شناسهٔ خبر: 23543 - سرویس سیاست‌گذاری علم‌وفرهنگ

مقصود فراستخواه در گفت‎وگو با «فرهنگ امروز»/ قسمت اول؛

در کجای شاخص «لگاتوم» ایستاده‌ایم؟

فراستخواه اینجا چیزی وجود دارد که مهم‎تر از تولید ناخالص ملی است، تولید ناخالص شادی؛ یعنی به جای تولید ناخالص ملی در امر اقتصاد، تولید ناخالص شادی ملی مطرح شده است. مردمانی که فقط تولید و درآمدشان افزایش پیدا نمی‎کند، بلکه بیش از این قابلیت‎های دیگر انسانی ظهور پیدا می‎کند.

 

فرهنگ امروز/فاطمه امیراحمدی: عمدهترین منبع استراتژیک هر جامعه، منابع انسانی آن است. جوامعی در بلندمدت به قله‎های موفقیت دست خواهند یافت که بتوانند منابع انسانی خود را بهطور صحیح و اصولی توسعه و پرورش دهند. باید توجه داشت عنصر انسانی در سرمایهگذاری علمی نقش بسزایی دارد. برای تولید علم و دانش زمینههایی لازم است که عمدهترین آن آموزش است که مهم‎ترین شاخص جهانی است. ازاین‌رو، در این باب به سراغ مقصود فراستخواه عضو هیئت علمی مؤسسه‌ی پژوهش و برنامه‎ریزی آموزش عالی رفتیم و با وی به گفت‎وگو پرداختیم که مشروح آن در ادامه می‎آید.

 

امروز در جهان مباحثی درباره‌ی توسعه مطرح می‌شود که با عنوان «اخلاق توسعه» مشهور است، این دیدگاه به قابلیتهای انسانی توسعه تأکید بسیار دارد. این رویکرد تا چه اندازه در جامعه‌ی علمی ما پذیرفته شده است؟

در پاسخ به این پرسش فکر میکنم لازم نباشد که وارد این بحث شویم که توسعه از جنس رشد و تحول است و ابعاد کیفی رشد در توسعه نمود پیدا میکند تا به جایی میرسد که انسان هدف توسعه میشود و معنا مهم میشود؛ آن چیزی که گاهی گفته میشود «جنبش ظرفیتهای انسانی» (Movement Human Potentiality). فرض آن بر این است که انسان یک طرح ناتمام است و دریایی از امکانها است. ظرفیتها، استعدادها و قابلیتهای نهفته‌ی بسیاری در بشر وجود دارد و نیروهای سرشاری در آدمی است که هنوز شکوفا نشده است. توسعه به این معنایی که در سؤال مطرح کردید، در واقع با این نگاه که همهی توسعه برای این است که این ظرفیتها و قابلیتها ظهور پیدا کند و طرح ناتمام بشری فرصت ظهور بیشتر در امکانهای انسانی آشکار شود و عیان و بیان شود.

به نظر من در جامعهی علمی ما نیز توجهاتی به این مسئله وجود دارد. اگر بخواهیم یک مقدار پیشینهی مسئله را در نظر بگیریم، به سرمایهی انسانی (Human Capital) برمیگردد، به تعبیر باومن که یک انقلابی در تفکر بشری بود، در واقع آن بخش انسانی توسعه مورد توجه قرار میگیرد. البته در ابتدا باز هم در همین حد سرمایهگذاری در سلامت و آموزش انسان دنبال میشد –دو مسیر مهم برای سرمایهی انسانی یکی سلامت (Health) و دیگری آموزش (Education) است که ظرفیتهای کسب مطلوبیت و ظرفیتهای تولیدی افراد با آنها ارتباط پیدا میکند– و در حقیقت تا همین حد نگاه میشد. بعدها کسانی مثل فریدمن و دیگران آمدند و دیدگاهها را بسط دادند که هدف تنها این نیست که قابلیتهای تولیدی افراد افزایش پیدا کند و افراد بیشتر بتوانند تولید کنند، حتی از خود خلاقیت نشان دهند و نوآوری بکنند، تمام این موضوعات مهم است که نهایتاً رشد اقتصادی، افزایش تولید، پاسخگویی به نیازهای اقتصادی که خود مسئله‌ی مهمی است را بخواهیم، اما صرف افزایش قابلیتهای تولیدی کفایت نمیکند، بلکه افزایش ظرفیتهای کسب مطلوبیت است. صرفاً بحث منفعت نباید باشد، کسب مطلوبیت است؛ یعنی کسانی عاقلانه مصرف بکنند، اینکه از اوقات خود بیشتر بتوانند بهرهمند شوند، اینکه از زندگی خصوصیشان مطلوبیتهای بیشتری طلب کنند. ببینید افراد از زندگی خصوصی و اجتماعی خود چه چیزی را طلب و تمنا میکنند؟ مطلوبیتها (Utility) در چه سطحی است؟ میتواند آنها گسترش پیدا کند. ما به نیازهای نوپدیدی در خود توجه پیدا کنیم و به تواناییهای نوظهوری در خودمان برسیم و اینکه رضایت از کیفیت زندگی داشته باشیم و اینکه من بتوانم با دیگری بهتر زندگی و ارتباط برقرار کنم و بتوانم با دیگران تفاهم داشته باشم (مشارکت اجتماعی)، انسانی که میتواند با دیگری صلح بکند، با هستی و با طبیعت صلح بکند، جنگ با خود، با دیگری و جنگ با طبیعت و کائنات جای خود را به صلح و هماهنگی (Harmony) بدهد.

