شناسهٔ خبر: 41711 - سرویس اندیشه

نگاهی به پیوند رومانتیسم و سیاست؛

تقابل دیونیسوس و آپولون در عصر جدید

رمانتیسم منِ مطلق فیشته از رهگذر ابرانسانِ نیچه در هیئت هیتلر زاده می‎‎شود، نظم مطلوب هایدگر نازیسم را به رسمیت می‎‎شناسد، نقد اشمیت از رومانتیسم سر از ناسیونال‎‎سوسیالیسم درمی‎‎آورد و کمونیسم مارکس به گولاگ‎‎های شوروی راه می‎‎برد؛ و این‌گونه است که روح رومانتیک به‎‎سان شبحی سراسر جهان را درمی‎‎نوردد.

فرهنگ امروز/ حیدر خسروی*:

 

در پی تغییرات عظیمی که در قرن هجدهم رخ داد (مثل انقلاب امریکا، انقلاب صنعتی و انقلاب کبیر فرانسه) مبانی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی عصر قدیم بهتدریج با چالش مواجه و مبانی عصر جدید پی‎‎ریزی شدند. در این جدال قدیم و جدید که منادی دورانی توفانی بود دو اندیشه در مقابل یکدیگر قرار گرفتند: در یک سو روشنگری قرار داشت که سراسر قرن هجدهم را تحت سیطره‎‎ی خود قرار داده و با خصیصه‎‎های بنیادین خود، چون عقل‎‎گرایی، وضوح، سادگیِ فهم هستی، قابل شناخت بودن انسان و طبیعت، و... زمانه‎‎ای ساکن و به دور از هیاهو و غوغا را به ارمغان آورده بود؛ اما در دیگر سو، توفان مهیب رومانتیسم قرار داشت که با خویی آشتی‎‎ناپذیر مستقیماً ریشه‎‎های بنیادین روشنگری را هدف قرار داده و در صدد پی‎‎ریزی نظمی نوین بود. حاصل این نزاع، دو قرن سرشار از حوادث پرتلاطم بود که بی‎‎شک ریشه در تفکرات نوخاسته‎‎ای داشتند که ماحصل این ستیز بود.

ظهور رومانتیسم و غالب شدن نوع تفکر رومانتیک پس از قرن نوزدهم به‎‎غایت حائز اهمیت است؛ این تفکر با اصول ضدجزمی، انقلابی و استعلایی خود بهترین بستر را برای اندیشیدن در باب شکست‎‎ها و عقب‎‎ماندگی‎‎های یک ملت از سایرین فراهم می‎‎کرد. در فضای متصلب قرن هجدهم عقاید پیشرو رومانتیک می‎‎توانست به صورت‎‎بندی شرایط تازه‎‎ای یاری رساند که در آن امکان ابراز وجود به هر نحوی میسر بود. ظهور جنبش رومانتیسم به‎‎خصوص در آلمان شایان توجه ویژه است؛ چراکه آلمان کشوری بود که در جنگ‎‎های سی‌ساله دچار شکستی بزرگ شده و پس از آن خود را در برابر سایر اروپاییان (به‎‎ویژه فرانسه) تحقیرشده می‎‎پنداشت؛ ازاین‎‎رو، تفکر رومانتیک به‎‎ سادگی می‎‎توانست داعیه‎‎های آنان برای ابراز وجود مجدد، احیای قدرت پیشین، اعتلای عظمت کهن و اعاده‎‎ی حیثیت را برآورده سازد.

