شناسهٔ خبر: 57300 - سرویس کتاب و نشر
نسخه قابل چاپ

نقد و بررسی کتاب «گودل، اشر، باخ»؛

چگونه یاد گرفتم که از حلقه‌های عجیب نترسم و از آن‌ها لذت ببرم

گودل  ساختار روایی حلقه‌های عجیب (هوش) به‌هیچ‌وجه منحصر به ادبیات غربی نیست و اتفاقاً هنر شرقی بستر مناسب‌تری برای پیگیری آن است. جنبه‌های اسپیرال هنرهای بصری مثلاً در نگارگری ایرانی‌ـ‌چینی (و حتی ادبی مثلاً در نمونۀ حافظ) را می‌توان نوعی حلقۀ عجیب در معنای مورد نظر هوفشتاتر دانست. در واقع به نظر می‌رسد تکوین اجتماعی چشم و گرامر دیدن (در معنای بوردیویی) در هنر شرق ازاین‌حیث عیان‌تر از هنر غربی است.

فرهنگ امروز/ یحیی شعبانی:

در قرن بیستم کمتر کتابی سراغ داریم که به اندازۀ این کتاب داگلاس هوفشتاتر هیجان در خوانندگان ایجاد کرده باشد. کمتر خورۀ کامپیوتر، هوش مصنوعی و منطق ریاضی و موسیقی سراغ داریم که با اشتیاق این کتاب را تورق نکرده باشد. داگلاس هوفشتاتر فرزند رابرت هوفشتاتر (برنده جایزۀ نوبل فیزیک، ۱۹۶۱) یکی از سرچشمه‌های علوم‌شناختی و مدل‌سازی فرایندهای ذهن به‌حساب می‌آید و با این کتاب برخی انگاره‌های رسوب‌کرده دربارۀ آگاهی، هوش، خود، من و پارادوکس را عوض کرده است. مهم‌ترین ویژگی کتاب این است که خواننده با هر پس‌زمینۀ علمی در ریاضیات و فلسفه می‌تواند از آن توشه بگیرد. پس‌زمینۀ علمی خواننده هرچه باشد بخش‌هایی از کتاب برایش لذت‌بخش خواهد بود. کتاب از همان زمان انتشار (۱۹۷۹) با اقبال فراوانی مواجه شد، خصوصاً پس از نقد مثبتی که مارتین گاردنر معروف بر آن نوشت. برای کسانی که زمینۀ کمتری در ریاضیات دارند شاید اسم مارتین گاردنر معنای چندانی نداشته باشد، اما برای کسانی که مدتی درگیر «حل مسئله» در ریاضیات یا حتی معماهای ریاضی بوده‌اند این اسم یکی از مشهورترین اسامی است. گاردنر به مدت ۲۵ سال ستون بازی‌های ریاضی در مجلۀ SCIENTIFIC AMERICAN را بر عهده داشت و چشم بسیاری را به زیبایی ریاضیات گشود و پس از بازنشستگی جای خود را به هوفشتاتر داد. هوفشتاتر به خاطر این کتاب جایزۀ پولیتزر در بخش غیرداستانی را به خود اختصاص داد.

 اما حرف اساسی هوفشتاتر در این کتاب که بالغ بر ۱۰۰۰ صفحه است، چیست؟

راززدایی از «خود»

آگاهی چیست؟ داگلاس آر. هوفشتاتر گمان می‌کند که راز آگاهی در «حلقۀ عجیب» (strange loop) قرار دارد و غالب مباحث کتاب هوفشتاتر کشف، واگشایی و معنا دادن به همین حلقه‌های عجیب در حوزه‌هایی مانند موسیقی، نقاشی، منطق، ریاضیات و زبان است. چنان‌که خود هوفشتاتر می‌گوید، در نوجوانی با خواندن کتاب معروف ناگل و نیومن دربارۀ قضیۀ ناتمامیت گودل این فکر مرموز به ذهنش خطور کرده است. در واقع او در برهان قضیۀ ناتمامیت و نه در خود آن قضیه حلقۀ عجیبی را مشاهده می‌کند که مدت‌ها ذهنش را به بازی می‌گیرد. همین کلنجار رفتن در طی مدتی تقریباً طولانی به کتابی می‌انجامد که یکی از مهم‌ترین کتاب‌های میان‌رشته‌ای در قرن بیستم است. این حلقۀ عجیب گودلی به نظام‌های صوری امکان می‌دهد که خود را درک کنند و به‌اصطلاح خود-‌آگاه شوند، یا به تعبیر دیگر یک «خود» به دست آورند و بدین‌ترتیب از دل «گونه‌ای الگوی ویژۀ گرداب‌وارِ درهم‌وبرهم در میان نمادهای بی‌معنا» خودی پدیدار می‌شود. نکتۀ مهم و البته شعبده‌بازی مؤلف در اینجا آن است که وجود ایزومورفیسم‌ها یا یک‌ریختی‌های به اندازۀ کافی پیچیده بین نظام‌های صوری را واجد نوعی «معنا» برای نمادهای ظاهراً بی‌معنا در نظر می‌گیرد و گمان می‌کند وقتی یک نظام «بی‌معنا» الگوهایی داشته باشد که بتوان آن‌ها را در پدیده‌های مختلف یافت، آن‌گاه درجه‌ای از معنا «وارد» نمادها می‌شود و اصولاً معنا چیزی به غیر از همین انعکاس الگوها نیست. وقتی الگوهای خاصی دائماً در پدیده‌های «بی‌معنا» تکرار می‌شوند دیگر اطلاق صفت «بی‌معنا» بر آن‌ها صحیح نیست.

