شناسهٔ خبر: 12536 - سرویس علم دینی

گزارش مشروح از سخنرانی حسن رحیم‌پور در نشست «میراث اسلامی و علوم انسانی مدرن» /بخش اول؛

وجود گزاره‎های متناقض در علوم انسانی

رحیم پور ازغدی هنگامی که انقلاب اسلامی شالوده‌ی کلیشه‎های علوم اجتماعی را در جهان -درباره‌ی مفاهیم انسانی و اجتماعی- از هم پاشید، در دهه‌ی چهارم انقلاب هنوز مجبور می‎شویم در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران به حالت شرمنده سؤال کنیم که آیا علم دینی ممکن یا معنادار است؟ این نشان‎دهنده‌ی بیماری در دانشکده‎ها و دانشگاه‎های علوم انسانی در ایران است.

فرهنگ امروز/زهرا رستگار: نشست «میراث اسلامی و علوم انسانی مدرن» در 21 بهمن‌ماه در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران با سخنرانی دکتر «حسن رحیم‎پور ازغدی» برگزار شد. در این نشست بحث اصلی درباره‌ی علم دینی و امکان آن در انقلاب اسلامی بود که ازغدی در طی سخنان خود تأکید کرد که اگر علم دینی وجود نداشت قطعاً انقلاب اسلامی پدید نمی‎آمد. پس اساساً پرسیدن چنین پرسشی آن هم با وجود دلایل بسیاری که در علم دینی و قرآنی درباره‌ی انسان وجود دارد، بی‎معنا است. در بحث علوم انسانی اسلامی تصور می‎شود که حضور چنین علمی به معنای حذف تعقل در آن است؛ اما چنین تصوری درست نیست، بلکه گزاره‌ی عقلی از سمت هر فردی چه مسلمان چه غیرمسلمان که قابل اثبات نیز باشد، جزء علوم انسانی اسلامی دسته‎بندی می‎شود. در ادامه گزارشی از این نشست را با هم می‎خوانیم.

 

ظهور انقلاب اسلامی نتیجه و محصول علم دینی

رحیم‌پور ازغدی در ابتدای سخنان خود با اشاره به آنکه در حوزه‌ی علوم انسانی بین 20-15 سؤال است که 35 سال است که تکرار می‎شود، ادامه داد: افرادی که این سؤال‌ها را در دوره‎های جدید می‎پرسند به پاسخ این پرسش‎ها در دهه‎های قبل توجهی ندارند. ابتدا در مورد عنوان بحث مطلبی عرض کنم، چون دوستان فرمودند در آن حوزه صحبت کنم و درباره‌ی انقلاب اسلامی و امکان علم دینی یا ظهور علم دینی بحث کنم، این عنوان به تنهایی قابل بحث است. ممکن است در ذهن کسی تداعی شود که چه نسبتی بین انقلاب و امکان یک علم یا ظهور آن وجود دارد. اگر علم معنادار نباشد یا معنادار باشد، ممکن نباشد، یک انقلاب به‌اجبار نمی‎تواند یک مفهوم ناممکن را ممکن کند؛ مانند اینکه ما به‌اجبار انقلاب می‎کنیم و چیزی که امکان ندارد را ممکن می‎کنیم. اگر این امکان واقعیت دارد، انقلاب اسلامی خود محصول ترکیب مفاهیم علوم اجتماعی با مفاهیم دینی است. ظهور انقلاب اسلامی نتیجه و محصول علم دینی به این مفهوم خاص بوده است. اساساً اگر علم دینی از جمله‌ علوم انسانی با رویکرد دینی، علوم اجتماعی و سیاسی با رویکرد دینی معنادار نبود، پدیده‎ای به نام انقلاب اسلامی معنادار نبود. از این زاویه افرادی اصل تعبیر توصیفی انقلاب اسلامی را زیر سؤال بردند؛ چراکه یک تعبیر پارادوکسیکال است، نمی‎تواند چیزی اسلامی و دینی و متعلق به سنت باشد و هم انقلابی باشد که مفهومی مدرن بوده است.