 

اروپا، جولانگاه رومانتیسم

تفکر غالب در قرن هجدهم اروپا بر پایه‌ی ۳ گزاره قرار دارد؛ می‌توان گفت کل سنت غربی بر این گزاره‎‎ها استوار است، اما عصر روشنگری نمایی خاص بدان بخشیده است. نخستین گزاره این است که همه‌ی پرسش‎‎های اصیل را می‌توان پاسخ گفت و اگر پرسشی پاسخ نداشته باشد اصلاً پرسش نیست، ممکن است در یک دوره پاسخ را ندانیم، اما بی‎‎شک زمانی فراخواهد رسید که پاسخ آن آشکار می‎‎شود؛ همه بر سر این اصل توافق دارند. گزاره‌ی دوم مربوط به دانستنی و آموختنی بودن این پاسخ‎‎هاست. جهان و طبیعت آن‌قدر واضح و پیش چشم است که هرکسی می‎‎تواند پاسخ‎‎ها را به‎‎راحتی کشف کند و بیاموزد. سومین گزاره ناظر بر این است که همه‌ی پاسخ‎‎ها باید با هم سازگار باشند، زیرا اگر چنین نباشد نتیجه، آشوب و آشفتگی خواهد بود. هنگامی ‎‎که یک پاسخ درست به پرسشی وجود داشته باشد، قطعاً این پاسخ نمی‌تواند با پاسخ درست به پرسش دیگر ناسازگار باشد. روشنگری ثابت کرد که شیوه‎‎های سنتی به پاسخ‎‎های درست راهبر نمی‎‎شوند؛ بنابراین تنها راه پاسخ درست به پرسش‎‎های جدی «کاربرد درست عقل» است؛ ازاین‎‎رو، انسان با کاربرد درست عقل به دانش که فضیلت بشر است، خواهد رسید. ما اگر بدانیم چیستیم، به چه چیز نیاز داریم، آن را در کجا باید بجوییم و بهترین وسیله‌ی رسیدن به آن چیست، آن‌گاه به زندگی باسعادت، عادلانه و آزاد خواهیم رسید. پیامد چنین تفکری در آن دوران، باور به نوعی تکامل، عقلانیت ضروری، قابل شناسایی بودن امور و عرصه‎‎های گوناگون حیات بشر، حاکمیت اصل علیت، معرفت‎‎گرایی عینی و پرهیز از هرگونه اعتقاد به موضوعات غیریقینی، رازگونه و معنوی در زندگی انسان بود (برلین، ۱۳۹۱، ص ۴۹).

در چنین فضایی بود که توفان رومانتیسم همه‌چیز را درنوردید. اگر فاصله‌ی بین سال‌های ۱۷۹۸ تا ۱۸۳۲ را خاستگاه دوره‌ی رومانتیک محسوب کنیم (پاینده، ۱۳۸۳، ص‎‎۱۰۱)، برای بررسی چگونگی برآمدن آن باید به رخدادهایی که در طول قرن و پیش از آن پدیدار شدند، توجه کنیم. جنبش رومانتیسم در زهدان آلمان پرورش یافت. پس از تحقیر و کشتار آلمانی‎‎ها در جنگ‎‎های سی‌ساله، آلمانی‎‎های سرخورده و مهجور که خود را جداافتاده از سایر نقاط اروپا و به‌خصوص فرانسه احساس می‎‎کردند، به نوعی زهدورزی و انزوا روی آوردند -نطفه‎‎ی رومانتیسم از همین زمان بسته شد-. آلمانی‎‎ها تمام مراسم و آیین‎‎های پرشکوه و مجلل، بلندپروازی‎‎ها و غرور اشرافی را -که نمونه واقعی آن فرانسوی‌ها بودند- قبیح می‎‎شمردند و به جای آن توجه به جان دردمند آدمی را ستایش می‎‎کردند.

