شناسهٔ خبر: 32946 - سرویس سینما و رسانه

تأملی بر سینمای مدرن ایران به بهانۀ فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»؛

دنیای دیگر

در دنیای تو ساعت چند است «در دنیای تو ساعت چند است؟» علی‌رغم اینکه فیلم چندان کاملی نیست و درام محکم و مشخصی ندارد، یک رومانس نوستالژیک (عاشقانۀ خاطره‏‌انگیز) است که سعی دارد در رویکردی مینی‌مالیستی (مختصر) به یک ایماژ (تصویر و تخیل) لایت (ملایم) از عشق دست پیدا کند و به یک تابلوی زیبا تبدیل شود.

 

فرهنگ امروز/سید حمید میرهادی: سینمای مدرن و مستقل ایران در دهۀ اخیر، با آثار فیلم‌سازان جوانی چون اصغر فرهادی، بهرام توکلی، عبدالرضا کاهانی، مانی حقیقی، علی مصفا، پیمان معادی، شهرام مکری و... ظهور پیدا کرد. شاید بتوان دهۀ هشتاد را اوج شکوفایی و بلوغ این جریان سینمایی دانست؛ جریانی که قصد داشت از ورای دوگانه‏‌های معروف سینمای ایران هم‌چون هنری/تجاری، ارزشی/جشنواره‏‌ای و بدنه/روشن‌فکری، به یک تعادل و راه میانه دست پیدا کند. سینمایی متکی بر ارزش‏‌های هنری و فرهنگی و دارای مختصات نمایش جمعی و اکران مردمی. شاید بتوان اصغر فرهادی را فیلم‌سازی پیشرو و به‌نوعی سرگروه این موج تازه دانست. فیلم‌سازی که با تکیه بر درام‏های خانوادگی-اخلاقی‏اش، راه تازه‏ای را در سینمای اجتماعی ایران پیمود و با تمرکز هم‌زمان بر وجوه رئالیستی (واقع‏گرا) و دراماتیک (نمایشی) و تنیدن این دو در هم، به موقعیتی یگانه در بُعد جهانی و بین‏‌المللی دست پیدا کرد.

وجه غالب گفتمان برآمده از جریان سینمای مدرن ایران، جامعه‏‌شناختی-روان‏شناختی است. در واقع فیلم‌سازان این موج نو، علوم انسانی مدرن و به‌طور مشخص مثلث جامعه‌‏شناسی-روان‏شناسی-فلسفه را در زمینۀ هنرِ سینما، به یک گفتمان نوین فرهنگی در ایران معاصر تبدیل کردند. این امر به‌واسطۀ تربیت فرهنگی این نسل از فیلم‌سازان شکل گرفته است؛ چراکه سینما به‌مثابۀ «هنر» را در بستری از نوعی جامعه‏‌پذیری معرفتی به‌مثابۀ «اندیشه» فراگرفته‏‌اند. هم‏نشینی متوازن هنر و اندیشه در آثار این دسته از فیلم‌سازان نوین ایران که از این طریق، راه اعتدالی بر دوگانۀ فرم/محتوا هم گشوده‌‏اند، وجه بارز تمایز این جریان با جریان‏‌های سینمای بعد از انقلاب ایران است.

حالا بعد از گذشت یک دهه و تثبیت مشخص این نوع فیلم‌سازی، می‌‏توان از ورای بازخوانی مباحثات شکل‏ گرفته در مورد تک‌تک این آثار، به‌شکلی از تاریخ شفاهی تحولات اجتماعی-فرهنگی اخیر و روایتی تازه از زندگی روزمره در ایران دست پیدا کرد. این مسئله، ارزش فرهنگی این سینما را برجسته می‏‌کند. هرچند توجه ویژۀ این نسل به ارزش‏‌های زیبایی‌‏شناختی و ظرافت‏‌های فرمی در بستر سینما، ارزش هنری و دراماتیک آثار آنان را همچنان حفظ کرده است. اگر فیلم‌سازان فرهنگی دوره‌های قبل، همچنان در مواجهه با سینما، بین تلقی دوگانۀ وسیله/هدف از این هنر پیچیده و پیشرفته، سرگردان بوده و مدام بین دو قطبی پیام/جذابیت دچار عذاب وجدان بر سر غلتیدن بر یکی از آن‌ها بودند، فیلم‌سازانِ این جریان، تکلیف خود را در این میان مشخص‏تر احساس می‏‌کنند و بر تناقض‌‏های خود تا حد زیادی فائق آمده‌‏اند.