در دهه‌ی چهارم انقلابی که وارد نظام‎سازی شده است و نظام‌سازی بدون توجه و امتناع به علوم اجتماعی امکان و معنا ندارد، بار دیگر سؤال کردن از امکان علوم دینی، نشانه‌ی ضایعه‏ی غیرطبیعی در تفکر علوم اجتماعی در کشور ما دارد؛ یعنی هنگامی که نظریه‎پردازان انقلاب‎ها خودشان تصریح می‎کنند که انقلاب اسلامی آمد و غالب تئوری‎ها و کلیشه‎های علوم سیاسی، فلسفه‌ی تاریخ، فلسفه‌ی تمدن و فلسفه‌ی دین را از هم پاشید و چیزی را که می‎گفتیم نه ممکن است و نه معنادار، هم ممکن، هم معنادار و هم واقعی شد، این عنوان دیگر معنایی ندارد. هنگامی که شالوده‌ی کلیشه‎های علوم اجتماعی را در جهان -درباره‌ی مفاهیم انسانی و اجتماعی- این انقلاب از هم پاشیده است، سپس در دهه‌ی چهارم انقلاب هنوز مجبور می‎شویم در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران (از جهتی مهم‎ترین کانون اندیشه‎ورزی در حوزه‌ی علوم اجتماعی پس از انقلاب اسلامی) به حالت شرمنده سؤال کنیم که آیا ممکن یا معنادار است؟ این نشان‎دهنده‌ی بیماری در دانشکدهها و دانشگاه‎های علوم انسانی در ایران است.

البته شما این بیماری را شناخته‎اید و می‎خواهید آن را درمان کنید، درباره‌ی آن بحث می‎کنید، نقش شما در این قضیه مثبت‎تر است؛ اما حکایت از بیماری در دانشگاه‎های ایران دارد و از یک عقبافتادگی که همچنان همان عقبافتادگی مزمن تاریخی و بی‎فکری ادامه دارد. در غرب به این مقوله به‌عنوان ظهور دست‌کم پارادایم جدید در عرصه‌ی علوم انسانی و اجتماعی و شروع جدید نگاه می‎کنند، درحالی‌که ما هنوز به امکان آن نگاه می‎کنیم. اگر امکان نبوده است با انقلاب به وجود نیامده است، اگر با وجود انقلاب این امکان اثبات نشده است، پس از این به‌هیچ‌وجهِ دیگری اثبات نخواهد شد. مشکل اصلی در اصل تعریف علم و دین و علم دینی است. از تعاریف نادرست استنتاج‎های اشتباه بعدی، مغالطه‎های پی‎درپی منجر می‎شود؛ یعنی به سؤال‌های اشتباه نیز پاسخ درست نمی‎توان ارائه داد. شما به سؤال اشتباه جواب درست هم ارائه کنید، باز هم اشتباه است؛ چراکه پیش‎فرض‎ها، روش‎ها، هدف‎گیری‎های قبلی دقیقاً با کلیشه‎های ایدئولوژیک حاکم بر عرصه‌ی علوم اجتماعی در مورد دین و انقلاب دینی در حال بحث شدن است.

 

عدم امکان سیستم‎سازی و تمدن‎سازی بدون علوم اجتماعی و انسانی

حسن رحیم‌پور ازغدی با جلب توجه حضار به ظرفیت منابع طبیعی اسلام از قرآن اذعان داشت: صفحه‎ای از قرآن وجود ندارد که چند گزارهی مبنایی در توصیف انسان، ابعاد فردی و اجتماعی او، حیات اقتصادی، سیاسی یا خانوادگی، حقوق مدنی، حیات جنسی، حیات معیشتی و عقلی او نباشد. بخشی از این آیات ممکن است بیشتر به آیات اپیستمولوژی یا معرفت‌شناختی مرتبط باشد، بخشی به ابعاد روان‎شناختی و کاوش لایه‎های پنهان حقیقت پرداخته است و برخی مربوط به مسائل اقتصادی، سیاسی انسان است. ترکیب کتاب و سنت و به علاوه عقل است. باید از عدم امکان ظهور علم قرآنی، نه از اصل ظهور آن تعجب کرد. قابل تعجب است که کسی بگوید، دینی خطاب به انسان و ناظر به انسان نازل شده است و تمام آن کتاب سراسر خطاب به انسان و ناظر به مسائل انسان است و کسی سؤال کند، از امکان قرآنی و اسلامی بودن مفاهیم و گزاره‎ها و نظریه‎هایی که در علوم انسانی است. برخی موارد در قرآن را هم باید بین‌رشته‎ای تدوین کنیم. این نحوه‌ی تدوین علوم رسمی در این 150-100 سال تدوین شده است. بخش‎هایی از قرآن مبنا و جهت به فلسفه‌ی سیاسی، حقوق و اخلاق می‎دهد.