 بدین‌ترتیب، آلمانی‎‎ها از آنجا که مسیر طبیعی به‌سوی تحقق اهدافشان بسته شده بود، به درون خویش پس نشستند و تلاش کردند آن دنیایی را که تقدیر نامیمون در عالم بیرون از آنان دریغ داشته بود، در درون خود تحقق بخشند؛ حاصل این کار، زندگی درونی افراطی و حجم عظیمی از نوشته‎‎های جذاب و برانگیزاننده، آمیخته به عواطف و احساسات پرشور، نفرت از عقل، ستایش حزن و اندوه... و البته بیزاری از فرانسه بود؛ کل این وضعیت پیامد غرور ملی زخم‌خورده و حس هولناک حقارت ملی بود. در چنین فضایی بود که رومانتیک‌های آلمانی از هامان گرفته تا فیشته، شلینگ، شیلر، برادران شلگل و... توانستند عقاید براندازنده‎‎ی خود را صورت‌بندی کنند. تمام اصولی که از این زمان سرلوحه‎‎ی اعمال قرار گرفتند، نقطه‎‎ی مقابل و جایگزین ۳ گزاره‎‎ی عصر روشنگری شدند: ایمان جایگزین عقل در شناخت عالم شد؛ آفرینندگی و خلاقیت به جای تدبیر امور و حفظ نظم نشستند. رومانتیک‎‎ها و به‎‎خصوص هامان معتقد بودند آنچه انسان‎‎ها در پی آنند، نه سعادت و تکامل که میل شدید به آفرینندگی و ساختن است. اوج سرزندگی، معنا و سعادت بشر در آفرینش است. رومانتیک‎‎ها معتقد بودند آرمان‎‎ها آفریده‎‎ی انسانند، ارزش‎‎ها را آدمیان نیافتند، بلکه ساختند، کشف نکردند، ایجاد کردند. این بود آنچه بعضی از رومانتیک‎‎های آلمانی یقیناً به آن معتقد بودند، در مقابلِ سطحی‎‎نگری فرانسویان که به عینیت دادن و عمومیت بخشیدن گرایش داشتند.

 بدین‎‎ترتیب، کسانی که زندگی می‎‎کنند، زندگی را می‎‎آفرینند، آفرینش یعنی همه‌چیز. آدمی کنشگر است نه کنش‎‎پذیر، روحی دائم‎‎التحرک و خودآفرین و ذاتاً متحرک است، درامی است خودپدیدآورنده و در چندین پرده که به گفته‌ی مارکس سرانجام با رسیدن به نوعی کمال پایان خواهد یافت؛ این‎‎ها همه از انقلاب رومانتیسم نتیجه شد (برلین، ۱۳۹۳، صص ۲۵-۲۸). تخیل و تمنا جای خردورزی را گرفت و از این زمان زندگی و جهان چیزی نبود جز بستری برای تخیل‎‎ورزی سوژه‎‎ی رومانتیک (Schmitt,۱۹۸۶: ۱۷). بدین‌ترتیب، رومانتیسم ازآن‌پس تمام وجوه زندگی فردی و اجتماعی انسان را درنوردید، به گونه‎‎ای که کمتر کسی می‌توانست در برابر اغوای رومانتیک‎‎پردازی مقاومت کند. لازم به ذکر است که رومانتیسم در آلمان بود که به‌عنوان آموزه‎‎ای سیاسی تعریف شد. اگر در انگلستان یا فرانسه، مقدمتاً رومانتیسم را جنبشی ادبی می‎‎دانستند، اما در آلمان رومانتیسم، سیاست هم بود، سیاستی جای‌گرفته در بطن جنبش ضدانقلابی اروپایی (وینر، ۱۳۹۱، ص ۱۶۴).

رومانتیسم آلمانی از درون سنتی فکری می‎‎آمد که شاید سال‎‎ها در خاک آلمان دفن بود تا اینکه بالاخره پس از شکست آلمان در جنگ‎‎های سی‌ساله و حقارتِ رفته بر آنان، شعله‎‎هایش در اواخر قرن هجدهم زبانه کشید و بدین‎‎ترتیب تبدیل به جریان مسلط سراسر قرن نوزدهم شد و تغییری عظیم را در دو قرن آتی هم در عرصه‎‎ی عمل و هم در عرصه‎‎ی تفکر به‎‎ وجود آورد. رومانتیسم آلمانی با تغذیه از تفکرات اندیشمندان پرشور قرن نوزدهم چون فیشته، شلینگ، هگل و... که همگی به گونه‎‎ای قائل به روحی مطلق در تاریخ بودند که باید ملت آلمان را بیدار می‎‎کرد، میراث خود را تا قرن بیستم در تفکرات فیلسوفان بزرگی چون مارتین هایدگر و کارل اشمیت تجلی بخشید و از رهگذر این اندیشه‎‎ها به حکومتی رسید که بالاخره پس از چند قرن داعیه‎‎ی اعتلای روح آلمانی را داشت، حکومتی که از بسیاری جهات هم نژاد ژرمن را در تاریخ برترین می‎‎دانست و هم ابرمردی در رأس آن کمر بر اعتلای روح آن بسته بود.

