شناسهٔ خبر: 27369 - سرویس اندیشه

«نوستالژی» در سلسله نشست‎های هنر و زندگی روزمره‌ی شهری؛

نوستالژی و پادگفتمان انتقادی

فرزان سجودی ما باید پیوسته از منظر یک پادگفتمان انتقادی نسبت به کارکردهای ایدئولوژیکی نوستالژی و نسبت به این حس و توهم کاذب لذت‎بخش وجودِ جهانی آرمانی در گذشته، وارد عرصه‎ی فعالیت انتقادی شویم. وجود نوستالژی اگر یکه‎تاز عرصه‎ی فضای فرهنگ درباره‎ی گذشته باشند جلوی نگاه انتقادی به آن را خواهند گرفت و در نتیجه ما را در یک فضای وهم همیشگی نگه می‎دارند.

فرهنگ امروز/ فاطمه امیراحمدی: چهارمین نشست از سلسله نشست‎‌های هنر و زندگی شهری با عنوان «نوستالژی و زندگی روزمره‌ی شهری» با حضور «فرزان سجودی» در بخش نظریه، «صالح اولاددمشقیه» در بخش مطالعه و «شرمین نادری» در بخش تجربه و با مدیریت «افسانه کامران» با همکاری سازمان زیباسازی شهر تهران در خانه‌ی هنرمندان ایران برگزار شد. همچنین دبیری علمی این نشست‎ بر عهده‌ی «وحید میهن‎پرست» بود.

 

وحید میهن‌پرست: چرا نوستالژی؟

شاید یکی از اصلی‎ترین مشخصات انسان رابطه‌ی خاص او با زمان باشد. گذشته، حال و آینده در زندگی معنایی انسان نقش ‎بسزایی دارند، تا آنجایی که به گذشته مربوط می‎شود نوستالژی یکی از مسیرهایی است که به‌واسطه‌ی آن، گذشته نقش اساسی خود را در زندگی انسان ایفا می‎کند و البته در این مسیر ممکن است دچار تغییرات ریشه‏‌ای نیز شود.

نوستالژی پدیده‏‌ای روان‎شناختی-نمادین است که انسان را از بافت مأنوس خود جدا می‎کند و تجربه‎ای را ایجاد می‎کند که کمتر قابل بیان در کلمات است. نوستالژی اصطلاحی است که معمولاً به یک علاقه یا جذبه به گذشته و به خصوص روزگاری خوش و معمولاً ازدست‌رفته اشاره دارد.

اگر مجاز باشیم به‌نحوی کلی درباره‌ی نوستالژی صحبت کنیم، باید گفت که نوستالژی در هر بُعد فردی و جمعی فعال است؛ در بعد فردی در اکثر مواقع با تنهایی، خسران یا در خودنگری سروکار دارد و شاید مکانیسمی دفاعی در برابر این وضعیت‎ها باشد؛ زیرا با مربوط کردن ضعف یا فقدان معنا یا تنهایی اکنون به خاطرات پررنگ گذشته انسان را به یک شبکه‌ی معنایی مطلوب متصل می‎کند، شبکه‌ی معنایی که اصلی‎ترین نیاز برای سرزندگی ذهن انسان است و بر اساس حضور دیگر انسان‎ها شکل می‎گیرد.

در بُعد جمعی نیز نوستالژی به شبکه‎های معنایی و متصل کردن انسان به آن‎ها سروکار دارد. البته تفاوت بُعد جمعی در این است که نوستالژی بیش از آنکه یک خودنگری ناشی از لحظات چالشی باشد بیشتر زمینه‎ای برای ایجاد یا حفظ تجربه‌ی ما -بودگی بین انسان‎ها بر اساس یک تجربه‌ی مشترک در گذشته- است.

بنابراین، در هر دو بُعد فردی و جمعی، نوستالژی فرایندی است که به غنابخشی و معنادهی بر اساس پیوند اجتماعی کمک می‎کند. همین نقش پررنگ پیوند اجتماعی است که نوستالژی را به پدیده‎ای بسیار روشنگر در حوزه‌ی علوم انسانی تبدیل می‎کند. علاوه بر این ماهیت بارقه‎ای نوستالژی برای انتقال خود، رسانه‎های خاصی را می‎طلبد که هنر نیز می‎تواند یکی از مهم‎ترین و پربارترین آن‎ها باشد؛ زیرا هنر نیز معمولاً با صورت‎بندی امر بیان‎ناپذیر سروکار دارد.