 و اینجاست که یک پایداری (Sustainability) اتفاق میافتد؛ پایداری زمانی است که بتواند در این وضعیت به وجود بیاید. اینجا دیگر صرفاً منافع مصلحتی و بازاری، تکنیک و رشد اقتصادی هدف توسعه نخواهد بود، افقهای تازه گشوده شدن، معناهای تازهای برای بشر مکشوف شدن مدنظر است. در این مرحله، دیگر تولید معنا و نه تولید برای مصرف، حتی مصرف فرهنگی بلکه برای خلاقیت، کنجکاوی کردن و برای فهم بیشتر است. دیگر اینکه انواع هوشها در انسان ظهور پیدا کند، تنها هوش عقلانی نباشد، بلکه مثلاً هوش عاطفی، هوش معنوی، هوش اجتماعی و ارتباطی، هوش میان فردی انسانها پرورش پیدا کند. زمانی است که افراد IQ دارند و زمانی است که EQ یا SQ افراد توسعه پیدا میکند. میبینیم که برخی هوش هیجانی بهتری دارند و میتوانند هیجانات خود را بهتر کنترل کنند، کامیابیهای خود را به تعویق بیندازند، اینکه کیفیت زندگی ارتقا پیدا میکند و افراد کمتر به سمت بزهکاری میروند. زمانی است در این توسعه که افراد فراتر از منافع فردی خود عمل میکنند و تنوع فرهنگهای بشری را میفهمند و نیز راز این گونهگونی و کثرت را درک میکند و میداند کثرت گنج است. در واقع آنها مسائلی است که میتوان گفت از مسائل توسعه‌ی انسانی است و روزبه‌روز آنها موضوعیت بیشتری پیدا میکنند و توجه متفکران و محققان را بیشتر به خود جلب میکنند.

در اینجا توجه شما را به شاخص لگاتوم جلب میکنم؛ اینجا چیزی وجود دارد که مهمتر از تولید ناخالص ملی است، تولید ناخالص شادی؛ یعنی به جای تولید ناخالص ملی در امر اقتصاد، تولید ناخالص شادی ملی مطرح شده است. مردمانی که فقط تولید و درآمدشان افزایش پیدا نمیکند، بلکه بیش از این قابلیتهای دیگر انسانی ظهور پیدا میکند.

بیشترین گروههای اجتماعی، بیشترین بختها و امکانهای بهتر زیستن wellbeing؛ رفاه و شادی اجتماعی از مواردی است که از تولید ناخالص ملی بااهمیتتر است.