 

پیوند رومانتیسم با امر سیاسی

به باور آیزایا برلین[۱]، قرن هجدهم قرن عقل‎‎گرایی، نظم، سکون، سادگی و وضوح بود، وضوحی که در آن هر چیزی به‎‎واسطه‎‎ی «عقل» قابل ‎‎شناخت و اثبات بود، به‎‎ گونه‎‎ای که شاید بتوان گفت در کلام اشمیتی، امر سیاسی به‌مثابه امری سراسر جدلی در محاق به سر می‎‎برد. حوزه‎‎های گوناگون زندگی از هم جدا بودند و تحرک، جنب‎‎وجوش و هیجانات مرتبط با زیست جمعی عملاً از عرصه‎‎ی فردی فراتر نمی‎‎رفتند. جنبش رومانتیسم در واکنش به این سکون و عدم تحرک به ‎‎وجود آمد و با مبانی و اصولی که تماماً در ضدیت با عقل، ستایش احساسات و هیجانات، جانب‌داری از خیال‎‎ورزی و حرکت به‌سوی بر هم زدن نظم موجود بودند، راه را بر انقلابی عظیم در تفکر و عملِ دو قرن بعدی گشود؛ بدین‎‎ترتیب، رشد و تطور سیاست به‎‎مثابه انباشت خرد و کاربست عقل در قرن هجدهم -و با برآمدن موج رومانتیسم و به‎‎ طریق اولی گنوستیسم- دچار درزها و شکاف‎‎های ژرفی شد. زایش تقابل متافیزیکی میان آپولون[۲] (خدای عقل، تفکر و نظم) و دیونیسوس[۳] (خدای سرمستی، طرب و شادی) به صورت‎‎بندی آنتاگونیسمِ «فلسفه‌ی سیاسی به‌مثابه خرد» و «فلسفه‌ی سیاسی به‌مثابه رومانتیسم» منجر شد؛ به‌عبارت‌دیگر، سیاست ازاین‌پس دیگر تدبیر و تخمین و کاربست خرد نبود، بلکه امری شاعرانه بود که برای تأمین تمایلات آنی به دنبال آرمان‎‎شهر می‎‎گشت؛ در چنین وضعیتی تمام جنبش‎‎ها، ایستارها و تحرکات به دامان تبعیت از غریزه و احساسات فرو می‎‎غلتید که راهکاری معارض با خرد و تفکر می‎‎جست.

جای تردید وجود ندارد که عمل در سیاست همواره از آبشخوری فکری سرچشمه گرفته است، هیچ فعالیتی فی‎‎نفسه و به‎‎خودی‎‎خود به وجود نیامده است، همواره در گوشه‎‎ای از جهان فیلسوفی مسیر فکری ملتی را که به راهنمای عمل دولتمردان تبدیل شده، جهت داده است. در اواخر قرن هجدهم و در قرن نوزدهم با خیل عظیمی از متفکران و فیلسوفان بزرگ مواجه می‎‎شویم که در انتقال مفهوم امر سیاسی از حوزه‎‎ای مستقل به حوزه‎‎ای دخیل در همه‎‎ی وجوه زندگی مادی و معنوی انسان‎‎ها، نقش عظیمی ایفا کرده‎‎اند و حتی گاهاً خود به مظهر و الگوی عمل سیاسی بدل شده‎‎اند. تفکراتی معارض با کاربست عقل، باور به بی‎‎معنا بودن زندگی -حال آنکه در قرن پیش هر چیزی در جای خود معنای زندگی بود-، تلاش برای گریز از این بی‎‎معنایی و ابداع معنا از طریق خلق ابرقهرمانان تخیلی که روزی منجی بشریت خواهند شد، تشویق هیجانات و احساسات آنی برای تغییر وضع موجود، باور به گمراهی توده و رسالت روشن‌فکری برای هدایت آنان، خلق آرمان‎‎شهرهای انتزاعی به ‎‎منظور اغوای مردم برای خیزش، اعتلای هویت یک ملت، جایگزینی انگیزه به‌جای پیامدسنجیِ عمل و بسیاری ویژگی‎‎های دیگر ازاین‌پس تبدیل به خصیصه‎‎های بنیادین امر سیاسی شدند و اساساً به مفهوم امر سیاسی خصلتی جدلی و منازعه‎‎جویانه بخشیدند.