بدین‌ترتیب، پژوهش درباره‌ی نوستالژی، ارتباط آن با پیوند اجتماعی و زندگی روزمره و هنر، حوزه‌ی درخوری برای تأمل است که امیدواریم چهارمین نشست از مجموعه نشست‎های «هنر و زندگی روزمره‌ی شهری» قدمی در این مسیر باشد.

 

فرزان سجودی: نوستالژی عارضه‌ی مرضی در بدو امر بود

از پیشینه‎ی نوستالژی شروع کنم؛ برای اولین بار در قرن ۱۷ میلادی بحث نوستالژی به‌عنوان یک عارضه‎ی مرضی مطرح شد و یک پزشک سوئیسی آن را در برابر سربازانی که از کشورشان دور بودند مطرح ساخت، او درباره‌ی این عارضه تشخیص می‎دهد که این سربازان دچار میل وافر به وطن یا به عبارتی نوستالژی وطن شده‎اند و آن را به‌عنوان نشانه‎ی بیماری یا نشانه‎ی مرضی تشخیص می‎دهد. ضمن اینکه این مسئله ممکن است وجود داشته باشد و هنوز هم ممکن است در کسانی که مثلاً مهاجرت می‎کنند یا مدت مدیدی از خانه دور هستند وجود داشته باشد، من مشخصاً با این رویکرد پزشکی کاری ندارم.

اما یک بحث هم بحث‎های روان‎شناسی و نوستالژی است و نوستالژی را در حوزه‌ی فردی بررسی می‎کند و این بخش نیز به همان بحث عارضه‎های مرضی نیز نزدیک است، البته به‌صورت غیرمرضی هم می‎شود در همین حوزه به آن نگاه کرد. همه‎ی ما به‌هرحال تداعی‎های فردی در زندگی خود داریم و به چیزهایی به گذشته فکر می‎کنیم، همین واژه‎ی تداعی را تبدیل به یک نقطه‎ی آغازی می‎کنم برای آن شیوه‎ای که من می‎خواهم وارد این بحث شوم.

 

تفاوت تداعی و دلالت

ما در بحث‎های نشانه‎شناسی معمولاً بین تداعی و دلالت تفاوت قائل می‎شویم و تداعی را در حوزه‌ی فردی مورد توجه قرار می‎دهیم و سپس می‎گوییم به طور غیرجدی مطالعه‌ی آن، کار ما نشانه‎شناسان نیست و تداعی را باید روان‎شناس بررسی کند؛ زیرا به قلمرو فردی برمیگردد و آنچه که یک فرد در مواجهه با چیزهایی به خاطر می‎آورد. بدیهی است که همه می‎دانیم مطالعه‎ی این تداعی‎ها و اثرات آن روی شخص (اثرات مرضی و اثرات دلچسب آن و غیره) کار نشانه‎شناس نیست، جایی نشانه‎شناس وارد بازی می‎شود که گاهی ‎اوقات از طریق تولید متون، تداعی‎های فردی به‌تدریج به نشانه‎های جمعی تبدیل می‎شود.

مثال‎های زیادی در این باره داریم و اصلاً متن این قابلیت را دارد؛ به طور مثال از دیدن چینی‎های گل سرخ ممکن است یک فرد به یاد مادربزرگ خود بیفتد و دیگری به یاد چیزی دیگر، یا در تداعی‌گر جمعی برای گروه فرهنگی، مثلاً تداعی‎گر دوره‎ای دیگر باشد، یا مثلاً از حوضی که کف آن رنگ آبی استخری خورده است و در وسط یک حیاط قدیمی قرار دارد و دور آن چند گلدان شمعدانی گذاشته شده است و در آن فرضاً سیب و هندوانه می‎اندازند -و این بعد از مدتی در سینمای علی حاتمی آمد و کم‎کم این سوژه‎ها به‌اصطلاح دستمالی و مبتذل شد و همه‎ جا بود-، ولی به‌هرحال آن نشانه‎ای که برای شهرنشینان و به‌ویژه تهرانیان نوستالژی بود تبدیل به یک نوستالژی همگانی شد؛ به طور مثال برای یک روستایی این امر یک نشانه‎ی نوستالژیکی نبود؛ زیرا مثلاً جوی آب از کنار خانه‎های آنان می‎گذشت، اما این قابلیت تولید و بازتولید و تکثیر متنی داشت که آن حوض و آن حیاط و گل‎های شمعدانی را به یک نشانه‎ی جمعی و حتی برای منی که هیچ تداعی از آن ندارم، تبدیل کند.