توجه به شاخص سنی فیلم‌سازان و جوان‏‌تر شدن ناگزیر سینما، الزاماً به معنای وجه جریان‏‌محور آن و دمیدن هوای تازه نیست. اشتباهی که در همین سال‏‌های ابتدایی دهۀ نود، مدام در فضاهای ژورنالیستی و مجازی تکرار شده است و نتیجۀ آن در جشنواره‌‏های اخیر فیلم فجر، مواجهۀ ‏حیرت‏‌انگیز با انبوهی از فیلم‏های بی‌‏نام‌ونشان و فاقد هویت مشخص هنری-فرهنگی بوده است. فیلم‌‏هایی مقلد با تظاهر به اجتماعیات و اخلاقیات با تکیه بر تک‌موقعیت‏‌هایی غیرمنطقی و تحمیلی. سینمایی با فقر شدید موضوع، داستان، هدف و در نهایت، تأثیر.

در میانۀ رکود فاحش کیفیت آثار فیلم‌سازان دوره‏‌های قبل و اداهای فیلم‌سازانۀ جوانان تازه از راه رسیده، شاید همچنان بتوان نشانی از بلوغ یک جریان سینماییِ شناسنامه‌‏دار و دارای پشتوانه‌‏های قابل تأملِ هنری-فرهنگی یافت و ردپای این راه تازه را دوباره در این غبار پیدا کرد. هرچند این نشان، به‌قدرت آثار قبلی این جریان نباشد، اما در این کوره‌‏راه، امیدبخش و انگیزه‌‏دهنده است.

«در دنیای تو ساعت چند است؟» آخرین محصول دفتر فیلم‌سازی «رودفیلم» (علی مصفا، فردین صاحب‏الزمانی و صفی یزدانیان) و نخستین اثر سینمایی صفی یزدانیان (منتقد قدیمی سینما)، ادامۀ منطقی جریان سینمای مدرن و مستقل ایران در جشنوارۀ سی‌وسوم فیلم فجر است. فیلمی که همچون خنکای نسیمی ملایم در معرکۀ خستگی، سردرد و کسالت ناشی از تماشای فیلم‏‌های کُند و گنگ، روح آدمی را قدری نوازش می‏‌دهد.

«در دنیای تو ساعت چند است؟» سومین فیلم از مجموعه تولیدات «رودفیلم» در سال‏‌های اخیر است. «چیزهایی هست که نمی‌‏دانی» اثر فردین صاحب‌‏الزمانی و «پلۀ آخر» اثر علی مصفا، آثار متقدم «رودفیلم» هستند. اگر وجه چالش‌‏های اخلاقی جامعۀ مدرن را در فیلم‌‏های فرهادی، تکیه بر موقعیت‏‌های ابزوردیک (پوچ و هجوآلود) را در آثار کاهانی و حقیقی و همچنین رویکرد روان‌کاوانه را در آثار توکلی برجسته بدانیم، در شناسایی آثار صاحبان «رودفیلم»، باید به دنبال عاشقانه‏‌هایی آرام با تأملاتی انسانی باشیم. در تبارشناسی این جنس رومانسِ مدرن، باید گفت که فیلم صاحب‏‌الزمانی بر وجه رازآمیزگی عشق و عواطف خفتۀ آدمی و فیلم مصفا هم بر عُسرت عشق در زمینه‌‏ای از فلسفۀ مرگ دلالت دارند. فیلم یزدانیان اما (اگر تکمیل‏‌کنندۀ این سه‌گانه در نظر گرفته شود) فارغ از جنبه‏‌های پررنگِ فلسفی-روان‏شناختیِ آثار قبلی، بستر درامش را بر سادگی و پیگیری نرم و آهستۀ یک «دیدار» استوار کرده است.