هنگامی که فلسفه‎های اولی و مضاف در پس پرده در پیش‌زمینه‌ی علوم اجتماعی انسانی تغییر کرد، کل گزاره‎ها و جهت آن تغییر می‎کند، سؤال‌های جدید طرح می‎شود که در یک مبنای مادی که بشر را محدود تلقی می‎کند، آن سؤال‌ها مطرح نمی‎شود. اگر پیش‎فرض افراد این است که انسان یک موجود مادی و جسمانی و موقت است -با اینکه اثبات شود که انسان یک موجود ابدی است، جسمانی و روحانی و ابدی و ...-، انسان مجبور و مختار است، انسان به علاوه‌ی فطرت و به علاوه‌ی معاد یا منهای معاد است، اگر این پیش‎فرض‌ها در علوم اجتماعی و انسانی تغییر کند، انقلاب عظیمی اتفاق می‎افتد، نه آنکه تمام این موارد کنار برود، باید تغییرات مهمی در مبانی، در پیش‎فرض‌ها، در سؤال‌ها، اولویت‌بندی‌ها، در پاسخ‎ها، در تیترگذاری‎ها، در تأسیس رشته‎های جدید، در تقویت کردن و مرتبط کردن رشته‎هایی که با هم بی‎ارتباط به نظر می‎رسند، ایجاد کرد، آن زمان خواهید دید که فلسفه‌ی اخلاق را نمی‎توانید از اقتصاد جدا کنید. معرفتشناسی را نمی‎توانید از علوم سیاسی جدا کنید. عرفان عملی و نظری را نمی‎توانید از مقوله‌ی خانواده و حقوق جنسی تفکیک کنید. تمام این موارد با یکدیگر در ارتباطند؛ چراکه انسان یک موجود ذوالوجود است و تمام ابعاد آن به یکدیگر مرتبط هستند. هر آیه یا حدیث قطعی السندی که به یکی از ابعاد انسان توصیه و اشاره دارد، در کل این زنجیره‎ها، استنتاج‎ها تأثیر کم یا زیاد، مستقیم یا غیرمستقیم می‎گذارد.

خدا در زندگی بشر هست یا نیست و چه نقشی در زندگی او دارد؟ نیاز انسان به خدا و غنای خدا به انسان، مفهوم کفر و مفهوم ایمان، خدا برای بندگانش به کفر راضی نیست، مفهوم مسئولیت و نسبت افراد با یکدیگر، مسئولیت افراد و انسان‎ها نسبت به رفتار یکدیگر در قرآن آمده است. انسان موجودی است که خداوند گفته است هنگامی که فرد گرفتار مشکلات می‎شود، چه به زبان بگوید خدا را قبول دارد، چه نگوید اهل انابه و تضرع به سوی خداوند است، در دل خود در برابر حقیقت مطلق انابه می‎کند. آیه‎ای در قرآن نیست و حدیثی از روایات ما نیست که به انسان مربوط نباشد. نکته‎ای در ابتدای بحث عرض کردم که اگر افراد اصل مفهوم انقلاب اسلامی را بپذیرند دیگر احتیاجی به بخش دوم (امکان علم دینی) نیست؛ چون انقلاب اسلامی بر این معناست که دین وارد پروژه‌ی براندازی یک نظام و ایجاد یک سیستم جدیدی شده است و سیستم‎سازی و تمدن‎سازی بدون علوم اجتماعی و انسانی امکان ندارد. هنگامی که دینی ادعا کرده است که می‎خواهد نظام‎سازی کند و جامعه‎سازی و نظام براندازی کند، معنای آن این است که علم با تعریف این دین نه تنها ممکن است، بلکه واقعی است و واقعیت‌برانداز و واقعیت‌ساز است.