 

نوستالژی از نگاه یک نشانه‎شناس پساساختارگرا

با این مقدمات می‎خواهم بگویم ورود من یک ورود نشانه‎شناختی است و نوع نگاهم به داستان یک نگاه پساساخت‎گرایانه است و از منظر نشانه‎شناسی ساختاری به موضوع نگاه نمی‎کنم و سرانجام باید بگویم نگاه من یک نگاه انتقادی است و ازاین‌پس هرگاه می‎گویم نوستالژی منظور در سطح تولید و بازتولید متنی است؛ و قائل به کارکردهای ایدئولوژیک متون نوستالژیک هستم.

در ابتدا یک نقل‌قولی از کتاب «on longing» -در باب اشتیاق- از «سوزان استوارت» می‎خوانم؛ «نوستالژی خود تکراری است که سوگوار عدم اصالت همه‎ی تکرارها است؛ زیرا رابطه‎ی نوستالژیک در این نشانه‎هایی که به یک گذشته‎ی آرمانی یا مطلوب دلالت میکند با اکنون ما رابطه‎ی سوگوارنه است»؛ یعنی حیف که آن گذشته‎ی آرمانی نیست. اما خود نوستالژی از این حلقه‎ی تکرار بیرون نیست، این یک توهم ساده‎انگارانه است اگر فکر کنیم که نوستالژی یک جایی در یک مرکز آرمانی یک نظام قرار دارد، این نوستالژی خود گرفتار این حلقه‌ی تکرار است؛ نوستالژی دههی چهلی‎ها، نوستالژی دهه‎ی شصتیها و سپس نوستالژی احتمالاً دهه‎ی هفتادی‎ها و غیره. نوستالژی خود گرفتار این تکرار است، خود تکراری است که سوگوار عدم اصالت همه‎ی تکرارهاست؛ یعنی سوگوار تکرارهای اکنونی ماست.

با این مقدمه شما میتوانید حدس بزنید که بحث من در حول محور ویژگی‎های متناقض‎نما و پارادوکسیکال متون نوستالژیک خواهد چرخید. نقل‌قول را ادامه می‎دهم؛ «نوستالژیک همیشه ایدئولوژیک است، گذشته‎ای که نوستالژیک در جست‎وجوی آن است هرگز وجود نداشته است». این جملات تک‌جمله‎های مهمی هستند که من در ادامه آن‎ها را بسط خواهم داد، اینکه «گذشته‎ای که نوستالژی در جست‎وجوی آن است هرگز وجود نداشته است به‌جز در روایت، در نتیجه همیشه غایب است. آن گذشته پیوسته تهدید می‎کند تا خود را در حکم فقدانی محسوس بازتولید کند. نوستالژی به تاریخ و خاستگاه‎های نامرئی، خصمانه می‎نگرد و بااین‌وجود به بافت ناب تجربه‎ی زیسته در یک جای اصل و اصیل اشتیاق دارد و در نتیجه چهره‎ای اتوپیایی به خود می‎گیرد، چهره‎ای که به‌سوی یک گذشته‎ در آینده نظر دارد».

استوارت چرا گذشته در آینده می‎گوید؟ زیرا وقتی ما در مورد آن فقدان حرف می‎زنیم و وقتی که ما میل به آنچه نیست، داریم، در حقیقت از طریق میل به آنچه را که نیست به آینده موکول می‎کنیم؛ یعنی ای‌کاش این‌طور باشد، چون میل جهت به آینده دارد نه به گذشته. در واقع «نوستالژی چهره‎ی اتوپیایی به خود می‎گیرد که به‌سوی یک گذشته در آینده نظر دارد و اتوپیا را در آینده می‎خواهد و به‌سوی آن اشتیاق دارد، گذشته‎ای که تنها یک واقعیت ایدئولوژیکی دارد. این آماج میل که نوستالژی در جست‎وجوی آن است در واقع آن غیابی است که سازوکار اصلی تولید به میل است. نوستالژی میل به میل است، آن غیابی است که سازوکار اصلی تولید میل است».

میل در نظریه‎ی معاصر «Designing Theory» در کارهایی مثل دلوز و دیگران و همین‎طور معنا در کارهای ما نشانه‎شناس‎های پساساختارگرا در بحث‎هایی که مثلاً دریدا و دیگران درباره‌ی معنا می‎کنند، در هر دو یک وضعیت متناظری دارند؛ یعنی هر دو دلالت بر غیاب می‎کنند، به خاطر اینکه اگر معنا تحقق پیدا کند و اگر میل ارضا شود دیگر هیچ سازوکار پویایی برای زندگی و برای تداوم وجود ندارد، بلکه پیوسته در اثر عدم ارضای ابژه‎ی میل و همین‌طور عدم تحقق معنا، زندگی به شکل پویایی در صدد تفسیر متون موجود و پوشش برای راه ‎انداختن این انرژی ناایستا است. آن لحظه‎ی کمال یعنی لحظه‎ی تحقق معنا به گونه‎ای لحظه‎ی مرگ است؛ زیرا بعد از آن همه‎ی پویایی‎های تفسیر زندگی متوقف خواهد شد.

یک سلسله دوتایی معمولاً در متون نوستالژیک کارکرد اصلی و محوری دارند. به چندتا دوتایی اشاره می‎کنم و سپس وارد نقد این موضوع می‎شوم. تجربه‎ی اصیل در برابر تجربه‎ی فاقد اصالت؛ به طور مثال زیاد می‎شنویم که افراد می‎گویند زمان ما این نوشابه‎ها، نوشابه بودند، آن‌قدر گاز داشتند که اشک ما را درمی‎آوردند؛ یعنی یک وقتی ما از ابعاد و جنبه‎های متفاوت زندگی تجربه‎های اصیل داشتیم که حالا از دست رفته‎اند. اگر خاطرتان باشد در نقل‌قول سوزان استوارت از «تکرار» -نوستالژی تکراری است سوگوار عدم اصالت همه‎ی تکرارها- احتمالاً در زمان این افراد نیز وقتی نوشابه می‎خوردند، می‎گفتند زمان ما این سرکه‌شیره‎ها یک قوتی داشت، این نوشابه‎ها بی‎فایده هستند، وقتی می‎خورید فقط اشک از چشمانتان جاری می‎شود؛ این همان تکرار است.

در واقع باید در باب این موضوع گفت که یک جایی از گذشته را نگه می‎دارد و به آن اصالت می‎بخشد و در مقابل تجربه‎ی اکنونی آن یک تجربه‌ی فاقد اصالت است.

سپس اجتماع در برابر جامعه، اجتماع منظور واحدهای کوچک‎تر است؛ به طور مثال لوی اشتراوس هم می‎گوید این نوستالژی، جامعه‎ی صدارت را دارد، جامعه‎ای که با یک فریاد کردن در دسترس باشد، این یک اجتماع است. اما در یک شهر ۱۷ تا ۱۸ میلیونی مثل تهران، جامعه است و این نوستالژی اجتماع در برابر جامعه، گویی در آنجا روابط ما اصالت دارد و نزدیکی بیشتری است و اینجا دچار گسست و تفرق شده‎ایم.

 

انسجام و وحدت اندام‎وار و ارگانیک در برابر وحدت یا انسجام مکانیکی

کسانی مثل روسو و لوی اشتراوس و غیره متفکرانی هستند که نوستالژی گذشته دارند. متفکرانی هستند که نوستالژی اجتماع در برابر جامعه را دارند، آن‎ها همیشه میگویند آن اجتماعات وحدت اندام‎وار داشتند، اما این جوامع بزرگ انسجامشان ماشینی یا مکانیکی است؛ سپس تشخص، وجهه یا شأن یعنی آن چیزی که یک فرد در یک اجتماع کوچک تولید می‎کند در برابر قرارگاه یعنی آن جامعه‎ی دارای وحدت مکانیکی بر اساس قراردادها، تولید می‎کند.