به یکی از شاخص‌های لگاتوم یعنی شاخص کامیابی (Legatumprosperity index) اشاره میکنم. شما اگر به سایت لگاتوم و شاخص کامیابی در آن مراجعه کنید، مؤلفههایی برای کامیابی (Prosperity) بشر، برای اینکه ملتها شاد و موفق باشند و در جوامع با بهرهوری انسانی بالاتری زندگی کنند و نیز لذت و سعادت (Happiness) بیشتری داشته باشند؛ یکی از مؤلفههای آموزش (Education) است. مؤلفهی دیگر سلامتی (Health) است، البته مؤلفههای اقتصادی، کارآفرینی و نوآوری، نهادهای دموکراتیک، ایمنی و امنیت (Safety and Security)، حکمرانی (Good Governance)، آزادیهای شخصی، بحث سرمایهی اجتماعی و اعتماد نیز مهم هستند؛ اینکه در جامعه همدلی و پیوند و گفتوگو وجود داشته باشد، افراد در نهادهای مدنی مشارکت داشته باشند و منافع شخصی خود را از طریق منافع اجتماعی دنبال کنند؛ اینکه به نهادها، قوانین و ساختارها اعتماد وجود داشته باشد؛ این مؤلفه‌هاست که باعث میشود تا افراد بتوانند متفاوت زندگی کنند، سبک زندگی خود را انتخاب کنند و با هم ارتباط برقرار کنند. همچنین دیگرپذیری وجود داشته باشد و تعارضهای اجتماعی به‌نحو رضایتبخشی حل شود. از طریق توسعه ممکن است که انسانها بتوانند کنش کلامی داشته باشند و اگر اختلافی در موضوع اجتماعی، فکری، ارتباطی داشته باشند، یا حتی اگر دو شریک زندگی در خانه اختلافی دربارهی نحوهی زیست خصوصیشان دارند، آن را به‌نحو مطلوب و رضایتبخشی حل کنند، نیازی به خشونت و قهر و ستیز با دیگری و با خود وجود نداشته باشد.

به نظر من تمام این مؤلفه‌ها، همه‌ی آن چیزی است که شما بهعنوان قابلیتهای انسانی توسعه به آن اشاره میکنید؛ یعنی توسعه برای آن است که انسان بهعنوان یک طرح ناتمام به ظهور برسد و دریای استعدادهایی که در او وجود دارد فرصت رشد پیدا کند. اینجاست که فرهنگ و فرهیختگی و اندیشه میتواند از متن توسعه ظهور پیدا کند. متأسفانه ما چنین تجربهای از توسعه در جامعهی خودمان نداریم. در شاخص لگاتوم در سال ۲۰۱۳ در میان حدود ۱۴۱ کشور، رتبهی ما ۱۰۱ است. کشورهایی که بعد از ما هستند، مثل نپال، بنگلادش، سنگال، زامبیا، نیجریه، کامبوجیا ... و کشورهایی که بالاتر از ما قرار دارند، لبنان، اردن، مراکش هستند. در واقع کشور ما در مجموع مؤلفه رتبهی ۱۰۱ را دارد. همه نشان از آن دارد که ما تجربهی موفقی از توسعه نداریم و انسانهای ما هم فرصت توسعه یافتن را طبعاً در چنین جامعهای نمیتوانند داشته باشند، انسان در چنین جامعهای فرصت ظهور پیدا نمیکند. این محدودیتهایی است که ما در جامعهی خود داریم، اما قابلیتهای انسانی در جامعهی فکری، در نخبگان، گروههای اجتماعی پیشرو و افرادی که با افقهای جهانی آشنا هستند، وجود دارد. در واقع به نظر من التفات نظری به این موضوع در جامعهی ما وجود دارد، آسمان ما اهورایی است ولی زمین ما اهریمنی است؛ یعنی ما گرفتار نوعی دوالیسم و فاصلهی دهشتناکی میان نظر و عمل هستیم.

به لحاظ نظری و افق پیش رویمان و انگاره‌هایی که داریم به دلیل ارتباطات جهانی و مخصوصاً افزایش آموزش در جامعهی ما وضعیت بهتری داریم. در همان شاخص کامیابی که عرض کردم یکی از مؤلفههای مهم Education بود، خوشبختانه در آموزش در رتبهی ۵۷ قرار داریم، با همان شاخصههای کمی که داریم، به‌هرحال در جهان حداقل در منطقهی زرد هستیم نه منطقهی قرمز.