ممکن است بپرسید چه کسانی ممکن است پس از تحولاتی که در عالم تحت تأثیر انقلاب اسلامی به وجود آمده است و حتی مخالفانی که اصل اسلام را نیز به رسمیت شناخته‎اند چگونه این حرف را زده‎اند؟ می‎گویند اسلام، همان اسلام سنتی است و اسم آن را اسلام بنیادگرا می‎گذاریم. بنیادگرایان، اسلام‎گرایان تجددستیز هستند، تجددزده‎ای که تجددستیز می‎شوند. بنیادگرا‎ها تحت تأثیر غیرسنت و غیردین، انقلابی شدند و با استفاده از عناوین و مظاهر دینی انقلاب کردند. برخی از تعابیر آن‎ها را عرض می‎کنم که تحت عنوان آنکه انقلاب مذهبی چیست، مطلب نوشتند. ایدئولوژی‌زدگی سنت است؛ چون سنت به تنهایی ایدئولوژی نیست و نمی‎تواند باشد؛ ولی ایدئولوژی‌زده شده است و ما نمی‎توانستیم در علوم اجتماعی غرب چنین چیزی را پیشگویی کنیم، درحالی‌که در همان دوره‎ای که در آکادمی‎های علوم اجتماعی گفتیم که اساساً دوره‎ای دین گذشته است و در حال حاضر در مورد دوره‎ی پسادین صحبت می‎کنیم، در همان لحظه اتفاقات بزرگی در حال روی دادن بود. در قرن 19 که ابداً این‎گونه نبود و مطلقاً تصور نمی‎کردیم که آغاز قرن 21 میلادی حاکمیت بنیادگرایی مذهبی در مذاهب و ادیان مختلف بر سراسر جهان و عالم سیاست باشد.

پس از انقلاب گفتند قرار نبود که دین با علوم اجتماعی و انسانی و مفاهیم حقوق بشر و سیاست و ...کاری داشته باشد؛ اما ظاهراً جهان واقعی با جهانی که ما در علوم اجتماعی تصویر کرده و می‎سازیم بسیار متفاوت است. آن جهانی که شما در قالب متون علوم اجتماعی ترجمه‎ای ساختهاید، آن جهان کاملاً ایدئولوژیک و خرافی و غیرواقع‏بینانه بود. آن هنگامی شما عالم هستید که بتوانید واقعیت را به‌درستی تفسیر و پیش‎بینی کنید، درحالی‌که غالب نظریه‎ها در این عرصه معمولاً پساواقعیت‎ نه پیشاواقعیت هستند؛ یعنی ابتدا تیر را می‎زند و سپس دور آن دایره ترسیم می‎کنند و می‎گوید به هدف خورده است. اگر درست میگویید ابتدا دایره را رسم کنید و سپس تیر را بیندازید تا بگوییم شما قدرت علمی پیشگویی داشتید؛ چراکه قوانین اجتماعی انسان را به‌درستی شناختید. اجازه می‎دهید تیر به هر کجایی که اصابت کرد سپس دور آن دایره می‎کشید.

 چرا تمام کلیشه‎های علوم اجتماعی در مورد اصل انقلاب اسلامی به هم ریخته است؟ نیکی کدی در کتابی که در مورد انقلاب نوشته است، به مقایسه‌ی انقلاب اسلامی با انقلاب مشروطه و انقلاب فرانسه، روسیه و انگلیس و ... پرداخته است و با کینه در برخی موارد مطلب می‎نویسد. سپس در جایی اشاره می‎کند، ما که متوجه نشدیم چه اتفاقی افتاده است؟ البته سعی کرده است این انقلاب را به قالب تئوری‎های کلینتون و در مورد 4 انقلاب و کالبدشکافی آن ببرد؛ اما موفق نشده است. در آخر می‎گوید کارهای انقلاب امام از چپ‎ترین چپ‎ها، چپ‎تر بود و از راست‎ترین راست‎ها، راست‎تر بود. این تقسیمبندی من را به هم ریخته است. می‎گوید او همه‌ی فرمول‌ها را در هم ریخته است، در هیچ‎کدام جای نمی‎گیرد، پس دو راه داریم، یا بگوییم نگاه خود را به انسان و رفتار اجتماعی انسان اصلاح کنیم، آن هنگام مشخص می‎شود که یا در روش یا در غایت و تعریف موضوع علم دچار اشکال هستیم. راه دیگر این است که شروع به توجیه کنند و بگویند این خود دین نبوده است و تماماً اضافات و تبلیغات و ادخالات و حواشی است. البته آن‎ها بیشتر به جهت دوم رفتند؛ چراکه محقق نیستند.

 

مذهب بیماری قرن 19 در نگاه ایدئولوگ‎های غربی

نظریهپرداز انقلاب اسلامی در ادامه‌ی سخنان خود توضیح داد: غربی‎ها تصور می‎کردند در قرن 19 بر اساس علوم اجتماعی، مذهب یک بیماری و زائده بود و دوره‌ی آن تمام شد؛ بنابراین با حرکتی میتوان از دست آن رها شد. همچنین بحثی که می‏گفت در ساخت روح نمادین انسان، مذهب یک حضور غیرقابل توجیه علمی دارد -اما دارد- با آن چه کنیم؟ یک بیماری مادرزاد است، انسان این بیماری مادرزاد را دارد که هرچه قدر هم روشن‌فکر می‎شود، تجربی، غریزی و مادی به عالم نگاه می‎کند، با هم در اعماق قلب خود چیز دیگری می‎گوید. روایتی از امام صادق (علیه السلام) دیدم که می‎گفتند یکی از نام‎های خداوند آه است، هرکس در عالم آه می‎کشد، بداند یا نداد در حال صدا زدن پروردگار است، حتی کسی که در مورد انکار خداوند کلاس بگذارد یا کتابی علیه خدا بنویسد. آه یعنی فقر وجودی در انسان، تو با زبان بگویی خدا نیست؛ یعنی با تمام وجودت می‎گویی که خدا وجود دارد. این افراد به جای آنکه این مورد را فطریه بنامند، می‎گویند یک بیماری مادرزاد بشری است.

اما در حال حاضر نمی‎توانند با ادبیاتی به شکل بدوی علیه مذهب سخنرانی و فحاشی کنند. در حال حاضر روش این است که مذهب را جای راستین آن بگذاریم، جای راستین آن کجاست؟ حتماً جای راستین آن این بخشی که انقلاب اسلامی مطرح می‎شود، نیست، حداکثر این است که این امر معاهده‌ی روح بشر است. باید دید آن جاهایی که روح وجود دارد، مسائل دینی را مطرح کنیم. میز اظهار ارواح، گوشه‌ی کلیسا، مسجدی و ... است، در جایی که ارواح پرسه می‎زنند، بحث‎های مذهبی کنیم. در مواردی بحث‎ها صرفاً تجربی است. سپس مطرح شد که چگونه مسئله‌ی انقلاب دینی را در این عرصه با ضوابط علوم اجتماعی مادی توجیه کنیم.

بنابراین گفتند مفهوم ایدئولوژی در جهان غیردینی به وجود آمده است که قصد دارد جای دین را بگیرد و ادعای آن این بوده است که با متدولوژی علوم اجتماعی بر سر کار آمدند؛ چون همه تقریباً تمام ایدئولوئیکهای مادی غرب، چپ و راست ادعای این را دارند که علم جامعه است، هیچ‎یک نگفتند این مورد غیر علم است، بلکه گفتند این علم جامعه است. مارکس می‎گفت من علم تاریخ و جامعه و فرمول‎های آن را به دست آورده‎ام. باقی جامعه‌شناسان نگفتهاند که ایدئولوژی می‎گویند؛ اما عملاً ایدئولوژی گفته‎اند. ترکیبی از گزاره‎های برهانی و عقلی و تجربی -البته برهانی‎ها بسیار کمتر است، حدسیات بیشتر است-، ترکیبی از این موارد با ادعای ایدئولوژیک است. بسیاری از ایده‎های ایدئولوژیک اساساً از سنخ برهان نیستند یا در حکمت عملی توصیه‎هایی است که منقطع از حکمت نظری است. از کانت و هیوم به بعد هیچ‌کسی لزومی ندارد در عرصه‌ی علوم اجتماعی برای توصیه‎های خود استدلال توصیفی بیاورد، پس از کانت در علوم انسانی و اجتماعی آیا لازم است یک فیلسوف اخلاق، یک فیلسوف حقوق، نظریه‌پرداز، توضیح دهد که چرا توصیه می‎کنم؟ من این مورد را بر اساس کدام واقعیت آورده‎ام؟ خیر، لازم نیست؛ چراکه ارتباطی بین حکمت نظری و عملی وجود ندارد. حکمت نظری در مفاهیم فراترجمه‎ای نداریم، اگر هم باشد باید از است، برنمی‎خیزد و هیچ‎گونه ارتباطی بین اعتبار و حقیقت وجود ندارد.

 

مرزی بین علم و غیرعلم وجود ندارد

حسن رحیم‌پور گفت: منطق پساکانتی جهت کل علوم انسانی و اجتماعی را تحت کنترل خود درآورده است به‌خصوص در دهه‎های اخیر که پست‌مدرن جریان‎های جدیدی به وجود آورده است که مرز بین علم و غیرعلم وجود ندارد. تعجب می‎کنم که در این شرایط باز کسانی مطرح می‎کنند امکان علم دینی را ثابت کنید. اگر این سؤال را فردی در اواخر قرن 19 یا اوایل قرن 20 مطرح می‎کرد، می‎گفتیم، نمی‎داند؛ اما در حال حاضر چرا باید چنین سؤالی مطرح شود؟ در حال حاضر چه کسی از طرح مقوله‌ی علوم انسانی اسلامی تعجب می‎کند؟ کسی که اساساً در این 7 یا 8 دهه‌ی اخیر علم در علوم اجتماعی و انسانی نیست، چنین سؤالی می‎پرسد.

البته طبق این مبانی علم جدید اثبات هیچ‎چیز ممکن نیست، نه انکار، نه اثبات، ممکن و قطعی نیست، اثبات و امکان علوم غیردینی نیز ممکن نیست، امکان علوم سکولار نیز قابل اثبات نیست. دینی و غیردینی فرقی نمی‎کند، با این متدولوژی فلسفه‌ی علم، هنگامی که چیزی قابل اثبات نیست، مرز علم دینی با غیردینی نه تنها معلوم نیست، مرز علم با غیرعلم نیز معلوم نیست. چه کسی در شرایط حال حاضر سؤال می‎کند؟ پس تحولات 70 یا 80 ساله در حوزه‌ی فلسفه‌ی علوم اجتماعی و انسانی و پس از اتفاقاتی که در بیرون به‌عنوان دین افتاده است و علوم اجتماعی و نظریه‎پردازان و ایدئولوگ‎های علوم اجتماعی معترفند که کلیشه‎های ما پاسخ‎گو نیست. پس از این دو اتفاق نظری و عملی در این 100 سال و 80 سال و به‌خصوص در این 40 سال باید از اصل این سؤال تعجب کرد. اثبات امکان ظهور علم دینی با 3 قید احتیاطی بسیار سؤال محافظه‎کارانه‎ای است؛ چراکه افراد لائیک نیز چنین سؤالی نمی‎کنند؛ اما ما هنوز اینجا این سؤالات را مطرح می‎کنیم. این به دلیل عقب‎افتادگی دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. 70 سال از تاریخ فلسفه‌ی علوم اجتماعی گذشته است و این دانشکده عقب‌ مانده است. پس از این همه اتفاقاتی که رخ داده است با شرمندگی و احتیاط و محافظه‌کاری سؤال می‎کنید امکان ظهور علم دینی؟ در غرب 70 یا 80 سال است که 100 قدم آن طرف‎تر از این صحبت‎ها ایستاده‎اند، آن‎ها در مورد امکان اصل علم بحث می‎کنند که مرز علم و خرافه کجا قرار دارد و چیست؟

 

وجود گزاره‎های صددرصد متناقض و اثبات‌نشده در علوم انسانی غرب

 حسن رحیم‌پورازغدی در پاسخ به سؤال یکی از حضار در باب آنکه آیا پیش از انقلاب هم امکان وقوعی چنین انقلابی بود یا خیر؟ توضیح داد: امکان تاریخی همان امکان وقوعی است، اگر امکان وقوعی نداشت این انقلاب رخ نمی‎داد. وقوع انقلاب اسلامی با شعار نظام‎سازی اسلامی و تمدن‎سازی اسلامی، این وقوع خود مهم‎ترین دلیل برای امکان آن بود. اگر این امکان وجود نداشته باشد انقلاب اسلامی نمی‎تواند محال را ممکن کند. اگر از امکان وقوعی صحبت می‎کنید، وقوع بهترین دلیل است و در مورد اثبات این مورد صحبت می‎کنید. گاهی می‎گوییم تمام مایحتاج خود را در تمامی رشته‎ها داریم و نداریم؟ اگر داریم که لزومی نداشت که در دانشگاه‎ها صحبتی مطرح شود و بگویم ممکن است. پس از 35 سال که بحث ممکن بودن را مطرح نمی‎کنند.

مسئله‌ی دیگر حوزه و دانشگاه است که چگونه چیزی که ممکن است تولید شده است و باید در دانشگاه مصرف کنیم و وارد حوزه‎های آموزشی کنیم. فعالیت‎های زیادی ایجاد شده است؛ اما هنوز در دانشگاه‎ها به رسمیت شناخته نشده است، اگر به رسمیت شناخته شده‎اند، به معنای این نیست که نقدی صورت نگیرد، بلکه باید اجازه دهیم در کنار متون ترجمه‎ای بیاید و بررسی کنند، بر اساس این موارد منزلت اجتماعی را تعریف کنند. اگر وقوع انقلاب اسلامی دلیل بر امکان ظهور علم دینی یا علوم انسانی و اجتماعی با رویکرد دینی است، بهترین دلیل انقلاب است.