و سرانجام و از همه مهم‎تر از بحث‎های جدی در حوزه‌ی اقتصاد نشانه، اقتصاد سیاسی و همچنین اقتصاد سیاسیِ نشانه است، بحث ارزش کاربردی در برابر ارزش مبادله است؛ یعنی جوامع کوچکی که کالاها را در برابر کالاها و بر اساس ارزش کاربردی‎شان مبادله می‎کردند در جوامع بزرگی که کالاها را در برابر پول و بر اساس ارزش مبادله جابه‎جا می‎کنند. این جامعه‎ی دومی در واقع منجر به انباشت ثروت، انسجام مکانیکی، دوری و گسست طبقاتی و غیره می‎شوند.

 به طور مثال در همین تقابل‎ها مردم می‎گویند در گذشته فوتبالیست‎ها با یک عشقی بازی می‎کردند، سوار موتور گازی می‎شدند و برای تمرین می‎آمدند و به این فکر نمی‎کردند که چقدر به آن‎ها پول می‎دهند یا اصلاً نمی‎دهند، نه مثل بازیکنان امروز که چک چندمیلیونی‎شان تا امضا نشود بازی نمی‎کنند. گویا گذشته جایی است که در آن عشق هست و اکنون یک جایی است که در آن معامله هست. یا انتقاداتی در مورد فروش آثار هنری در حراجی‎ها می‎شود؛ مثلاً گفته می‎شود که آثار هنری که خرید و فروش شود و چوب حراج به آن زده شود گویا دیگر هنر نیست.

اگر بخواهم تمام این مبحث را خلاصه بگویم، گویا تمام آن‎ها حول محور تقابل بین زندگی مدرن و غیرمدرن و در برابر یک دیگری اسطوره‎ای و افسانه‎ای است.

در ادامه می‎خواهم این را بیان کنم که به نظر می‎آید که جست‎وجو برای هر مرکز اصیلی و برای هر نوع اصالتی یک جست‎وجوی نوستالژیک است؛ به‌عبارت‌دیگر طبق این بحث هر نوع تلاش برای حفظ و پاس‌داشت میراث و سنت در ماهیت خودشان تلاش‎هایی نوستالژیک هستند؛ یعنی آن‎ها در جست‎وجوی یک مرکزی هستند که آن مرکز نسبت به اکنون اصیل است و مایل هستند که آن اصالت مرکزی را حداقل حفظ کنند.

آیا موزه‎ها هم به دنبال همین حس نوستالژیک تولید و بازتولید یک گذشته‎ی اصیل که ما باید نسبت به آن حسرت بخوریم، نیستند؟ جالب اینجاست که این مرکز اصیل که کل فعالیت نوستالژیک در جست‎وجوی بازتولید و حفظ آن است، خودش وابسته به فقدان است؛ یعنی حضورش وابسته به فقدان آن است. این کلیدی‎ترین جمله‎ای است که من می‎توانم در برابر نوستالژی بگویم. نوستالژی فضایی است که حضورش وابسته به فقدانش است؛ یعنی چون نیست نوستالژیک است، اگر بود دیگر نوستالژیک نبود.

هنوز کارهایی که برای حفظ و پاسداشت میراث و سنت و غیره می‎شود گرفتار همین وضعیت پارادوکسیکال است؛ یعنی پاس‎داشت آنچه که هست، چون نیست. نوستالژی گذشته را تقدیس می‎کند، گذشته را در حال بازتعریف می‎کند و در فضای معاصر ما را به مصرف گذشته در حال فرامی‎خواند.

همه‎ی این گزاره‎هایی که گفتم اعم از اینکه گذشته را تقدیس می‎کند، در حال بازتعریف می‎کند و در فضای معاصر ما را در حسرت گذشته وامی‎دارد، همه‎ی آن‏‎ها کماکان تداوم بیان همان پارادوکسی است که نوستالژی مثل هر متن و نشانه‎ی دیگری گرفتارش است؛ یعنی حضور متنی که می‎خواهد دلالت بر عدم حضور فضای مدلولی خود باشد.

