیچ محتوایی ندارد و صرفاً این علوم هستند که محتوای حقیقی را بر مبنای این ساختار آگاهی شکل می­‌دهند و با این کار سپهری جدید و نامتناهی از وجود پدیدار می­‌گردد.

بنابراین، در گام نخست یک وجد یقینی داریم که وجود اگو است به عنوان سرآغاز که تنها جایی است که می­‌شود از آن شروع کرد و همچنین در گام دوم این اگو احکام، درونیات، وجدانیات و جریان زیسته‌­هایی دارد که به واسطۀ شهودهای اولیۀ ذهنی و به صورت کاملاً همدلانه­‌ای بررسی می­‌گردند تا به یک ساختار نامتناهی و منتظم علمی منجر گردند. اساس این ساختار آگاهی از نظر هوسرل سنتز می­‌باشد، سنتزی که مبتنی بر زمان­‌آگاهی می­‌باشد و در زمان­‌آگاهی لحظه­‌ای قصدیت از میان نرفته است.

درنتیجه، برای توصیف استعلایی جریان زیسته‌­ها، نیازمند تفکیک وحدت جریان زیسته­‌ها به عنوان یک فعل می­‌باشیم. تفکیک میان نوئتیک که خود کوگیتو است از یکسو، و نوئماتیک از حیث تعینات و نحوه­‌های گوناگون تعین از سوی دیگر. بنابراین توصیف استعلایی شالودۀ نقد استعلایی را برای ما ایجاد می­‌نماید. به عبارت دیگر، در پژوهش آگاهی، بر اساس توصیف استعلایی که خصلتی دو وجهی دارد اما به مثابۀ یک فعل، همبستگی تفکیک‌­ناپذیری است، می­بایست ارتباطی میان یک حالت از آگاهی با حالات دیگر، یعنی وحدت در کثرت و یا همان سنتز برقرار گردد تا بتوانیم در نهایت بر مبنای نقد استعلایی، ساختار آگاهی را تقویم نماییم. بدین­‌ترتیب، هوسرل لحظه‌­ای اصل بداهت را رها نمی­‌نماید و این اصل تنها اصل مطلقاً بدیهی ما برای پژوهش می­‌باشد. به گونه­‌ای که من استعلایی همواره برای هوسرل، بنیاد من طبیعی، روان­شناسانه و روان تنی می­‌باشد که جهان را بر اساس تقویمش می­‌سازد.

اما سؤال اساسی هوسرل این است که سنتز چگونه امکان­پذیر می­‌گردد؟ از نظر هوسرل تنها با آگاهی از زمان است که می­‌توانیم به امور کثیر و متفاوت وحدت بخشیم. این زمان نزد هوسرل زمان متصلی است که از سه بخش تشکیل شده است. زمان عینی که نوئماتیک است و لحظه‌­ای می­‌باشد که در آن رویداد اتفاق می­افتد. زمان درونی نمودار شدن که نوئتیک است و داده‌­ای در این زمان شکل می­‌گیرد که در سرتاسر آگاهی داده می­شود و بر این اساس زمان عینی، قابل فهم می­‌گردد. و درنهایت، زمان­‌آگاهی درونی که به من استعلایی مربوط می­‌شود، متعلقش کل زندگی است و جریان کل(معنای عینی) را بر اساس یادآوری می‌­سازد. این جریان کل، مبتنی بر شهودهای اولیۀ ذهنی و همدلانه می‌­باشد. به عبارت دیگر، زمان­‌آگاهی درونی خود تقویم می­باشد یعنی نمی­‌توانید من استعلایی را از آن جدا کنید. درنتیجه هوسرل لحظه­‌ای اصل بداهت اولیه را رها ننموده است.  

همان­گونه که گفته شد به واسطۀ سنتزی که بر اساس دیرند سه زمان شکل گرفته است می­‌توان شهودهای متکثر را وحدت بخشید. حال بر اساس این مفهوم از زمان، ضمن اینکه این جمله را که من محض، فعل است و نه جوهر، را می­‌توان بهتر درک نمود، به این نکته نیز پی خواهیم برد که زمان با من استعلایی گره خورده است به گونه­‌ای که در هر دیرند، من استعلایی معنای عینی مطابق با آن را می­‌سازد. بنابراین، معنا نسبت به زمان تعالی داشته و بنیادی­‌ترین مسأله در پژوهش آگاهی زمان می­‌باشد. بنابراین تقویم تمام نمی­‌شود و هر لحظه در حال رخ دادن می­‌باشد.

مرحلۀ نهایی ساخت آگاهی مشترک، مرحلۀ تصدیق و تکذیب است. بدین ­معنا که اگر میان نحوه­‌های گوناگون آگاهی که با هم سنتز نمودیم و ساخت نوعی­شان موافقت و تطابق وجود داشت، عمل تصدیق صورت خواهد گرفت. به بیان دیگر، علاوه بر اینکه در هر آگاهی ساختاری قصدی به مثابۀ یک ساختار مشترک وجود دارد، یک ساختار نوعی نیز وجود دارد که آن نحوۀ آگاهی را از نحوه­‌های دیگر متمایز می­‌نماید(مانند تمایز تخیل با دیدن)، اگر در سنتز میان نحوه­‌های گوناگون آگاهی با ساختار نوعی­شان موافقت وجود داشته باشد، ساختار آگاهی ما در نهایت تصدیق می­‌گردد. بنابراین، در اینجا منشأ بروز خطا، ارادۀ من استعلایی می­‌باشد که می­‌تواند به عقل(ساخت ساختار آگاهی) پایدار نباشد. بدین-ترتیب، تمام مبانی­‌مان را که نتیجۀ آن روش پدیدارشناسی­ است که قرار است راهنمای شکل­گیری علوم باشد را بدون هیچ­گونه رویکرد طبیعی و صرفاً بر اساس من می­‌اندیشمِ من استعلایی بنا نهادیم، در این مرحله است که علوم دیگر بر این بنیان سوار می­‌شوند و دربارۀ جهان طبیعی سخن می­‌گویند. در این مرحله است که وارد مرحلۀ معرفت­شناسی می­‌شویم که در آن معنای عینی که نهایتاً تصدیق گردید با شهودهای عینی­ای پُر می­‌گردد که هیچ­وقت به کمال خودش نمی­‌رسد. بنابراین، با تقویم یکبار در مرحلۀ ساخت آگاهی،  شکل­‌گیری معنای عینی را می­‌سنجیم و بار دوم، جایی که با شهودهای عینی این معنای عینی را پُر می­‌نماییم نیز عمل سنجش صورت می­‌گیرد. در هر دو صورت صدق بر اساس بداهت فهمیده می­‌شود و تقویم بررسی بداهت­‌های گوناگون و رابطۀ آن­ها می‌­باشد.

درنتیجه، هوسرل به ما نشان می­‌دهد که تعلیم و تربیت حقیقی، یادگیری و اعمال روش پدیدارشناسانه می­‌باشد که منجر می­‌شود به ساخت کلی و مشترک آگاهی. به بیان دیگر، ساختی که با روش پدیدارشناسانه تقویم می‌­گردد. حال می­‌بایست سایر علوم بر مبنای این ساختار مشترک آگاهی قوام یابند. این روش ضمن ­آنکه کاملاً عمل­گرایانه است یک کار گروهی نیز محسوب می­گردد.

     

    * دانشجوی دکترای اندیشه سیاسی دانشگاه تهران

نظرات مخاطبان 0 3

  • ۱۳۹۴-۰۷-۲۳ ۰۸:۲۷آرزو 2 3

    برای من که هیچ از هوسرل نمی دانستم عالی بود. 
    سپاسگزارم از نویسنده مطلب و فرهنگ امروز جهت حسن سلیقه در انتخاب این نوشتار.
                                
  • ۱۳۹۴-۰۷-۲۵ ۲۲:۲۹ 2 1

    دکترای اندیشه ی سیاسی و اظهار لحیه ی درباره ی فیلسوف پدیدارشناس!
    
                                
  • ۱۳۹۴-۰۷-۲۶ ۲۳:۱۲امیر 0 4

    عالی بود. 
                                

نظر شما