در دوران جدید با مرگ امر الهی که در هیئت نظریه‎‎ی «خدا مرده است» نمود می‎‎یابد، شاهد جایگزین شدن امر سیاسی به جای امر الهی هستیم؛ تا پیش از این، امر الهی امر معنابخش زندگی تصور می‎‎شد و خلأ میان انسان و سرنوشت نامعلومش را تا اندازه‎‎ای پر می‎‎کرد (Voegelin,۱۹۶۸: ۵۲-۵۴). به باور فوگلین آن‌گاه که خدا می‎‎میرد، دیگران تبدیل به خدا می‎‎شوند و هاله‎‎ای قدسی بر اطراف خویش می‎‎کشند و دیانتی نو بر پایه‎‎ی عرفانی جدید بنیان می‎‎نهند. آن‌گاه که نمادهای دیانت پیشین نامعتبر شوند، نمادهای این قوم جدید عرصه را فرا می‎‎گیرند. این امر جدید که این بار ردای سیاست به تن کرده است با تبلیغ هیجان، احساسات زودگذر، تمرکزگرایی شدید و افراط در وعده‎‎های رهایی‎‎بخش به رومانتیسم پیوند می‎‎خورد و دست‌آخر پیامبرانش هیتلر و استالین می‎‎شوند و سرچشمه‎‎ی وحی‎‎شان فیشته و نیچه و هایدگر و...

این‌چنین منِ مطلق فیشته از رهگذر ابرانسانِ نیچه در هیئت هیتلر زاده می‎‎شود، نظم مطلوب هایدگر نازیسم را به رسمیت می‎‎شناسد، نقد اشمیت از رومانتیسم سر از ناسیونال‎‎سوسیالیسم درمی‎‎آورد و کمونیسم مارکس به گولاگ‎‎های شوروی راه می‎‎برد؛ و این‌گونه است که روح رومانتیک به‎‎سان شبحی سراسر جهان را درمی‎‎نوردد.

 

منابع:

  1. برلین، آیزایا (۱۳۹۱)، ریشه‌های رومانتیسم، ترجمه عبدالله کوثری، تهران: ماهی.
  2. برلین، آیزایا (۱۳۹۳)، قدرت اندیشه، ترجمه عزت‌الله فولادوند، تهران: ماهی، چاپ دوم.
  3. پاینده، حسین (۱۳۸۳)، «ریشه‌های تاریخی و اجتماعی رومانتیسم»، ارغنون (رومانتیسم)، شماره‎‎ی ۲.
  4. وینر، فیلیپ پی. (۱۳۹۱)، فرهنگ اندیشه‎‎های سیاسی، ترجمه خشایار دیهیمی، تهران: نی، چاپ چهارم.
  5. Schmitt, Carl (۱۹۸۶) , Political Romanticism, Translated by Guy Oakes, MIT university press.
  6. Voegelin, Eric (۱۹۶۸) , Science, Politics, Genosis, Chicago: Regnery Gateway.

 

ارجاعات:


[۱] Isaiah Berlin

[۲] Apollon

[۳] Dionysus

 

*دانش‌آموخته‌ی علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی