شناسهٔ خبر: 45224 - سرویس باشگاه ترجمه

تاملی در اندیشه فردریش هایک؛

فردریش هایک که من می‌شناختم و کژ و راستی که او فهمید

هایک شاید هشیاری نیمه‌آگاهانه از محدودیت‌های فلسفه‌ی عقلی بوده است که تفکر عمیق تکاملی او را تجدید قوا می‌کرد. دفاع او از بازار آزاد باوری بود به آنچه او نظم خودجوش در جامعه می‌خواند. نظری که مدعی بود که تنها اگر انسان‌ها تحت تأثیر دولت‌های ستم‌پیشه نمی‌بودند به گونه‌ای رشد می‌کردند که می‌توانستند با آزادی و صلح با هم زندگی کنند.

فرهنگ امروز/نیو استس من، جان گری، ترجمه ضیافتالله سعیدی(۱):

در سالهای ۸۰ که فریدریش آگوست هایک یکی از چهرههای روشنفکری راست جدید بود، بعضی از اعضای آیینگراتر این جنبش پیچیده و زودرنج میگفتند که برای هایک، دولت حداقلی۱ آنی است که سه چیز را فراهم کند: دفاع ملی، قانون و نظم و تماشاخانههای دولتی؛ این اظهار رأی به بذلهگویی شبیه بود.

اقتصاددان و فیلسوف، زادهی اتریش، متفکری بود که شاید بیشتر از هرکسی ایدئولوژی بازار آزاد را بسط داد که بعداً با مارگارت تاچر(۲) به قدرت نشست؛ اما دیدگاههای سیاسی او در انگلیس (کشور که او تابعیتش را پذیرفت) شکل نگرفت، بلکه در امپراتوری هابسبورگ شکل گرفت، جایی که تماشاخانهی محکمهی وین بخش از حکومتی بود که پرسش از وجودش در رؤیای هیچکسی نمیگنجید.

هایک متولد ۱۸۹۹ در وین، دارای پسزمینهی طبقاتی متوسط رو به بالایی بود؛ پدرش طبیبی بود با اشتیاق فراوان به گیاهشناسی، کسی که همیشه از ته دل میخواست پروفسور باشد؛ درحالیکه مادرش از فامیل و صاحب زمین و ثروتمند بود. هایکها غرق لذت بردن از دهههای نهایی که نویسندهی اتریشی، استفان زویک(۳) از آن بهعنوان «دوران امن» یاد میکرد، بودند: دوران طولانی توأم با ثبات که توسط حکمرانی ۶۸ سالهی آخرین امپراتور (فرانس ژوزف) (۴) فراهم شده بود. هایک شاهد فروپاشی سلطنتی بود که برای نسلها، متمدنتر و لیبرالتر از دولتهایی بود که میان دو جنگ جهانی کشورهای اروپایی به خود دید؛ این قلمرو هابسبورگ بود که او سالهای آخر آن را به تماشا نشسته بود، تجربهای که تفکر هایک را دربارهی آزادی و دولت شکل داد.

علاقهی من به هایک که از اوایل ۱۹۷۰ آغاز شد به همان اندازه به روشنفکری وین دورهی جوانی او بود که به سیاست آن زمان انگلیس. یکی از نخستین سؤالاتی که بعد از ملاقات با او در مجموعهی فکر (۵) دستراستیها که در اواخر آن دهه در حال گسترش بود، پرسیدم این بود که آیا او کارل کراوس( ۶) را میشناسد؟ طنزنویس بیهمتای وینی که در ۱۹۰۹ با گونهی از غیبگویی نوشته بود: «پیشرفت، پیروزی بالای طبیعت را جشن میگیرد. پیشرفت از جلد انسان پول بیرون میکشد.» هایک پاسخ داد که او با کارل کراوس همسخن نشده است، هرچند عبور گهگاه او را از خیابان برای داخل شدن به کافهای در جریان جنگ جهانی اول به یاد دارد. هایک با کراوس چیزی زیادی مشترک نداشت. هایک خونسرد و کمحرف، میانهای با بذلهگوییهای کراوس نداشت؛ هرچند هایک رفتار آکادمیک داشت، اما جذابترین ویژگی فکریاش استقلال ذهن بود؛ این ویژگی که در زندگی آکادمیک نادر بود، او را قادر ساخت تا در برابر بعضی از قویترین جریانهای دوران خود شنا کند.