«در دنیای تو ساعت چند است؟» علی‌رغم اینکه فیلم چندان کاملی نیست و درام محکم و مشخصی ندارد، یک رومانس نوستالژیک (عاشقانۀ خاطره‏‌انگیز) است که سعی دارد در رویکردی مینی‌مالیستی (مختصر) به یک ایماژ (تصویر و تخیل) لایت (ملایم) از عشق دست پیدا کند و به یک تابلوی زیبا تبدیل شود. همچنان‌که در سکانسی از فیلم، مشخصاً به نقاشی از شمایل گلی (لیلا حاتمی) در باغ و در هیئتی پرنسس‏وار اشاره می‏‌شود. «در دنیای تو ساعت چند است؟» فیلمِ تصویر است و از جهات رومانتیک، فیلمِ «لحظه»‏ی عاشقانه است و نه رویداد عاشقانه.

به نظر می‏‌رسد یزدانیان، آگاهانه و خودخواسته، وجوه روشن‌فکرانۀ فیلم را از سطح گفتمان‏‌های رایج سینمای اجتماعی ایران دور کرده و آن را در نوعی سادگی و عشق کودکانه و ناب بروز داده است. از این نظر، فیلم یک پیشنهاد تازه به مسیر فرهنگی سینمای ایران است. سینمایی که آکنده از جنون و عصبیت شده است با انسان‏‌هایی مسخ‏‌شده و پریشان. در این میان، یزدانیان تصویری بی‏‌پیرایه از عشق می‌‏سازد در بک‏گراند (زمینه)هایی نامحسوس از فرهنگ غنی ایران؛ مشخصاً طبیعت و معماری شهرهای رشت و بندرانزلی. فیلم سعی دارد میان مبدأ و مقصد مسافر (گلی)، یعنی ایران و فرانسه، پلی ایجاد کرده و باظرافت، عشق فرهاد (علی مصفا) به گلی را در بستری از همجواری دو «دنیا» (رشت-پاریس) روایت کند. این مسئله، مرکز ثقل درام فیلم است، بی‏آنکه به ورطۀ سانتی‏‌مانتالیسم (احساسات‌‏گرایی) و شعارزدگی بغلتد.

نقطۀ قوت این بسترِ متمایزِ عاشقانه، موسیقی شنیدنی کریستف رضاعی در ترکیب و تلفیقی از ترانه‏‌ها و گام‌‏های موسیقی فولکلوریک (محلی) گیلکی با تم‌‏ها و ملودی‏‌های معروف موسیقی غربی است. کریسف رضاعی در نقاشی هنرمندانۀ این عاشقانۀ آرام، به‌سمت یک فُرم نوین فرهنگی و در خدمت فضای کلی فیلم و نزدیکی حال‌وهوای دو دنیایش، نقش بی‏‌بدیلی داشته است.

پرسش مطرح‌شده در عنوان فیلم، تلاشی است برای رسیدن به یک لحظۀ عاشقانۀ سبک و رقیق؛ درست مثل یک خواب آرام. لحظه‏‌ای که در آن «توجه و مراقبت» نقشی کلیدی دارد. این لحظه در طول فیلم بسط پیدا کرده و در روندی آرام از فرهاد به‌سمت گلی انتقال پیدا می‏‌کند. همچنان‌که در پایان، این گلی است که رواندازی بر روی فرهاد خسته می‌‏کشد و این لحظۀ دیزالو (آمیختگی) عاشقانه در «دنیای دیگر» است.