برخی شاخصههای آموزشی ما نسبتاً پیشرفت کرده است و حتی در مؤلفهی سلامت هم رتبه‌ی ۶۷ را داریم. البته باید به این نکته نیز اشاره کنم که در ۵ سال گذشته ما پسرفت داشتهایم و ۵ رتبه عقبتر رفتهایم. به دلیل پیشرفت شاخصهای آموزشی، سواد، شهرنشینی، ارتباطات، نرخ رشدی که در ارتباطاتی مثل وبلاگها، تلفن همراه داشتیم -هرچند در شاخصههایی مثل اینترنت از لحاظ مسائلی مثل پهنای باند و زیرساختها باز هم در آخرین رتبههای جهانی قرار داریم، ولی تمایل شهروندان ایرانی برای استفاده از اینترنت خیلی بالاست- نرخ رشد کاربری و مشارکت خیلی زیاد است.

در بخش آموزش ۴ میلیون و اندی دانشجو داریم، در نتیجه این آمار از دانشآموختگان، توجه به افقهای جهانی و قابلیتهای انسانی توسعه در کشور ما را دربردارد. به لحاظ نظری یک آسمان پرستاره و اهورایی داریم ولی زمینمان اهریمنی است؛ یعنی وقتی از آسمان نظر میآییم و میخواهیم در زمین زندگی کنیم نهادهای اجتماعی و ساختارهایمان به گونهای است که این معناها و این افقها گم میشود. شکاف دهشتناکی میان نظر و عمل وجود دارد که من همیشه از آن بهعنوان ثنویت مزمنی که در تاریخ ما وجود دارد، اشاره میکنم؛ زیرا همیشه اهورامزدا در آسمان بود و جامعه از وضعیت اهریمنی پر بود. برای مثال ما جامعهای هستیم که برجستهترین تقبیحها را از دروغ در کتیبهها و نوشتههایمان داشتهایم، ولی بیشترین رواج دروغ چه‌بسا در جامعهی ما وجود داشته است. این نشان میدهد این نکتهای که در سؤال شما مطرح شده است، در سطح فکری ما موضوعیت دارد، ولی در سطح زیست اجتماعی ما محقق نشده است و این مسئله علتهای ساختاری و نهادی دارد و تا زمانی که این ناکارآمدی ساختاری و ناکارآمدی نهادها در جامعهی ما برطرف نشود، نمیتوان صرفاً با توجهات نظری دلخوش باشیم.

 

شما بیان کردید به لحاظ نظری جامعهی ما چیزی جدا از مباحث عملی است؛ مثلاً در جامعهی علمی به این مسائل توجه کافی وجود دارد ولی در عمل چیزی نمیبینیم؛ مثلاً اشاره میشود بزرگراهها گسترش پیدا میکنند، اما توجه نداریم این عمل بهطور غیرمستقیم به شهروندان ضربه میزند و محیط زیست و سلامت افراد مورد آسیب قرار میگیرد. قابلیتهایی که برای شادی و سعادت انسان‌ها انجام میشود بالعکس عمل میکند. برای همین است که افراد جامعه را در آرامش و راحتی نمیبینیم. به لحاظ توسعه، وسایل تکنولوژیک به روز وارد جامعهی ما می‌شود، ولی از آن سو خروجی‌ای که نشان‌دهنده‌ی سعادت افراد باشد را نمیبینیم، مردم راضی نیستند. چرا این اتفاق میافتد؟

بحثی به نام Subjective Wellbeing وجود دارد؛ خوشبختی بیش از هر چیز یک امر ذهنی است. خوشبختی و سعادت یک امر صرفاً Objective نیست که کسی که پول داشته باشد پس سعادتمند باشد. البته گاهی این بحثها برای جامعهی ما گمراهکننده است. همین نکتهای که اشاره کردید، «بزرگراهها توسعه پیدا میکند» که من سریع بروم، اما هنوز رضایت و شادی در این باره در مردم نمیبینیم. جدا از آلودگی و آسیبی که این امر به محیط زیست و انسان دارد، توجه به این نکته است که من سریع به خانه میرسم ولی نمیدانم چگونه از اوقات فراغتم استفاده کنم، نمیتوانم از اوقات فراغت خود مطلوبیت کافی را کسب کنم.

امروز بحثی به نام «مهارتهای زندگی» وجود دارد که ما آن را نیاموختهایم. بسیاری از ما درباره‌ی کیفیت زندگی چیزی نیاموختهایم و ازاین‌رو نتوانستهایم کیفیت زندگی خود را ارتقا دهیم، نمیتوانیم با چیزهای کوچک شاد شویم، هنر، خلاقیت، زیباشناسی در میان ما مغفول است، انواع چندپیشگیها و به دست آوردنها و دوندگیها که البته ریشههای خصلتی و اجتماعی دارد، در افراد جامعهی ما زیاد دیده میشود.

به‌هرحال، بنیههای اولیهی درآمدی در بین شهروندان تفاوت فاحشی دارد؛ ازاین‌رو خانوادههایی که زیر خط فقر قرار دارند، در جامعهی ما بسیار زیاد است و میتوان گفت که طبقهی متوسط تا حد زیادی رو به زوال رفته است؛ ازاین‌رو، با فاصلههای طبقاتی نامطلوبی مواجه هستیم. اگر حتی بخشی از مسائل مربوط به درآمد، سبد خرید خانوار و قدرت خرید هم حل شود، باز مسئله‌ی شادی و شادمانی، یک کالای کمیاب است؛ چون خوشبختی Wellbeing Subjective است، امری فاعلی نه صرفاًObjective . وقتی میتوانیم خوشبختی را تجربه کنیم که به خود و دیگران و عالم به گونهای دیگر نگاه کنیم، این حاکی از آن است که شادمانی و احساس سعادتمندی امری باطنی است. واکنشهای آنی به پدیدهها به شکل خیلی گذرا برای توسعه‌ی انسانی کفایت نمیکند. مسرت و Happiness به معنای شادمانی عمیقی است که در هستی شما نفوذ دارد و در شما آرامشی معنادار و پایدار و نیز یک تجربهی زیستی مطلوب ایجاد میکند؛ اینکه از بودن خود رضایت دارید و خود را سرشار از معنا و ارزش میدانید، این حالتی است که ما متأسفانه نمیتوانیم تجربه کنیم.

برای حل این معضل (نگاه ابزاری به زندگی داشتن و توجه نکردن به کیفیت زندگی)، بیش از نگاه روانشناختی و انسانشناختی محض، نگاهی جامعهشناختی لازم داریم. شاید یکی از دلایل به این امر برگردد که ما در نهادهای اجتماعی مشکل داریم؛ زیرا به دنبال انسان کامل میگردیم. ما نیاز داریم که بستر اجتماعی مناسبی داشته باشیم، ساختارها و نهادهای اجتماعی مناسبی فراهم کنیم تا فرصتهای رشد برای انسانها مهیا شود، نه اینکه انسانهای خیلی برجستهای بتوانند اوج بگیرند، بلکه انسانها با یک هوش معمولی نیز خوب زندگی کنند. یک شهروند با تواناییهای متوسط بتوانند زندگی رضایتبخشی داشته باشد و بیشترین فرصت رشد و ظهور استعدادهای خود را نیز داشته باشد.

 

برای حرکت در زمینهی توسعه نیازمند آموزشهایی کارآمد هستیم. به نظر شما نهادهای دولتی که در صحبتهای خود به آن اشاره کردید تا چه حد ظرفیت بالقوه و بالفعل این آموزش را در خود دارند؟

در ابتدا برای روشن شدن موضوع لازم است فرض خودم را بگویم، اینکه انتظار از دولت در جامعه بیش از حد انتظار، درست و معقول نیست. اساساً دولت در جامعهی ما گاهی به شکل خودخوانده جوابگوی همه چیز شده است که این بیشتر به مشکلات دامن میزند؛ این نهاد سیاسی حتی برای ما میخواهد محتوای اخلاق مشخص کند، آموزش را در دست داشته باشد، اقتصاد را به حالت دستوری اجرا کند و حتی متولی فرهنگ هم باشد و محتوای فرهنگ را نیز تعیین کند و هیچ‌یک را نمیتواند درست به سرانجام برساند؛ زیرا آن چیزی که از دولت انتظار میرود امنیت و حفظ تمامیت ارضی و ایجاد بسترها و ظرفیتها و زیرساختهای اجتماعی برای فعالیت بخشهای غیردولتی است و نیز ایجاد یک نظم مشروع و مطلوبی که کنشگران اجتماعی و نهادهای غیردولتی بتوانند فعالیت کنند.