 پس صحبت از «نمادهای بی‌معنا» چندان درست نیست و درجۀ معنا هم به ‌شدت و پیچیدگی و ظرافت این بازتاب و تکرار بستگی دارد. بدیهی است که مؤلف با «جادوی معنایی» بسیاری از فیلسوفان سر سازگاری ندارد، چه این جادو را در ماده (مغز) بیابیم چه آن را در جایی هپروتی‌تر مانند روح و نفس! هوفشتاتر نکتۀ اصلی را نه ماده و روح، بلکه «الگوهایی» می‌داند که می‌توانند در مغز یا حلقه‌های عجیب فوق‌الذکر به وجود آیند، تکرار شوند و به نحو زایشی تکامل یابند. اما حلقۀ عجیب چیست؟

حلقۀ عجیب

حلقۀ عجیب نظامی خودارجاع است که پس از گذار از سطوح یا ابعاد مختلف به طرز شگفت‌انگیزی به نقطۀ آغازش بازمی‌گردد، مثل نوار معروف موبیوس. در واقع هوفشتاتر در خودـ‌ارجاعی گزاره‌های گودلی، کانن‌های (canon) باخ و گراورهای اشر این حلقه‌های عجیب را می‌یابد و گمان می‌کند یک‌ریختی بین این پدیده‌ها واجد معنا و بلکه واجد تنها معنای ممکن است.

شاید یکی از مهم‌ترین و ترسناک‌ترین پرسش‌ها در اندیشۀ مدرن پرسش از چیستی آگاهی باشد. یکی از پربارترین ایده‌های قرن‌بیستمی دربارۀ آگاهی مفهوم حلقۀ عجیب مورد نظر هوفشتاتر است. حلقۀ عجیب به‌مثابه الگویی انتزاعی همان چیزی است که «جهش شبه‌جادویی از بی‌جان به جاندار، از غیرمعناشناسانه به معناشناسانه و از بی‌معنا به معنادار» را ممکن می‌کند. قریب به ۴۰ سال پس از انتشار کتاب هوفشتاتر، «گودل، اشر، باخ بافتۀ گران‌سنگ ابدی» به‌جرئت می‌توان گفت که این کتاب یکی از مهم‌ترین آثار میان‌رشته‌ای در قرن بیستم در این خصوص بوده است. تلفیق موضوعاتی مانند زیبایی‌شناسی، سمانتیک، سایبرنتیک و علوم‌شناختی مهم‌ترین نوآوری این کتاب است. هوفشتاتر در این کتاب طیف وسیعی از حلقه‌های عجیب را می‌کاود، ازجمله کانن همواره افزایش‌یابندۀ باخ، ناتمامیت گودل و آثار گرافیکی و بازگشتی اشر. حلقه‌های عجیب پدیده‌هایی هستند که از سطوح سلسله‌مراتبی متعدد می‌گذرند و به صورتی توضیح‌ناپذیر به وضعیت اولیه بازمی‌گردند. «پدیدۀ "حلقۀ عجیب" وقتی به وجود می‌آید که با حرکت رو به بالا (یا رو به پایین) درون طبقه‌های یک دستگاه سلسله‌مراتبی، به‌ناگاه خود را دوباره درست در نقطۀ آغازین بیابیم» (ص ۵۶).