 

وضعیت پارادوکسیکال نوستالژی

به نظر می‎آید که همه‎ی ما متفق بگوییم که نوستالژی ضمن تظاهر به ارجاع به کمال، دلالتی بر نقصان دارد، چون ناشی از این بازی دوسویه‎ی بین یک گذشته‎ی کامل است -همانطور که در نقل‌قول سوزان استوارت خواندم (گذشته نمی‎تواند وجود داشته باشد مگر در روایت؛ یعنی در نشانه‎ای و متنی شدن، در قصه و عکس و غیره) - پارادوکس میل به ارجاع یک گذشته‎ای است که کامل بوده و اکنونی که دچار نقصان است. اتفاقاً همان زمان که در حال ارجاع دادن به گذشته است به طور ضمنی دلالت بر نقصان اکنون می‎کند؛ برای ارجاع به نقصان در زندگی اکنون، به کمال در مرگ دلالت می‎کند، برای اینکه آن در گذشته نیست و برای اینکه نشان دهد ما اکنون دچار نقصان هستیم به مرگ دلالت می‎کند، به آنچه که نیست، به آنچه که غایب است و دوباره گرفتار وضعیت پارادوکسیکال می‎شود.

وقتی به سراغ آرمان می‎رود و آن را در غیاب و در مرگ می‎یابد و برای دلالت بر آن آرمان کامل به طور گریزناپذیری (این از آنجاهایی است که می‎خواهم به آن بیشتر توجه کنید) از نشانه‎ها استفاده می‎کند که اتفاقاً خود دال بر نقصان معنا، فقدان کمال هستند، بر این وضعیت متناقض به حال خود تأکید می‎کند؛ یعنی اینکه هیچ راهی برای بیان یک فضای آرمانی ندارد جز عبور از نشانگی و قطعیت و بیان که خود دچار نقصان و تعویق معناست؛ به محض اینکه شما وارد فضای نشانگی شدید، وارد فضای نقصان و وارد به فضای به تعویق افتادن معنا شدید.

نوستالژی چه بخواهد و چه نخواهد از آن، این‌طور برمی‎آید که کمال در غیاب و در مرگ است و زندگی پویایی تفسیری ناشی از نقصان است؛ اصولاً میل همین ویژگی را دارد.

 

نوستالژی و گفتمان ایدئولوژی و مسلط

حضور وابسته به فقدان یعنی حضور نشانه‎ای، یعنی اینکه شما به محض اینکه وارد قلمرو بیان می‎شوید، بیان تصویری و بیان عکاسانه، بیان قصه، بیان روایتی و غیره، در حقیقت حضوری دارید، حضور نشانه‎ای که وابسته به فقدان است، فقدان معنا؛ چون نشانه خودِ خودِ چیز نیست بلکه دلالت بر هر چیزی است، پس نوستالژی برای آنکه بیان شدنی باشد باید متنیت بیابد، عکس و سینما شود و غیره، در نتیجه باید متنیت پیدا کند، گریزی از نشانگی ندارد، وقتی می‎گوییم نوستالژی، با متون آن سروکار داریم، اگر متن نشود چیزی نیست، باید متن شود تا خوانش‎پذیر شود و سپس نوستالژیک فهمیده شود و به محض اینکه متن شد دچار آن شکاف و گسست خواهد شد.

نوستالژی نوعی از بیان و متنیت است، نوعی سازمان دادن میل در قالب نشانه‎هاست، پس نوستالژی همیشه یک برساختهی متنی است نه یک حقیقت از پیش موجود؛ اما می‎خواهد وانمود کند که به حقیقتی ازدست‌رفته دلالت دارد.

الآن سؤال ما بر سر شکاف بین بازنمایی‎های نوستالژیک و به‌اصطلاح خودِ گذشته نیست (این خود همیشه محصول تکرار است)، بلکه از سر تأثیر نسبی و نیروهای سیاسی بازنمودهای مختلف است؛ یعنی نه نوستالژی در معنای روان‎شناسی، نه نوستالژی در پزشکی، بلکه مثل هر حوزه‎ی بیان متنی دیگری حوزه‌ی سیاسی است، ایدئولوژیک است و تحت ‎تأثیر گفتمان‎های متفاوت بازتولید و ارائه می‌شود.

گفتیم که نوستالژی یعنی نوعی از سازمان دادن نشانه‎ها و ورود به قلمرو متنیت، یعنی ورود به سپهری که خنثی نیست و سوگیری دارد. به محض اینکه وارد قلمرو نشانه و متنیت می‎شوید، در قلمرو گفتمان عمل می‎کنید، پس سوگیری دارید و متأثر از نقش گفتمان‎های متفاوت است و سیاسی است. گفتمان‎ها و به خصوص گفتمان مسلط به‌واسطه‌ی دسترسی گسترده به منابع قدرت، نقش تعیینکننده‎ای در دست‌کاری نظام‎مند خاطره‎ی جمعی و شکل‎ دادن آن دارد. پس این نوستالژیکی که متن شد و بیان متنی پیدا کرد و سرانجام به این نتیجه رسیدیم دیگر خنثی نیست بلکه عملی گفتمانی و اجتماعی است و در نتیجه سیاسی است، تحت‎ تأثیر تمام مسائلی که چالش‎های گفتمانی دارد، از جمله اینکه گفتمان‎های مسلط می‎توانند به‌واسطه‎ی امکان دسترسی آن‏ها به منابع قدرت در واقع قاطعات ما را به گونه‎ای نظاممند دست‌کاری کنند و به‌اصطلاح باز بیافرینند؛ یعنی به عبارت پیوسته از طریق این متنیت یک گذشته‎ی دست‌کاری‌شده دارد (مگر چیزی غیر از این ممکن است به محض اینکه شما وارد متنیت شوید وارد دست‌کاری نیز می‎شوید، اما گفتمان‎ها در شرایط برابر، امکان تولید نوستالژیک را ندارند). طبیعی است گفتمانی که بیشترین دسترسی‎ها را به تلویزیون، روزنامه و ... دارد بیشترین امکان دست‌کاری نظام‎مند خاطره‌ی ‎جمعی را هم دارد.

 

پادگفتمان انتقادی نسبت به نوستالژی

ضمن اینکه من نیز معتقدم، نمی‎شود گفت که ما باید فضای عاری از نوستالژی داشته باشیم، حرفی بی‎معنی است؛ زیرا خود آن کارکردهای ایدئولوژی و گفتمانی نوستالژی چیزی نیست که یک شبه به وجود آمده باشد که یک شبه بخواهیم با آن خداحافظی کنیم، نقشی که در زندگی ما چه در ابعاد فردی و جمعی آن دارند چیزی نیست که الآن از این بحث بخواهم نتیجه بگیرم نباید باشد؛ اما متقابلاً معتقد هستم که ما باید پیوسته از منظر یک پادگفتمان انتقادی نسبت به کارکردهای ایدئولوژیکی نوستالژی و نسبت به این حس و توهمِ کاذبِ لذت‎بخشِ وجودِ جهانی آرمانی در گذشته، به‌اصطلاح وارد عرصه‎ی فعالیت انتقادی شویم. وجود نوستالژی اگر یکه‎تاز عرصهی فضای فرهنگ دربارهی گذشته باشند، جلوی نگاه انتقادی به تاریخ و به گذشته را خواهند گرفت، برای اینکه گذشته را گزینشی در متونی و با یک توهم ایدئولوژیک آرمانی به ما ارائه می‎کنند و در نتیجه ما را در همین فضای وهم همیشگی نگه می‎دارند و کار این پادگفتمان این است که در این فضای وهم همیشگی رخنه کند و بشکند، این فضای نقد نه تنها به گذشته بلکه نقد به کارکردهای متون نوستالژی در خدمت گفتمان مسلط نیز باشد.