کسانی گفتند اگر انقلاب اسلامی را پذیرفتیم به معنای پذیرفتن وقوع و امکان علوم اجتماعی با رویکرد دینی است، پس ما انقلاب اسلامی را نپذیرفته‎ایم، پس اتفاقی که می‎افتد چیست؟ انواع تعابیری که برای آن داشتند ایدئولوژی‌زدگی سنت است؛ یعنی در ذات سنت تمدن‌سازی، جامعه‌سازی، سیاست و ... نیست، این موارد را ایدوئولوژیک کردند، ایدئولوژی در منظر آنان التقاطی بین اسطوره و عقل است؛ چراکه اگر چیزی صرفاً عقلی با تعریف آنان باشد، دیگر ایدئولوژی نیست. علوم اجتماعی ترکیب اساطیر و عقل است. جامعه‌شناس مارکسیست، علوم اجتماعی را با اسطوره‎های مارکسیستی ترکیب کرد. به تعبیر ما او خرافات مارکسیستی را با عقل ترکیب کرد. اقتصاددان لیبرال، سرمایه‎داری اساطیر لیبرالیزم در عرصه‌ی تعریف انسان را ترکیب کرد و خرافات لیبرالیستی در تعریف انسان را با عقل تجربی با یکدیگر ترکیب کرد و اسم آن را اقتصاد علمی گذاشت. مگر سوسیالیست‎ها نمیگفتند اقتصاد علمی محض اقتصاد علمی است؟ مگر کاپیتالیست‎ها این حرف را نمی‎زنند؟ مگر نمی‎گویند مدل اقتصاد سرمایه‎داری تنها مدل علمی واقعبینانه اقتصاد است؟ هیچ‎کدام از این افراد که دینی نبوده‎اند. جامعه‎شناس چپ کدام گزاره‎های آن چپ است؟ چپ عقلی است یا عقلی نیست. چپ بودن یک پروژه‌ی عقلانی است یا خیر؟ اگر هست لیبرال بودند چگونه عقلانی است که با یکدیگر متناقض هستند؟ این‌همه گزاره‎های صددرصد متناقض در علوم اجتماعی و علوم انسانی آمده است که هیچ‎کدام عقلانی نیست. چگونه تمام این موارد با وجود تناقض بین خود عقلی است؟

پس شما باید بگویید تعریف عامی از علم، اعم از گزاره‎های درست یا نادرست، غلط یا غیرقابل اثبات و غیرقابل انکار دارید. به تمام مجموعه‌ی این موارد علم می‎گوییم. چگونه است که با پیش‎فرض‎های مارکسیستی و با پیش‎فرض‎های فاشیستی و لیبرالیستی در تعریف انسان، تاریخ و جامعه بدون اثبات عقلانی این موارد، وارد می‎شویم، هزاران مقاله و کتاب می‎نویسیم، کرسی دانشگاهی و دکتری می‎گذاریم؛ اما کسی حق ندارد این موارد را سؤال کند؛ مثلاً امکان علوم فاشیستی و لیبرالیستی به این صورت است. کسی آنجا از عدم امکان سؤالی نمی‎پرسد، بلکه می‎گوید همین امری که وجود دارد. همه نیز ادعای عقلی بودن، تحلیلی بودن دارید و همه علم محض هستید! تا نوبت به نگاه اسلامی، توحیدی به انسان و جهان و هستی می‎شود یک مرتبه این موارد، اساطیری و ... می‎شود. اگر تعریف شما از علم تعریف اوسع است، علم، آنچه عالمان با گرایش‎های مختلف در یک حوزه‌ می‎گویند، تعریف می‎شود. اگر این تعریف از علم است پس سؤال مشخص است. اگر این تعریف حیطه‌ی علم است، چرا زمانی که ما صحبت می‎کنیم مشکل پیدا می‎شود. اگر می‎گویید خیر، علم تنها
آن چیزی است که ما گزاره‌ی علمی را در حوزه‌ی سیاست، حقوق و ...گزاره‎هایی را علمی می‎دانیم که گزاره‎های عقلی اثبات‌شده باشد و با متدولوژی غربی اثبات‌شده باشد، در این بخش دو مسئله به وجود می‎آید. این همه گزاره‎های اثبات‌نشده، غیرقابل اثبات، هرگز اثبات‌نشده در علوم اجتماعی چیست؟ شما منابع اصلی کلاسیک در جامعه‎شناسی، در علوم سیاسی، در حقوق بیاورید و در آنجا نیز همان ادعا را عرض می‎کنند. در هر صفحه‎ای از آن کتاب‎ها که شما مطالعه کنید، جمله‎هایی می‎گوید که در هیچ مکانی آن را اثبات نکرده است. در هر کتاب آن‌ها ده‎ها تناقض بیرون می‎آورند. افراد مشهوری که کسی از آن‌ها سؤال نمی‎کند، ده‎ها تناقض در گفته‎های خود دارند. پدران علوم انسانی و اجتماعی چه مقدار چرند در گفته‎هایشان گفته‎اند -البته من از موضع دین صحبت نمی‎کنم، از موضع و روش‎شناسی خود آنان صحبت می‎کنم-، این‌همه تناقض و گزاره‎های اثبات‌نشده و پیش‎فرض‎هایی از خود گفته‎اند، در کجا این گزاره‎ها اثبات شده‌اند؟ اگر این گزاره‎ها عقلی و علمی و تجربی و اثبات‎‌شده است، این‌همه تناقض که در تمام علوم انسانی شما وجود دارد، چیست؟