 نتیجۀ این حلقۀ سلسله‌مراتبی درهم‌تنیده، غامض و پارادوکسیکال است. نمونه‌های بصری و گویا از این حلقه‌های عجیب آثار اشر است، آثاری مثل آبشار، عروج و سقوط، دگردیسی، دست‌های رسم‌کننده و... هوفشتاتر مدعی است که حلقه‌های عجیب مؤلفه‌های بنیادی و ساختاری آگاهی سطح بالاتر انسان هستند. واضح است که هوفشتاتر این ایدۀ کلان را از گودل می‌گیرد، هرچند نتایج متفاوتی از آن استخراج می‌کند. حلقه‌های عجیب ماهیت اسرارآمیز آگاهی را تشکیل می‌دهند. البته هوفشتاتر در کتاب «من یک حلقۀ عجیب هستم» تعریف کامل‌تری از حلقۀ عجیب عرضه می‌کند: «حلقۀ عجیب نه یک مدار فیزیکی بلکه حلقه‌ای انتزاعی است که در آن، در زنجیره‌ای از مراحل که محیط متناوبی را می‌سازند، گذاری از یک سطح از انتزاع (یا ساختار) به سطح دیگری وجود دارد که شبیه حرکتی رو به بالا در یک سلسله‌مراتب است و بااین‌حال به‌نحوی کاشف به عمل می‌آید که جابه‌جایی‌های متوالی رو به بالا به چرخه‌ای بسته می‌انجامند.» همین خودارجاعیِ متقاطع است که بهترین و کلی‌ترین ساختار آگاهی را در اختیار ما قرار می‌دهد.

حلقه‌های عجیب و خودـ‌ارجاعی

ظاهراً راسل اولین ریاضی‌دانی بود که هیاهوی زیادی برای سازه‌های خودـ‌ارجاع به راه انداخت و مفهوم قدیمی پارادوکس را وارد ادبیات ریاضیات کرد. پیش از او این سازه‌های خودـ‌ارجاع -که تعداد آن‌ها هم کم نبود- تحت عنوان تناقض یا مفاهیمی ضعیف‌تر از پارادوکس شناخته می‌شدند و گمان می‌شد جایی در زنجیرۀ برهان «خطایی» صورت گرفته است که این تناقضات ظاهر شده‌اند. اما راسل دریافت که این سازه‌ها از بحران عمیق‌تری خبر می‌دهند، چنان‌که گویی تصور شهودی از مجموعه‌ها و زبان در دل خود بذر پارادوکس را حمل می‌کند. او چاره را ساختن دستگاهی به‌دقت طراحی‌شده و صوری می‌دانست که راه را بر خودـ‌ارجاعی ببندد؛ به تعبیری، به زبانی نیاز بود که نتواند دربارۀ خودش حرف بزند. راسل تلاش کرد سلسله‌مراتبی از «گونه‌ها» [یا انواع] بسازد تا مانع از ورود ویروس خودـ‌ارجاعی شود.

 اما منطق‌دان اتریشی، کورت گودل، روشی زیرکانه برای نفوذ به این سلسله‌مراتب دقیق ابداع کرد. نکتۀ جالب ماجرا ضعف سیستم راسل (نظریۀ انواع) نبود، بلکه گودل درست از نقطۀ قوت نظام راسلی برای نفوذ به آن استفاده کرده بود. قضیۀ ناتمامیت گودل از مشهورترین پدیده‌های قرن بیستم است، تقریباً کمتر کسی می‌توان یافت که چیزکی دربارۀ آن نشنیده باشد. سوءتفاهماتی که به‌واسطۀ این قضیه به وجود آمده است به‌خودی‌خود قصه‌ای طولانی و جذاب است و ذکر آن‌ها در اینجا میسر نیست.

 اما نکتۀ مهم آن است که علی‌رغم شهرت و آوازۀ قضیۀ ناتمامیت بدنۀ اثبات آن توسط گودل یکی از ناشناخته‌ترین و پیچیده‌ترین چیزهایی است که تاکنون به ذهن بنی‌بشر خطور کرده است. صرف‌نظر از تکنیک نبوغ‌آمیز، شیزوفرنیک و ترسناک گودل برای «شماره‌گذاری گودلی» و نگاشت‌های عجیب‌وغریبی که بین الگوهای انتزاعی و صوری ترسیم می‌کند، الگو و شماتیک برهان گودل به‌طور مجمل چیزی به‌جز استفاده از تکنیک «حلقۀ عجیب» مورد نظر هوفشتاتر نیست. تقریباً به‌جرئت می‌توان گفت که استعارۀ مرکزی کتاب هوفشتاتر برهانی است که گودل برای نفوذ در سیستم راسلی ابداع کرده بود. هوفشتاتر تلاش می‌کند حلقۀ عجیب موجود در برهان گودل را تصریح و آشکار کند و البته با زبانی ساده، طنازانه و بعضاً تمثیلی. تمثیل‌های هوفشتاتر از موسیقی و نقاشی و ادبیات (داستان‌های لوییس کارول) برگرفته می‌شوند. هوفشتاتر چنان مسحور اثبات قضیۀ ناتمامیت گودل (نه خود قضیه) است که بالغ بر ۱۰۰۰ صفحه برای فهم و آموزش آن سیاه می‌کند و از خلال آن به انواع و اقسام موضوعات شیرین و جذاب سرک می‌کشد. اما هدف هوفشتاتر از تشریح برهان گودل چیست؟ خوانندۀ غیرمتخصص در منطق و ریاضیات چه نیازی به دانستن این برهان پیچیده دارد؟