من علاقهمند بودم که دربارهی رابطهی هایک با ویتگنشتاین چیزی بدانم، یکی از خویشاوندان او که هایک دربارهی او قطعهی زندگینامهای نوشت: به خاطر آوردن پسرعمویم، لودویگ ویتگنشتاین (۷) که در آن کونتر (۸) در ۱۹۷۷ منتشر شد. هایک، ویتگنشتاین را به طور اتفاقی در راهآهن در آگوست ۱۹۱۸ در حالی ملاقات کرد که هر دو لباس نظامی اتریشی-مجارستانی پوشیده بودند، در راه سفر با هم حرف زدند. هایک به من گفت که این گفتوگو بر او تأثیر عمیق گذاشته بود، هرچند او تأثیر فلسفیای را به یاد نمیآورد. آنها هرگز قصد دیدار یکدیگر را نداشتند و اتفاقی با هم روبهرو شدند؛ اما به نظر میرسد که این روبهرو شدن، ملاقات دو ذهن در میان دو توپخانه در مسیر دوبارهشان به جنگ بوده است. در آن هنگام هر دو سوسیالیستهای دوآتشه (۹) بودند که مصیبت رسیده به اروپا را به تأثیر بدخیم سرمایهداری نسبت میدادند.

در آغاز قرن بیستم، وین یکی از شهرهای بزرگ بینالمللی جهان بود؛ هرچند با تعصب شدید -در ۱۸۹۷ بعد از تلاشهای مکرر امپراتور برای مانع شدن انتصاب شهردار، اهالی شهر یک شهردار کینهتوز ضد یهود را برگزیدند-، اما مردم به دستههای مختلف متخاصم که بعداً در اروپای مرکزی پدید آمدند، تقسیم نشده بودند. ساختارهای باستانی دولت هابسبورگ در جهت حمایت یک جامعهی متجدد قابل ملاحظه بود، این حمایت نه تنها در جهت پذیرفتن تکنولوژی مانند راهآهن و واگنهای برقی، چراغهای برقی و بهسازی عامه بود، بلکه در جهت ساختن امکان همزیستی مردم با فرهنگهای کاملاً متفاوت نیز بود. نابودی این نظم بعد از جنگ بزرگ توسط نیروهای ملیگرا -که رئیسجمهور ایالات متحد ودرو ویلسون با اصرار بر اینکه اروپا میتواند روی بنیانهای خودمختاری آباد شود، برافروخت- وضع دشواری را به وجود آورد که هایک تا زمان مرگ در ۱۹۹۲، عمر طولانیاش را بر سر حل آن گذاشت.

چگونه ارزشهای لیبرال میتواند در زمان سیاست قبیلهای زنده شود؟ این سؤالی بود که هایک نمیتوانست جواب بدهد، در عوض، او با ترکیب از علم کاذب تکاملگرا (۱۰) و طرحهای عقلانی برای رژیم مطلوب لیبرال به میدان آمد. با کنار گذاشتن سوسیالیزم جوانش، تحت تأثیر دکترین بازار اقتصاددان لودویگ فون میزس (۱۸۸۱-۱۹۷۳)، هایک به این نتیجه رسید که جریان تکامل اجتماعی شاید نوع بشر را مجبور به حرکت بهسوی ارزشهایی که او میخواست، کند. میراث او در حوزهی اندیشهی لیبرال، گونهای از علمزدگی بوده است، تلاش نادرستی که در پی به کار بستن روشهای علوم طبیعی در دنیای انسان است؛ نقاد قدرتمند علمزدگی، لقبی که در اقتصاد به او نسبت دادند، سر انجام مسخرهای است. در سخنرانیاش در هنگام دریافت جایزهی نوبل در ۱۹۷۴، او تلاشهای اقتصاددانها را شرح داد تا با تقلید از آن روشهای علوم طبیعی «شبهعلم» را تولید کرده باشد.

یکی از عجایب زندگی هایک این بود، زمانی که او بهعنوان اقتصاددان شاخص در اواسط دههی ۴۰ شناخته شده بود، اقتصاد را بهعنوان فعالیت مرکزی روشنفکری ترک کرده بود. یکی از دلایل اصلی تغییر جهت هایک به فلسفهی اجتماعی این بود که او (بهدرستی) باور داشت که مناظره با جان مینارد کینز۱۱ را در مورد عوامل رکود بزرگ باخته بود. هیچ شکی نیست که این رویارویی با کینز بزرگترین اتفاق در زندگی فکری او بود. تا آن زمان او شناخت کمی نسبت به کینز بهعنوان یک متفکر یا انسان داشت. او به من گفت که در جریان آشناییشان هرگز ندانست که کینز همجنسگرا بوده است -این اعتراف حیرتانگیز به اندازهای دشوار بود که کینز آن را در حلقهی دوستانش بهسختی پنهان میکرد. دو مرد ذهنهای کاملاً متفاوت داشتند، کینز ذهن چابک و سیال با قدرت نهانبینی داشت که به اندیشههای دیگران نقب میزد، اما ذهن هایک، کاوشگر آهسته و باطناً دگرگون بود؛ بااینحال آنها دورهی دوستیشان را سپری میکردند.

کینز اتاق هایک را در کینگز کالج زمانی پیدا کرد که مدرسهی اقتصاد لندن (جایی که هایک در ۱۹۳۱ پروفسور شد) به کمبریج در جریان جنگ جهانی دوم منتقل شد؛ هنگامی که هراس از بمباران شدن کمبریج میرفت، برای مدتی وظیفهی نگهبانی آتش مشترک را هر دو روی بام دانشگاه داشتند. با سخاوتمندی نهادین -در عین رد محکم این ادعا که ادارهی اقتصاد از سوی حکومت هممرز حرکت بهسوی توتالیتارینیزم است- کینز اثر ضد سوسیالیست هایک (راه بندگی) را که در ۱۹۴۴ منتشر شد، تحسین کرد.

 تفاوت میان دو متفکر در فلسفههای اصولیشان به همان اندازه بود که در نظریههای اقتصادیشان؛ هر دو از محدودیت دانش بشر آگاه بودند، اما از آنجایی که هایک به این محدودیت استناد میکرد تا بحث عدم مداخلهی دولت در اقتصاد را پیش ببرد، کینز اقدام گستاخانهی دولتها در اقتصاد را گاهی تنها راه برونرفت از رکود میدانست؛ همانطور که روزولت (به کسی که کینز نامهی سرگشادهای در ۱۹۳۳ نوشته بود) موافقانه برخی از ابعاد تفکر کینزی را در معاملهی نو (۱۲) پذیرفت.

هایک مبتکرترین متفکر بود وقتی که استدلال میکرد که بازار وسیلهی کشف و انتقال معلوماتی پراکنده در جامعه است؛ همین بصیرت به کارکرد علمسازی بازارها بود که هایک را قادر میساخت تا استدلال محکمی را در مقابل طرفداران اقتصاد برنامهریزیشده فرموله کند.

نسلها سوسیالیستها مدعی شدهاند که شکستهای اقتصاد شوروی به خاطر عوامل تاریخی نامربوط به سیستم بودند: فقدان مردمسالاری که ریشه در سنتهای استبدادی تزاری داشت، عقبماندگی اقتصاد روسیه زمانی که شوروی متولد شد و دگردیسی استالین از میراث خوشخیم انگاشتهشدهی لنین.

همانطوریکه هایک فهمید، هیچیک از این فاکتورها نمیتواند دلیل موجهی برای شکست جهانی اقتصاد برنامهریزیشده که همان الگو را در کشورهای بسیار متفاوت از چکسلواکیا تا منگولیا و از آلمان شرقی تا کوبا به کار بست، ارائه کند. بنیادیترین دلیل برای شکست اقتصاد متمرکز این است که اقتصاد نمیتواند متمرکز شود. بیشتر از عشق به قدرت و حتمیالوقوع بودن فساد، این محدودیتهای دانش انسانها است که طرح سوسیالیستی را رؤیای ناممکن میسازد. این استدلال هایک دندانشکن بود.

اشکال اینجاست که این [محدودیت توانایی بشری] در بازار سرمایهداری لجامگسیخته نیز صدق میکند؛ بدون شک بازار اطلاعات را به گونهای که هایک ادعا میکرد انتقال میدهد. اما چه دلیل وجود دارد که باور کنیم -برخلاف نهادهای اجتماعی دیگر- که آنها یک ظرفیتی را به وجود آوردهاند تا اشتباهاتشان را اصلاح کنند؟ تاریخ این فرضیه را بهسختی حمایت میکند. حالتهای فراوانی غیرمعقول و ترس میتواند -و اکثراً میکند- کارکرد کشف نرخ بازارها را در باتلاق فرو برد.

زمان فکر کردن در مورد راهحل برونرفت از رکود بزرگ، هایک با محرکهای مالی مدل کینز به همان دلیل مخالفت کرد که او با گونهی توسعهی پولی که بعداً دوست اقتصاددان امریکاییاش میلتون فریدمن (۱۹۱۲-۲۰۰۶) از آن طرفداری کرد. در تلاش برای تولید بازیابی، توسط مهندسی اقتصادهای بزرگ هر دو مونتریزم (۱۳) و کینزیزم (۱۴) به دانش اقتصادی نیاز داشتند که هیچ انسانی در اختیار نداشت. برخلاف مونتریزم -که با این گاهی گیج شده است- مکتب اتریشی اقتصاد که هایک بسط داد، اصرار دارد که مقدار پول نمیتواند به گونهای دقیق اندازه شود و توسعهی عرضهی پول نمیتواند اقتصاد را به گونهای مداوم رشد دهد.

از نظر هایک، عوامل بحران بزرگ در سیاستهای قبلی پول با بهرهی کم بانکهای مرکزی ریشه داشت که در نهایت به تخصیص اشتباه نسبتاً زیاد سرمایه منتهی شد و دلیل آن این بود که هیچ مقامی الگوی جابهجایی کمیابی نسبی و قیمتها را نمیفهمید و فقط بازار تخصیص را درست تشخیص میتوانست بدهد. ازاینرو، با باور داشتن به اینکه سرمایهگذاریهای نادرست باید بهصورت نقدینه در آورده شود، هایک در دههی ۱۹۳۰ به سود سیاستی استدلال میکرد که بیشتر فشرده از سیاستهایی بود که قبلاً به کار بسته شده بودند. تکلیف حکومت این بود که راه را باز کند و جریان اصلاح، خط سیر خود را طی کند.

اگر اینها زمانی پذیرفته میشد که ورشکستگی در شرف وقوع بود، ادراک هایک شاید رکود بزرگ را از چیزی که اتفاق افتاد بدتر میکرد و این حقیقتی بود که بعدها هایک پذیرفت؛ اما او هرگز ایدهی مرکزی کینز را که ناهماهنگی اقتصاد بزرگ میتوانست پیامد کارکردهای خود بازار باشد را نپذیرفت، برای او همیشه مداخلهی حکومت علت عدم تعادل بهحساب میآمد. با شکاکیت فراوان و با چرخش رادیکال در ذهنش، کینز تواناییهای خودگردانی بازار را مورد سؤال قرار داد. کارهای او روی نظریهی احتمال، شکاف از میان برنداشتنی دانش ما و آینده را نشان داد؛ تمام سرمایهگذاری قمار بود و بازار نمیتوانست بر تخصیص درست سرمایه تکیه کند. شکوفایی و شکستگی اقتصادی بسیار قبل از ظهور بانکداری مرکزی امروزی بوده است. بازار آزاد رهاشده و تنها با ابزار خودش به آسانی میتواند که با ورشکستگی از سنخ دههی ۱۹۳۰ مواجه شود.

تجربههای کینز در مقابل نظریههای هایک قرار میگرفت؛ چنانچه یکی از مشهورترین سرمایهگذارهای شکاک قرن بیستم که در بازار به نمایندگی از دانشگاهش با تلفن کناردستیاش شرکت میکرد، عدم اطمینان ازبیننرفتنی اقتصاد را دریافت؛ به گونهای که پروفسور کارکشته، هایک نتوانست. بهعنوان عضوی از هیئت نمایندگی بریتانیا در کنفرانس صلح پاریس در ۱۹۱۹، کینز توسط شرایط تنبیهکنندهای که توسط متفقین تحمیل شد، وحشتزده شده بود، او پیشبینی کرد که اقتصاد آلمان تخریب خواهد شد و آن را بهسوی تغییری چنان فاحش سوق خواهد داد که «تمدن خودش را در آب فرو خواهد برد». کینز درک تیزی از خطرات متوجهی ثبات اجتماعی ناشی از سیاستهای اقتصادی نادرست، داشت. در مقابل، هایک به طور پایدار خطرات را نادیده میگرفت.

نقطهی کور هایک با ملاحظه به سیاست در اوایل دههی ۸۰، زمانی واضح بود که حکومت اول تاچر در تلاش برای کاهش تورم و نزدیک کردن اقتصاد عامه به بودجهی متوازن در حال بالا بردن نرخ بهره و کم کردن مصرف عمومی بود. هایک همانگونه که در سالهای ۱۹۳۰ انجام داده بود، به این سیاستها بهعنوان سیاستهای که زیاد شدید نبود حمله کرد. بهبیاندیگر، در یک گفتوگو که در حدود همین زمان با او داشتم به من گفت که تاچر فشردگی شدیدتری را بالای اقتصاد نفوذ میکرد، بهطوریکه قدرت تعیین دستمزد اتحادیههای تجارتی میتوانست شکسته شود؛ او به خاطر میزان بالای بیکاری پریشان به نظر نمیرسید، میزان بیکاری بالاتر از هر زمان پس از ۱۹۳۰ بود (در حدود ۳ میلیون) و با قبول شدن توصیههای او میتوانست بیشتر شود.

خوشبختانه هایک هیچ تأثیری روی سیاستهای تاچر نداشت (مشاور اقتصادی او در این سالها والترز، (۱۵) مونتاریست به سبک فریدمن بود)؛ شاید هم خوشبختانه تاچر هیچ درکی از نظرهای هایک نداشت. اگر این راست بود که تاچر برای مدتی اثر بزرگ هایک، منشور آزادی (۱۹۶۰) را با خود میگردانده است، او نتوانسته است ضمیمهی کتاب را تحت عنوان «چرا محافظهکار نیستم؟ » بخواند. در این ضمیمه هایک میگوید که او محافظهکاری را رد میکند به دلیل اینکه محافظهکاری فاقد تصور پیشرفت انسان است. این مسئله را میتوان با محافظهکار نبودن تاچر پوشاند، دستکم اگر محافظهکار بودن شامل بیزاری از سیاستهای که تغییر عمیق را بر نهادهای موروثی اجتماعی تحمیل میکند، باشد؛ اما این تنها یک دیدگاه است که بعید مینماید. برخلاف هایک، تاچر محدودیتهای سیاسی اقتصاد بازار را میدانست و پذیرفته بود.

هرچند او مستقیماً شاهد سقوط تمدن لیبرال در میان دو جنگ جهانی اروپا بود، هایک درک کمی از شکنندگی آزادی داشت. او چگونگی سرنگونی رژیم هابسبورگ را اولاً با جنگ و ورشکستگی اقتصادی و در وهلهی دوم با ناسیونالیزم مشاهده کرده بود؛ اما پاسخ او جستوجو برای چیزی که او در کتاب فردگرایی و نظم اقتصادی (۱۹۴۹) آن را «چارچوب قانونی همیشگی» مینامد، بود. چارچوبی که میتوانست بهعنوان ضامن آزادی در اقتصاد و جامعه عمل کند. همین جا هایک به درس اساسی سالهای میان دو جنگ جهانی بیتوجهی کرده است که رژیمهای لیبرال نمیتوانند با رویهی دیکتاتورانه محافظت شوند.

جنگ و کشمکش ژئوپلیتیکی، تغییر فاحش اقتصادی و جنبشهای اجتماعی، مکرراً رژیمهای لیبرال را ضربه زدهاند و ویران کردهاند. هیچ قانون اساسی ایدئال نمیتواند بر مخاطرات به ارزشهای لیبرال غلبه کند. تا این زمان هایک در نوشتههایش به سراب «نظم قانونی» متوسل میشود که در آن آزادیهای اساسی توسط عایقی که ساخته میشود از جریانهای سیاسی محافظت میشود. چیزی شبیه این محافظت توسط امپراتوری اتریشی مجارستانی در زمان امپراتور فرانتس ژوزف فراهم شده بود و تقریباً به نظر میرسید که هایک تلاش میکرد تا قلمرو امپراتوری هابسبورگ را به گونهی جدید آن تحدید کند که تا ابد میانجامید. او همیشه موافق تلاش ساختن اتحادیهی فدرال اروپا بود -حقیقتی که فقط تأییدکنندهی کوری او نسبت به واقعیتهای سیاسی بود-.

تلاش هایک برای شکل دادن رژیمی که در آن آزادیهایی که او گرامی میداشت رویینتن از چالشهای سیاسی باشد، او را به پیشنهادهای نادر سوق داد. در نظم سیاسی مردان آزاد (۱۹۷۹)، جلد سوم کار اصلی آخر او (قانون، قانونگذاری و آزادی)، طرح قوهی مقننهی دو مجلسهای را درانداخت که در آن مجلس سنا مرکب از افراد انتخابشدهای هستند که فقط ۴۵ سال سن دارند و برای یک دورهی ۱۵ ساله توسط گروه هیئت انتخابکنندگان که نیز همه ۴۵ سال سن دارند، انتخاب میشوند. وقتی که به ۶۰ سالگی رسیدند، اعضای مجلس سنا بازنشسته میشوند و به همه معاشی{حقوقی} در برابر کار کم داده شود.

 هایک دوست داشت نظریهی ایجاد نهادها روی بنیانهای نمونههای تجریدی را به سخره بگیرد؛ باوری را که او بهعنوان تجسم فلسفهی «عقلگرایی سازندهگرا» مورد نقد قرار میداد. تا اینجا طرح او برای قانون اساسی لیبرال افراطی به گونهی نسخهی جدیدی از نمونهی اولیهی فلسفهای بود که او به آن تاخته بود.

شاید هشیاری نیمهآگاهانه از محدودیتهای فلسفهی عقلی بوده است که تفکر عمیق تکاملی او را تجدید قوا میکرد. دفاع او از بازار آزاد باوری بود به آنچه او نظم خودجوش در جامعه میخواند. نظری که مدعی بود که تنها اگر انسانها تحت تأثیر دولتهای ستمپیشه نمیبودند به گونهای رشد میکردند که میتوانستند با آزادی و صلح با هم زندگی کنند. این نظری نبود که توسط کارل پوپر، همکار او در مدرسهی اقتصاد لندن، قبول شده باشد؛ وقتی با کارل پوپر صحبت کردم او این نظریه را به نرمی منفجر کرد. مایکل اوکشات، فیلسوف محافظهکار که همکار او در مدرسهی اقتصاد لندن بود، نیز این نظریه را با خواندن آشغال (بهدرستی) مختومه اعلام کرد. نوعی نظم طراحینشده شاید در جامعه بهخوبی ظهور کند، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که این نظم چرا مراعات حال ارزشهای لیبرال را کند. دقیقاً هیچچیز لیبرالی در مورد مافیا وجود ندارد.

مغالطهی که روند تکامل اجتماعی به گسترش بعضی از نسخههای ارزشهای لیبرال کمک میکند، سابقهی طولانی دارد. تفکری که توسط نظریههای هربرت اسپنسر پرورده شد، کسی که پیامبر سیاست عدم مداخله دولت در امور اقتصادی بود و برای بار اول تعبیر بقای شایسته را اختراع کرد، این تفکر در اواخر قرن نوزدهم فراگیر بود. مشابهتهای زیادی میان نظریههای هایک و اسپنسر وجود دارد، حداقل این تشابه، باوری است که سرمایهداری بر نظامهای اقتصادی مستولی خواهد شد، به این دلیل که بارآوری بالایی دارد و میتواند جمعیت بلند انسانی را حمایت کند. هایک به من اطمینان داد که او هرگز اسپنسر را نخوانده است و من مطمئن هستم وضعیت همینگونه بوده است. ایدههای مشابه در وین قرننوزدهمی در حال مرگ، بسیار فراوان بود. هایک در حال انجام چیزی جز زنده کردن توهم مدرن تکراری نبود؛ باوری که تاریخ، قوانین تکاملی را رعایت میکند و در حمایت از یک جریان توسعهی اجتماعی در حال رشد است.

گسترش سرمایهداری در دهههای گذشته، نتیجهای از تصمیمهای انسانها بوده است، نه کارکرد جریان تکاملی که خیالی است. کمونیسم در اتحاد جماهیر شوروی سابق سقوط کرد نه به خاطر بارآوری کمتر نسبت به سرمایهداری (هرچند این به طور واضح وضعیت آن زمان بود)، بلکه به خاطر اینکه دولت شوروی دچار جنگی در افغانستان شد که نمیتوانست در حین از دست دادن بخشهایی از اروپای شرقی و بالتیک، برندهی آن باشد. دلیل دیگر، پیامدهای ناخواستهی سیاستهای اصلاحی میخاییل گورباچف بود که به جای قوی کردن نظامی که او میخواست، مشروعیت عمومی کم آن را آفتابی کرد.

گونههایی از سرمایهداری به چین توسط سیاستهای دینگ شیاوپینگ آمد، کسی که دیوار عصر مائویستی را پایین کشید. هیچیک از این پیشرفتها از عملکرد قوانین تکاملی بیرون نیامد و ما حالا بازاندیشی قدرت دولت را در هر دو (چین و روسیه) مشاهده میکنیم.

نظر هایک مبتنی بر اینکه آزادیهای اساسی توسط قانون گرامی داشته میشود و بنابراین از سیاست به دور خواهد ماند، در نهایت بیاساس است؛ اما این کجراهی ویژهی لیبرالیزم دستراستی نیست که او در مقام اظهار آن بود؛ لیبرالیزم غیرسیاسی، توهم متداول جریان نسل کنونی متفکران پیشرو است. فیلسوفانی چون جان روالز و رونالد دورکین دیدگاههای متفاوت از هایک در باب عدالت داشتند. با در نظر گرفتن اینکه هایک هرگونه توزیع دوبارهی ثروت بیشتر از آنچه حداقل سطح زندگی اقتضا میکند را رد میکرد، روالز و دورکین خواهان نسخههای متفاوتی از برابریگرایی بودند. آنچه در میان همهی این متفکران مشترک بود این باور بود که انسانهای عقلانی روی تصوری مشترک از آنچه عدالت اقتضا میکند، اجماع میکنند. مطابق این باور، سیاست بینظم و ترتیب نیست که علایق و مطلوبات رقبا به طور لاینقطع با یکدیگر در حال ستیز باشند، بلکه جریان مشترک سنجش است که به مجموعهی مشترک از ارزشها منجر میشود. بعضی از اینگونه دیدگاهها را اید میلیباند ( ۱۶) تا زمان دریافت این نکته داشت که مطلوب برابری او در بسیاری موارد حفظ نمیشد و جادهی پارلمانی به بازتوزیع بسته بود.         

هایک شاید هنوز هم درسهایی به ما بتواند بدهد، سیاستهای او در جریان رکود بزرگ، شاید به گونهای بسیار بد خدشهدار شده است، اما باور او -که شکوفایی نمیتواند با گسترش بیپایان بدهی به حال اول بازگردد- شاید در زمانی که محدودیتهای کینزی کمی(۱۷) راحتکننده آشکار میشود، ارزشی داشته باشد. در هر وضعیت، به دور از واقعیت است که کینز هنگامی که از فروپاشی فجیعی جلوگیری شده بود، از سیاست تسهیل کمی (۱۸) حمایت میکرد. کینزنیزم ترکیبی از پیروان مکانیکی بود نه دلالتی به ذهن چالاک درخشان که میتوانست مسئلهی دشواری را حل کند. دیگربار، ادعای هایک که هیچچیز نمیتوانیم انجام دهیم تا تأثیر بازار آزاد را بر همبستگی اجتماعی تخفیف دهیم، شدیداً نادرست فهمیده شده بود. اما او بر صراط مستقیم بود وقتی که میگفت سرمایهداری نمیتواند تغییر شکل داده شود تا با بعضی از تصورات تقسیم عادلانه منابع جور دربیاید. اینکه آیا نسخهی از سوسیالدموکراسی میتواند با نیروی هرج و مرج بازارهای جهانی آشتی داده شود، سؤال بیجواب است.

هایک شاید نادرستی دیدگاه سرمایهداری تساویگرای لیبرالهای چپ را نشان داده است، اما این کینز بود که پوچی عقلانیت لیبرالی را کاملاً فهمید. در کتاب دیدگاههای اولیهی من (۱۹۳۸)، گفتوگویی که بعدها بهعنوان خاطره منتشر شد، کینز فلسفهای که توسط خود او و دوستانش قبل از جنگ جهانی نگه داشته شده بود را به سخره گرفت: «ما نمیدانستیم که تمدن پوستهی لاغر و پرمخاطره بود ... تنها توسط قوانین و پیمانها حمایت میشود و با دوزوکلک چیدن موفق میشود و حیلهگرانه نگهداری میشود.»    

هایک با خوف، فروپاشی میان دو جنگ جهانی را به تماشا نشست، همانگونه کینز نیز. او با بسیاری از ارزشهای لیبرال کینز شریک بود، چیزی که او نتوانست بفهمد این بود که این ارزشها نمیتوانند توسط به کار بستنشان با فرمولها و نظریهها تجدید شوند، یا با معماری نظام ایدئال لیبرال که در آن آزادی از پیشامدهای احتمالی سیاست عایقسازی شده باشد.

ارجاعات: 

   [۱] حکومتی که نقش دولت در آن به حداقل رسانده میشود و دولت نقش نظارتی دارد. م

     Margaret Thatcher [۲]   

Stefan Zweig [۳]    

 Franz Joseph [۴]    

Think tank [۵]    

Karl Kraus [۶]    

 Remembering My Cousin, Ludwig Wittgenstein [۷]    

Encounter [۸]    

Evolutionist Pseudo-Science [۹]     

     [۱۰] در متون فارسی از هایک بهعنوان سوسیالیست فابینی یاد شده است، اما اینجا گری واژهی ardent را به کار برده است که معادل آن در فارسی تند و تیز یا دوآتشه است.

 John Maynard Keynes  [۱۱]     

    [۱۲] اصول سیاسی و اقتصادی مورد تأکید روزولت که هدف آن احیای اقتصادی و اصلاحات اجتماعی بود. م

    [۱۳] مکتب اصالت پول یا Monetarism

   [۱۴] Keynesianism

   [۱۵] Alan Walters

  [۱۶] Ed Miliband

  [۱۷] Quantitative

[۱۸] Quantitative Easing