شما در تمام علوم انسانی ده‎ها مکتب دارید، گاهی اختلاف بین ریاضی‎دان و شیمی‌دان است، این را مکتب نمی‎گویند، شما مکاتب شیمی و ریاضی ندارید. کدام‌یک از علوم اجتماعی و انسانی است که تا کتاب آن را باز می‎کنید، نگوید در این رشته چندین مکتب وجود دارد؟ هنر، معماری، حقوق، سیاست، اقتصاد، اخلاق سرشار از مکاتب مختلف هستند. آن‎ها ترکیبی از یک‌سری گزاره‎های حداقلی عقلی، گزاره‎های یه مقدار بیشتر تجربی دارید. درحالی‌که بخش اعظم این گزاره‎ها نه عقلی و نه تجربی شهودی نیز نیست، بلکه ادعا است. هریک از آن‌ها نیز دیگری را نقد کردند و تمام مکاتب مختلفی علوم انسانی و اجتماعی آمده‌اند -غالباً برای رد قبلی خود آمده است-، تمام این مکاتب علیه یکدیگر متولد شده‎اند.

علوم انسانی و اجتماعی حوزه‎ای است که هرکس هرچه گفت، گفته است، در پزشکی این کار شدنی نیست. در علوم انسانی انگار انشا نوشته می‎شود و در نهایت نیز می‎گویند جزء پست‎مدرن‎ها هستیم. علوم انسانی و اجتماعی حوزه‎ای است که هرکسی در مورد انسان هر چیزی می‎تواند، می‎گوید. در لیبرالیسم تعریف انسان به‌عنوان موجود لذت‎خواه، خودبین و تئوریزه کردن اگوئیسم هست یا خیر؟ این تعریف از انسان در کجا اثبات شده است؟ لیبرال‎ها به باقی مکاتب ایدئولوژیک می‎گویند و خود را علمی می‎دانند، درحالی‌که با همان معیاری که مارکسیست‎ها ایدئولوژی‌زده هستند، لیبرالیست‎ها هم همان مقدار ایدئولوژی‌زده هستند (اگر بیشتر نباشند). بین جامعه‌شناسان بزرگ که سلسله‌جنبانان مکاتب مختلف در جامعه‌شناسی هستند، شما بررسی کردید که آن‌ها به لحاظ معرفت‌شناسی و اپیستمولوژی چه نسبتی با یکدیگر دارند. یکی از منظر کاملاً پوزیتیویستی به مسائل نگاه می‎کند -که او متُدش اشتباه است-، هرچه با گزاره‎های او یک‌سان باشد علم است، هرچه با گزاره‎های او یک‌سان نباشد علم نیست. دیگری اگزیستانسیالیست است، پوزیتیویست را قبول ندارد، از منظر او انسان تعریف دیگری دارد. در گفته‎های هریک از آن‌ها پیش‎فرض‎هایی است که هرگز اثبات نکرده‎اند، البته قابل اثبات نیست چون نادرست است.