در این پرسش بسیار مهم میخواهم ذهن شما را به جامعهی فرانسه در اواخر قرن ۱۹ معطوف کنم. بااینکه بافتهای شهری و ثبات به وجود آمده و انقلاب صنعتی در فرانسه اتفاق افتاده است، جامعهی فرانسه آن‌طور که مثلاً در جمهوری اول و دوم میبینید در نیمهی قرن ۱۹ دچار انواع و اقسام مشکلات است؛ در این زمان مردم فرانسه در میان خون و آتش زندگی میکنند، ژاکوبنها، انقلابیگریهای افراطی، شورشها، اعدامها، ترور و وحشت، هرج‌ومرجهای ده‌سالهی اول، دست‌به‌دست دادن قدرتها، لُمپنی، همه در فرانسه جولان میداد و تمام این مسائل بود که منجر به اقتدار ناپلئون شد. در چنین جامعهای است که ناپلئون اقتدارگرایی خود را توجیه میکند.

امیل دورکیم بهعنوان یک جامعهشناس در چنین جامعهای، وقتی میخواهد با این بحرانها مواجه شود، آن چیزی را که در مقابل این بحرانها بهعنوان تئوری مطرح میکند «تمایزیافتگی و تقسیم کار اجتماعی» است. غربیها میگویند ما روی شانهی غولهای خود حرکت میکنیم، غولهایی که فکر، اندیشه و آگاهی ایجاد میکنند و از این طریق با بحرانهای خود مواجه میشوند؛ یعنی تفکر و نظریه در میان اروپاییها چیزی است که برای مواجهه با بحرانها لازم است؛ مثلاً اگر سرمایهداری در غرب به سر عقل نیامده است، مارکس با تئوریهای خود با این بحران مواجه میشود و سرمایهداری را دعوت به عقلانیت میکند و اگر آنجا قضیهی صنعتی شدن و قفس بوروکراسی شکل میگیرد، ماکس وبر نظریههای خود را ارائه میدهد. دورکیم هم در مواجهه با بحرانها و نابسامانیهای جامعهی فرانسه‌ی زمان خودش، نظریهی تمایزیافتگی اجتماعی را مطرح میکند که همان تقسیم کار ارگانیک در جامعه است؛ از جمله تقسیم کار و تخصصی شدن امر آموزش.

دورکیم معتقد است که ما به آموزش کارآمد نیاز داریم، ما برای اینکه با شورشها، خشونتها و نابسامانی جمهوری اول و دوم فرانسه مواجه شویم، به یک آموزش کارآمد عرفی مدرن نیاز داریم. یک آموزش کارآمد عرفی مدرن تنها از طریق آموزش و پرورش مدرن جامعهی فرانسه است که میتواند بر این مشکلات فائق آید. او تأکید میکند که دموکراسی شدن به معنای عمیق کلمه در فرانسه از طریق آموزش تقویت میشود، نه از طریق نصیحتها، اجبارها و بخشنامههایی که در دورهی ناپلئون مطرح بوده است. پرورش شهروند و اخلاق اجتماعی و سایر مسائل از طریق آموزش باید دنبال شود تا به درونی شدن هنجارهای اجتماعی و ارزشهای اجتماعی کمک کند؛ و آنجاست که مطرح میکند که آموزش نباید در تصاحب دولت باشد، دولت آموزشدهندهی موفقی نیست. وظیفهی دولت حمایت از فعالیتها و ابتکارهای آموزشی است، وظیفهی او این است که با مقرراتزدایی و روانسازی فعالیتها و ایجاد حمایتهای مختلف مادی و معنوی و نیز ایجاد فضاهای سیاستی مناسب، از آموزش حمایت کند؛ برای اینکه شما بتوانید با آن خط‌مشیهای حمایتی، از جامعه حمایتهای کافی بگیرید و بتوانید ابتکارات خود را نشان بدهید.