هوش مصنوعی: برآمدن امر معنادار از دل امر بی‌معنا

مفهوم خودـ‌ارجاعی و حلقۀ عجیب تا حدودی یادآور مفهوم ارسطویی اندیشیدن به اندیشیدن است. این ویژگی نوس در ارسطو در واقع مشخصۀ خود اندیشه است. پس اگر قرار است ماشین بیندیشد باید بتواند واجد این مشخصه باشد. بدین‌ترتیب، چرا به جای ترسیدن از خودـ‌ارجاعی به آن متوسل نشویم؟ حجم غول‌پیکری از تأملات عامه‌پسند در کتاب هوفشتاتر در یک کلام قرار است به ما بگویند اندیشیدن دربارۀ اندیشیدن چیست. شاید یکی از مهم‌ترین تزهای داگلاس هوفشتاتر را بتوان از خلال این عبارات وی دریافت: «هر جنبه از تفکر می‌تواند به‌عنوان توصیفی سطح ‌بالا از یک دستگاه در نظر گرفته شود که بر آن‌ها در سطح پایین، قاعده‌هایی ساده و حتی صوری حاکم است. البته منظور از «دستگاه» [= سامانه] مغز است...» (ص ۷۶۶ ترجمه).

 از همین اشارۀ مهم و ظریف می‌توان دریافت که هوفشتاتر به نسلی از فعالان هوش مصنوعی و علوم‌شناختی تعلق دارد که امیدشان پر کردن شکاف بین امر بی‌معنا و بامعنا، امر ساده و پیچیده، امر قاعده‌مند و امر بی‌قاعده است. چنان‌که مؤلف بارها در متن کتاب و با تأکیدی مجدد در پیشگفتار بیستیمن ویرایش کتاب ذکر می‌کند: «جان کلام، GEB[۱] تلاشی بسیار شخصی برای بیان این مطلب است که چگونه موجودات جاندار می‌توانند از دل مادۀ بی‌جان برآیند. «خود» چیست و چگونه یک «خود» می‌تواند از دل چیزهایی برآید که به اندازۀ یک پاره‌سنگ یا چالۀ آب «بی‌خود» هستند؟» (ص ۳ ترجمه). یا به تعبیر فنی‌تر، چگونه می‌توان شکاف بین انعطاف‌پذیری ظاهری ذهن به‌مثابه یک نرم‌افزار و انعطاف‌ناپذیری مکانیکی مغز به‌مثابه یک سخت‌افزار را پر کرد؟ بدون هیچ پیچیده‌سازی و در یک کلام می‌توان پیشنهاد هوفشتاتر را در مفهوم «خودـ‌ارجاعی» یافت. خودـ‌ارجاعی استعارۀ مرکزی مؤلف برای تشریح فرایند هوش است:

«مردم گاهی به من می‌گویند: این چیزهای دارای خودارجاعی و مانند آن بسیار سرگرم‌کننده و دوست‌داشتنی هستند، اما آیا واقعاً فکر می‌کنید که چیزی جدی در آن وجود دارد؟ من یقیناً چنین فکر می‌کنم. من فکر می‌کنم که سرانجام معلوم خواهد شد که این چیزها در قلب AI قرار دارند و تمرکز همۀ تلاش‌ها برای فهمیدن اینکه ذهن انسان چگونه کار می‌کند بر آن‌ها قرار خواهد گرفت و این دلیل آن است که چرا گودل چنین ژرف در ساختار کتاب من درهم بافته شده است» (ص ۹۶۸ ترجمه).

واگشایی ذهن و مغز به‌مثابه یک دستگاه صوری و درعین‌حال پدیده‌ای بسیار منعطف از نظر مؤلف نیازمند تشریح مفهوم خودـ‌ارجاعی است و این مفهوم اخیر به‌نوبۀ خود در هیچ‌جا به اندازۀ اثبات قضیۀ ناتمامیت گودل، نه در خود قضیه، خود را در معرض دید قرار نمی‌دهد. در واقع چهرۀ مرکزی کتاب کسی به غیر از کورت گودل نیست و اگر مؤلف پای اشر و باخ را به میان می‌کشد هیچ دلیلی ندارد مگر شباهت موسیقایی و تصویری با همین مفهوم گودلی. ریشۀ بسیاری از سوءتفاهم‌های مربوط به کتاب درست در همین‌جا قرار دارد، فی‌الواقع در عنوان خود کتاب! موضوع مرکزی کتاب اصلاً دربارۀ این سه نفر نیست، حتی در این باره هم نیست که «چطور ریاضی، هنر و موسیقی در گوهر خود به ‌واقع یک چیزند»؛ اگرچه در واقع امر مؤلف بین آثار این سه نفر یک ایزومورفیسم یا یک‌ریختی کشف می‌کند، اما مسئله پیچیده‌تر از این ایزومورفیسم است. یکی از دلایل این سوءتفاهم، حتی بین خوانندگان متخصص در برخی از این حوزه‌ها، علاوه بر حجم عظیم کتاب موضوعات متنوعی است که بعضاً در سطحی بسیار فنی به آن‌ها پرداخته می‌شود. البته قصد ترساندن خوانندگان احتمالی کتاب را نداریم؛ مؤلف با تسلطی بسیار زیاد و البته زبانی بسیار شوخ -که خوشبختانه تا حدود زیادی در ترجمۀ فارسی نیز مشهود است- تقلای فراوانی می‌کند تا این موضوعات پیچیده را در قالبی آسان‌یاب به خواننده بفهماند.

آگاهی و تاریخ آن: هوفشتاتر به کدام سنت تعلق دارد؟

پس از انقلاب شناختی در اواخر دهۀ ۱۹۵۰ به تعبیری کارهای هوفشتاتر یکی از مهم‌ترین حملات علوم‌شناختی برای تصاحب سرزمین آگاهی و اخراج فلسفه از آن بوده است. علوم‌شناختی در این حملات به‌هیچ‌وجه رشته‌ای یک‌پارچه نیست بلکه قلمروهای مرتبط و درهم‌تنیده‌ای را پیرامون پرسش‌های مربوط به شناخت انسان گرد هم می‌آورد: از روان‌شناسی شناختی، زبان‌شناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی تا فلسفۀ ذهن؛ از روان‌شناسی آزمایشگاهی تا قلمروهای بینارشته‌ای مانند سایبرنتیک که بیشترین پیش‌فرض‌هایش را از آن به ارث می‌برد. مهم‌ترین این پیش‌فرض‌ها آن است که ذهن اساساً اندامی پردازشگر اطلاعات است و از طریق دست‌کاری پیچیدۀ نمادها یا مفاهیم کارکردهایش را به انجام می‌رساند. حلقه‌های بازخورد در اغلب فرایندهای فکری نقش مؤثری ایفا می‌کنند و این فرایندها در مغز فیزیکی‌ـ‌ارگانیک ما اتفاق می‌افتند. به طور خلاصه، آن‌ها مغز را زیرـ‌سیستم پیچیده‌ای در یک شبکۀ بزرگ‌تر شامل محیط، جامعه و فرهنگ می‌دانند.

تعریفی انضمامی از آگاهی پای مسائل زیادی را به معرکه باز می‌کند و شاید یکی از علل آن تاریخ پیچیده و بلند آن است. عبارات سرگردانی مثل «ذهن»، «خود»، «دیگری» و... که به‌نوبۀ خود تاریخ پیچیده‌ای دارند. تا قرن هفدهم خبری از اصطلاح آگاهی در معنای امروزی آن نیست و تازه پس از دکارت است که این اصطلاح مستقل از استلزامات اخلاقی آن مورد توجه قرار می‌گیرد. در واقع مهم‌ترین گام در این استقلال، جدایی وجدان اخلاقی از آگاهی شناختی است. گام مهم دیگر ترفیع آگاهی در مقام یک ابژه است، یعنی ابژه‌ای که به‌خودی‌خود ارزش پژوهش را دارد، به‌ویژه نزد کانت. دکارت به طرق متعدد اندیشه را برحسب آگاهی تعریف می‌کند هرچند اغلب چنان‌که گویی به‌صورت پیشینی. برای دکارت خود روشن و شفاف است، یعنی از طریق درون‌نگری قابل فهم است. آنچه برای ما در اینجا اهمیت دارد بازتابی بودن آگاهی است؛ در واقع کوژیتوی دکارتی آن روی سکۀ همین بازتاب‌پذیری آگاهی بر خودش است که مهم‌ترین جنبۀ فراگیر آگاهی نزد دکارت است.

 البته در دکارت تحلیل گسترده‌ای از آگاهی بماهو نمی‌بینیم، اما دکارت شاید نخستین کسی است که آگاهی را در بافتی روان‌شناختی و به دور از دلالت‌های اخلاقی آن استفاده می‌کند. این نخستین خودارجاعی در توضیح آگاهی است و شاید بی‌دلیل نیست که هوفشتاتر بدون اشاره به دکارت ردپای او را در مفهوم حلقۀ عجیب پیگیری می‌کند. آگاهی هیچ‌گاه به کانون توجه دکارت یا تابعانش تبدیل نشد، بلکه آن چیزی که اهمیتی مرکزی یافت دوگانۀ ذهن/بدن چونان دو جوهر متمایز بود. پیش‌تر گفتیم که هوفشتاتر تلاش می‌کند شکاف بین امر بی‌معنا (ماده-بدن) و امر بامعنا را پر کند و اکنون می‌توان گفت که او در واقع چندان موافق این دوگانه نیست.

مفهومی که با کانت اهمیت بیشتری می‌یابد خودـ‌آگاهی است، اگرچه این خود دیگر برای کانت شفافیت دکارتی را ندارد، به همین دلیل درون‌نگری ابزار مفیدی دیگر محسوب نمی‌شود؛ به همین دلیل است که کانت جوهریت کوژیتو را انکار می‌کند، به نظر او، «من» یک فرایند است نه جوهر. گفتارِ آگاهی در شکل مدرن آن با دکارت آغاز و با کانت به بلوغ می‌رسد، اما به‌هیچ‌وجه به موضوعی «علمی» تبدیل نشد. «علمی» شدن آگاهی بیش از هر چیزی مرهون پراگماتیست‌های آمریکایی است: ویلیام جیمز و چارلز سندرس پرس. آگاهی نزد جیمز در عین ارتباط با نظریه‌های ذهن به‌طورکلی به موضوعی مجزا برای پژوهش در اصول روان‌شناسی تبدیل می‌شود. آگاهی برای جیمز فرایندی پیچیده، سیال، شخصی، دینامیک و قصدی است. اهمیت جیمز و پرس به آن است که علی‌رغم وام‌داری فراوان به کانت، شکاف کانتی بین واقعیت (نومنال و فنومنال) را نمی‌پذیرند و در واقع به همین دلیل است که تکنیک‌های پژوهش علمی را می‌توان بر آن اعمال کرد.

 هوفشتاتر در دل همین سنت ظاهر می‌شود. آنچه در این سنت نقش کانونی دارد علم مدرن است؛ یعنی علم مدرن به‌مثابه بدیلی برای مباحث فلسفی دربارۀ آگاهی. مهم‌ترین جای اثرگذاری جیمز فلسفه نبود، ادبیات بود. هنری جیمز (برادر ویلیام جیمز) و گرترود اشتاین (شاگرد ویلیام جیمز) حلقۀ واسط این دو حوزه به‌حساب می‌آیند. یکی از مهم‌ترین سرچشمه‌های جریان سیال آگاهی در ادبیات مباحث جیمز است، آگاهی به‌صورت دینامیک چونان روایتی روانی یا مونولوگی درونی پدیدار می‌شود. به نظر جیمز، این استعارۀ سیال یعنی آگاهی چونان فرایندی دینامیک ریشه در مغز بدنمند داشت. همین انگارۀ مغز بدنمند مهم‌ترین مفهوم در روان‌شناسی و علوم‌شناختی پساجیمزی به‌حساب می‌آید. جیمز «خود» را وحدتی یک‌پارچه و منسجم نمی‌دانست، بلکه آن را وحدتی مختلط در نظر می‌گرفت. اگرچه جیمز به‌طورکامل مفهوم مسیحی‌ـ‌یهودی روح را کنار نمی‌گذارد، اما معتقد است که آگاهی همراه با مغز تکامل می‌یابد و همین نکتۀ اخیر وی را در خط علوم‌شناختی معاصر قرار می‌دهد تا دکارتی‌ها.

 فلسفه و روان‌شناسی پس از جیمز لبریز از نظریه‌های مختلف و رقیب دربارۀ آگاهی است، اما هوفشتاتر و مهم‌ترین همکارش دنیل دنت به همین سنت جیمزی تعلق دارند. آگاهی و خود از نظر هوفشتاتر پیامد فرایندهای نشانه و نمادـ‌پرداز در مغز و سیستم عصبی است و به همین دلیل نقشی اساسی برای معنا دارد. چنان‌که هوفشتاتر و دنت در کتاب مشترکشان «منِ ذهن» اظهار می‌کنند «ذهن الگویی است که توسط یک ذهن ادراک می‌شود.» این الگو شاید دوری باشد، اما به‌هیچ‌وجه بدسگال یا پارادوکسیکال نیست؛ در واقع این همان مفهوم خودـ‌ارجاعی است که هوفشتاتر و دنت بدان متوسل می‌شوند و از کار گودل نشئت می‌گیرد.