 

صالح دمشقی: گذشته و تاریخ چیست؟

یک نسل چگونه نسل می‎شود؟ چگونه به چیزهایی عشق می‎ورزد؟ چگونه یک دوره را از آن خود می‎کند و چگونه هنگامی که جهان اجتماعی تغییر می‎کند و کدها و عادت‎های فرهنگی با نسل جدید به میدان آمده تغییر می‎کنند، احساس می‎کند که دوره‎ای جدید آمده و دوره او سپری شده است؟ چه حسی به این ازدست‎رفتگی پیدا می‎کند؟ چه حسی به آن چیزهایی که دوست داشته پیدا می‎کند؟

از نسبت گذشته و یادآوری بپرسم؛ گذشته چیست؟ تاریخ چیست؟ تاریخ غیررسمی چیست؟ یادآوری چیست؟ یادآوری جمعی چیست؟ ما چه فهمی از زمان سپری‌شده، زمان ازدست‌رفته داریم؟ آیا اینکه ما درباره‌ی گذشته چگونه فکر می‎کنیم، به اینکه در لحظه‌ی حال در کجا ایستاده‎ایم، مرتبط است یا خیر؟ چه چیزی از گذشته خود را بر ما تحمیل می‎کند؟

پسوند «طلایی» وسوسه‎ای است به دنبال هر «گذشته‌ای»؛ چه سازوکار روانی و سیاسی در پس این وسوسه است؟ این وسوسه چه نسبتی با واقعیت یا گذشته دارد؟ این رنگ طلایی از کجا می‎آید و چه چیزهایی را می‎پوشاند؟

کودکی در پیوند با کارتون و برنامه‌ی کودک به‌عنوان یکی از برجسته‎ترین ویژگی‎‌های آن برای متولدین دهه‌ی ۶۰ متمایز از دیگر نسل‎ها است. اگر این جمله را بپذیریم و در پی توضیح این تمایز باشیم باید با چند مفهوم روبه‎رو شویم: «خاطره و یادآوری»، «نسل»، «روایت نسلی و مدیوم‎های آن». در رساله‎ای که داشته‎ام با عنوان «تحلیل روایت خاطره‌ی نسلی کارتون در متولدین ۶۵-۱۳۵۵» راهی به‌سوی توضیح این تمایز و دلالت‎های آن باز کرده‎ام.

 

شرمین نادری: نوستالژی موزه‎ای شگرف برای نگه ‎داشتن ریزترین جزئیات تاریخی است

خانه‎های قدیمی، کوچه‎های قدیمی، درخت‎های گردو و خرمالویی که آدم‎های خانه سال‎ها زیر سایه‎اش زندگی کرده‎اند و مهم‎تر از همه عکس‎های قدیمی که در آلبوم‎های خانوادگی خاک می‎خورند، چطور می‎توانند دست‌مایه‌ی نوشتن نباشند وقتی مثل گنجی که زیر سنگین‎ترین خاک‎ها بیرون می‎آید، همیشه با درخشان‎ترین نور از روزگار گذشته و زندگی واقعی مردم حرف می‎زنند.

از مردمی که اگر می‎توانستند تاریخ را بهتر می‎نوشتند و به جای اعداد و القاب از ریزترین اتفاقات صحبت می‎کردند، از آلبالوپلوی سمی که وزیری خورد و مرد، کفش‎های واکس‎خورده‌ی دکتر فاطمی یا آن دور هم نشستن و رادیو گوش دادن و گریه کردن‎های شهریور ۲۰.

اشیا، چوب‌سیگار و دستکش و فندک صدساله، گرامی که دیگر نمی‎خواند و دیوارهای ریخته‌ی خانه‎های فراموش‌شده و پله‎های شکسته‌ی عمارتی که می‎رود برای همیشه خاموش شود و یا دفتر خاطرات زنی از ۷۰ سال پیش دست‎مایه‎های نوشتن قصه‎هایی هستند که تاریخ را طور دیگری تعریف می‎کند و این دست‎مایهها همان ریزترین ابزاری هستند که خیلی وقت‎ها مثل عکس هیجده‌سالگی مادربزرگ در کوران حمله‌ی آلبوم‎های دیجیتال گم می‎شوند. نوستالژی این افسوس برای گذشتهای که رفت تنها درد و مرض روحی و غرغرهای بی‎دلیل اذهان مغشوش نیست که موزه‎ای است کارآمد و شگرف برای نگه ‎داشتن ریزترین جزئیات تاریخی.