در نتیجه من معتقدم که بخش بزرگی از ناکارآمدی آموزشی در جامعهی ما به علت همان دولتسالاری است؛ یعنی اصل تقسیم کار و تمایزیافتگی پیش نرفته است، برای همین است که کیفیت آموزش عالی همیشه مخدوش بوده است، دولت کارفرمای آموزشی مناسبی نیست و نمیتواند متصدی آموزشی لایقی شود. برای اینکه آموزش کارآمدی داشته باشیم نیاز به فضایی رقابتی، خلاق، متنوع و متکثر داریم. نهادهای زیاد آموزشی لازم است که بتوانند با رقابت، فضایی از مسابقه بر سر کیفیت ایجاد کنند؛ و آموزشی باشد که بر اساس تقاضاهای اجتماعی و به فرمان تقاضاهای اجتماعی پیش برود. اگر فضای رقابتی لازم به وجود آید، دست نیز زیاد شود و نهادهای اجتماعی بسیاری وارد عرضهی آموزش شوند، حرف آخر را تقاضای اجتماعی (Social Demand)، تقاضای بازار کار، نهادهای مدنی و خانوادهها میزنند. شما میخواهید کیفیت زندگی را بهبود ببخشید، تقاضاهای اجتماعی به یک نوع آموزشهای خاصی معطوف میشود و در نتیجه دنبال نهادهایی میروید که بتوانند این آموزشها را به شما بدهند. بقیهی آموزشهای ناکارآمد خود‌به‌خود از فضای رقابتی حذف میشوند.

اگر بخواهم یک جمعبندی از این بحث داشته باشم، باید اشاره کنم دورکیم میگوید که هدف از آموزش نه تربیت کارگران برای کارخانهها و نه حسابداران برای انبارهاست، بلکه تربیت شهروندان برای جامعه و تربیت انسان و ظهور قابلیتهای انسانی است. به این صورت میبینید که فرانسهی زمان دورکیم از طریق یک تفکر اجتماعی به آموزش از دورهی بحرانی خود عبور میکند. یکی از چیزهایی که به اسباب رشد و توسعهی این جوامع کمک کرده است، با اطمینان میشود گفت که نهادهای آموزشی آنهاست. شما در آمریکا میبینید که بهترین دانشگاهها و مدارس آنهایی هستند که در دل community در اجتماعات محلی به وجود آمده و با ابتکارات اجتماعی دنبال شده است و در نتیجه بر اساس رقابت و قانونِ عرضه و تقاضا توانسته است که کارآمدی لازم را از خود نشان دهد.

در جامعهی ما آموزش عالی بسیار عرضهگرایانه بوده است؛ یعنی دولت هم عرضهکنندهی آموزش و هم متقاضی آموزش بوده است. دولت برای دستگاههای خودش نیروی انسانی تربیت میکند و طبیعی است در جایی که هم عرضهکننده و هم به‌کارگیرنده یکی است، هیچ خلاقیت، ابتکار و رقابتی وجود ندارد. آموزش عالی وقتی میتواند به سمت کیفیت سوق پیدا کند که عرضهگرایانه نباشد و برحسب تقاضاهای واقعی، متفاوت و متنوع جامعه حرکت کند، نه اینکه از طریق درآمدهای نفتی ساختمانهای آموزشی ایجاد شود.

اگر بخواهم به سؤال شما پاسخ صریحی بدهم، دولت تاکنون در تجربهی عملی کارنامهی موفقیتآمیزی نداشته است و علت این است که ماهیت دولت به لحاظ ماهوی چیز دیگری است، دولت برای کار دیگری ساخته شده است. مواردی که در بالا به آن اشاره شد در واقع وظایف و مأموریتهای خودفرمودهی دولت بوده که به دلیل درآمدهای نفتی برای خود تعیین کرده است، بدون اینکه توانایی آن را داشته باشد. در واقع دولت باری را بر دوش گرفته که کار دیگران بوده است و عرصه را برای دیگر بازیگران اجتماعی تنگ کرده است، درحالی‌که میتوانست برای بازیگران اجتماعی، بستر را آماده کند و با مشارکت جامعه، نظارت عالیهی ملی ایجاد کند. این است که میبینیم جامعه‌ی ما دچار نوعی پدرسالاری سیاسی و دولتسالاری شده است و دولت ما قیم همه چیز در جامعه شده است. نتیجهی این روند به وجود آمدن یک نوع بوروکراسی تنبل و ناکارآمد و ناتوان و خالی از ابتکار و پویایی در آموزش عالی شده است. با این درسهای سطحی که در سیستم آموزشی ما ارائه میشود که همگام با تغییرات زمانه و نیازهای واقعی جامعه نیستند، روزبه‌روز چالشهای ما را در این حوزه بیشتر و عمیقتر میکنند.

 

ادامه دارد...