وجه رواییِ هزارتو و حلقۀ عجیب: من به‌مثابه نقطۀ هم‌گرایی روایت‌ها

فراست هوفشتاتر را می‌توان تعمیم داد به‌ویژه در ادبیات. ردیابی حلقه‌های عجیب در ادبیات وجه روایی این نوع حلقه‌ها را آشکار می‌کند و برحسب اتفاق، روایت در ادبیات بستر خوبی برای حلقۀ عجیب است؛ به‌عنوان‌مثال، چنین حلقه‌هایی را در آثار کلاسیکی چون تریسترام شندیِ لارنس استرن، دن‌کیشوتِ سروانتس، قصرِ کافکا، بیداری فینیقی‌هایِ جویس، هزارتوهایِ بورخس و حتی برخورد عجیب‌وغریبِ ونه‌گات با زمانمندی می‌توان یافت. با بررسی ساختار روایی حلقۀ عجیب می‌توان ادعا کرد که آگاهی یا هوش در واقع نقطۀ هم‌گرایی روایت‌هایی است که من و دیگران دربارۀ من اقامه می‌کنیم، یا به تعبیر دیگر، هوش (در این معنا) چیزی جز اتوبیوگرافی نیست؛ ازاین‌حیث، به نظر می‌رسد دیدگاه دنیل دنت می‌تواند مکمل بسیار خوبی برای اندیشه‌های هوفشتاتر باشد و عجیب اینکه این دو نوشته‌ها و پروژه‌های مشترکی نیز انجام داده‌اند.

 ساختار روایی حلقه‌های عجیب (هوش) به‌هیچ‌وجه منحصر به ادبیات غربی نیست و اتفاقاً هنر شرقی بستر مناسب‌تری برای پیگیری آن است. جنبه‌های اسپیرال هنرهای بصری مثلاً در نگارگری ایرانی‌ـ‌چینی (و حتی ادبی مثلاً در نمونۀ حافظ) را می‌توان نوعی حلقۀ عجیب در معنای مورد نظر هوفشتاتر دانست. در واقع به نظر می‌رسد تکوین اجتماعی چشم و گرامر دیدن (در معنای بوردیویی) در هنر شرق ازاین‌حیث عیان‌تر از هنر غربی است. حلقه‌های عجیب در هنر شرقی (مثلاً نگارگری و معماری ایرانی) ویژگی‌های توپولوژیک بی‌نظیری به آن بخشیده است. فقط به‌عنوان نمونه کافی است به کارهای مهم راجر پنروز ریاضی‌دان برجستۀ انگلیسی (که برحسب اتفاق هوفشتاتر نیز اشاراتی به او می‌کند) دربارۀ کاشی‌کاری نگاه کنیم تا تصور غیرخطی و پیچیدۀ این هنرمندان از صفحه و سطح را دریابیم. یکی از نقاط عطف در تاریخ ریاضیات قرن بیستم آنجایی است که ریاضی‌دانان به پیچیدگی ساختاری خط و صفحه (که زمانی از ساده‌ترین موجودات ریاضی به‌حساب می آمدند) پی برده‌اند. به نظر می‌رسد این نوع پیچیدگی با پیچیدگی یونانی تفاوت‌های زیادی داشته باشد و علت این امر بی‌تردید استقبال یونانیان از مفهوم بی‌نهایت بالقوه و ترس و نفرت آن‌ها از بی‌نهایت بالفعل است. شاید یکی از بهترین تمثیلات در این خصوص را بتوان در داستان «دو شاه و دو هزارتو» بورخس یافت:

مؤمنانِ محلِ وثوق روایت می‌کنند که (و الله اعلم) به روزگاران قدیم شاهی بود از جزایر بابل که ساحران و معماران خود را گردآورد و به آن‌ها دستور داد هزارتویی بسازند چنان پیچیده و نفس‌بُر که هیچ آزموده‌ای را پروای درآمدن به داخل آن نباشد و هرکه درآمد راه خویش گم کند. چنین عملی مُنکَر محسوب می‌شد، چراکه غموض و حیرت تنها از آنِ خداوند است و نه انسان. با گذشت ایام به درگاهش شاهی از سرزمین عرب وارد شد و شاه بابل (برای آنکه سادگیِ مهمان خویش به سخره گیرد) او را واداشت تا به هزارتویش گام نهد، جایی که با خواری و پریشان‌حالی سرگردانی کشید تا وقت شام. در این هنگام از خداوند یاری طلبید و راه برون‌شو را یافت. لب‌هایش به شکوه‌ای گشوده نشد، اما به شاه بابل گفت او نیز در خاک عرب هزارتوی بهتری دارد و اینکه اگر خدا خواست، روزی آن را به او خواهد نمایاند. آن‌گاه به عربستان بازگشت، سرداران و رزمندگان خود را فراهم آورد و به قلمرو بابل تاخت با چنان بختِ مساعد که قلاعش را درهم کوبید، مردمانش را شکست و خودِ شاه را نیز به اسارت گرفت. او را بر شتری تیزرو بست و به صحرا درآورد. سه روز براندند و آن‌گاه به او گفت: «ای خداوندگار دوران و افسر و صاحب قرن! به بابل در هزارتویی برنجی، درهم‌تنیده از پلکان‌ها، درها و دیوارها، به سرگردانیم کشاندی؛ اکنون قادر متعال چنین مقدر کرده تا من نیز از آنِ خویش به تو بنمایم که نه پلکانی دارد تا برآیی، نه دری تا به جبر بگشایی، نه دالان‌های طاقت‌فرسایی تا درنوردی، نه دیوارهایی که راه بر تو بندد. آن‌گاه بند از او گشود و در دل صحرا رهایش کرد؛ جایی که بمیرد از تشنگی و گرسنگی. جلال حّی قیوم را سِزَد.» [ترجمۀ زهره سمیعی-به نقل از سایت تبیان]

یک نمونۀ ادبی دیگر که می‌توان آن را در چارچوب حلقۀ عجیب هوفشتاتری تحلیل کرد، قصر کافکا است. دست‌وپا زدن‌های آقای ک در رمان قصر مصداق فروپاشی «خود» و گم‌ کردن معنای واقعیت است، چن‌انکه می‌توان تصور کرد آقای ک در جست‌وجوی مرکزی ناموجود به نام «من» است و «خود» در نهایت توهم و مرکزی غایب است. ساختارهای حلزونی و مارپیچی، قصر کافکا را به هزارتویی غامض تبدیل می‌کنند؛ قصر جست‌وجویی بازگشتی برای هویت خود است. قصر اگرچه قصه‌ای ناتمام به علت مرگ زودهنگام کافکا است، اما منطق و وضعیتی ناتمام دارد، چنان‌که گویی قهرمان داستان پا به هر جا می‌گذارد همان ساختار بازگشتی و واگرا را تکثیر می‌کند، مثل هزارتویی که نحوه‌ای زایش دارد؛ یعنی رمان دائماً توسط خواننده بازنویسی می‌شود و خواننده راهی برای فرار از این هزارتوی بازگشتی ندارد. در قصر کافکا منطق عجیبی حاکم است؛ ادراکات نرمال مرتباً وارونه می‌شوند تا اینکه خواننده مثل خود آقای ک کاملاً در کج‌تابی‌ها و گریزهای رمان گم شود. آقای ک در دوایر و دورهای بازخورد و بازبینی و ادغام سفر می‌کند نه در مسیری خطی و پیش‌رونده. متن پر است از امور غیرخطی و پارادوکسیکال. دورهای عجیب در رمان کافکا به‌ویژه در سطوح سلسله‌مراتبی نمایان است. به تعبیر بورخس، دو ایده یا دو عقده بر کار کافکا حاکم است: فرمانبرداری و امر بی‌پایان. تقریباً در تمام داستان‌های او سلسله‌مراتب وجود دارد و این سلسله‌مراتب‌ها بی‌پایان هستند. آقای ک گمان می‌کند قوانین قصر که به آن‌ها اعتماد کرده است غیرقابل درکند و در واقع قصر جایی است که منطق خطی زندگی روزمره با نوعی گرداب جایگزین می‌شود، چنان‌که گویی آقای ک در بوروکراسی قصر بر روی نوار موبیوس حرکت می‌کند. قصر به هزارتویی غیرقابل حل تبدیل می‌شود.

 

[۱] Gödel, Escher, Bach

*مشحصات کتاب: گودل، اشر، باخ، بافتۀ گران‌سنگ ابدی، داگلاس آر هوفشتاتر، مترجم: مرتضی خزانه‌داری و دیگران، ناشر: مرکز، تعداد صفحه: ۱۰۶۰ صفحه، قیمت: ۱۳۹ هزار تومان

نظر شما