شناسهٔ خبر: 7746 - سرویس باشگاه ترجمه

متیو تول؛

پساپوزیتیویسم و علوم اجتماعی

پوزیتیویسم به‌کارگیری پساپوزیتیویسم در تحقیقات، زمانی برجسته­تر شد که این روش با معرفت­شناسی پسامدرن و نسبی­گرایی به تقابلی جدی برخورد و توانست روش­شناسی­های متفاوت و جهت­دهی ارزشی دیگرگونه­ای را برای تولید دانش ارائه دهد.

 

 

ترجمه : فرهنگ امروز/مصیب قره‌بیگی

در علوم اجتماعی، انتخاب روش تحقیق و عناصر بنیادین آن، مرحله­ی بسیار مهمی در فرایند تحقیق است. انتخاب طرح تحقیق به یکی از موضوعات پربحث در نظریه­ها و روش­شناسی­­های مختلف تبدیل شده است. در علم جامعه‌شناسی، سطح نیرومندی از نظریه­ها و روش­شناسی­های تکثرگرا وجود دارد که هریک برای مطالعه­ی جامعه، دارای رویکردهای متفاوتی با دیگری هستند. موافقت و مخالفت فراوانی نیز با این نسبی­گراییِ روش در جامعه­شناسی ابراز شده است. چنین تقابلی به دلیل ماهیت روش­های کیفی است که دارای زمینه­ی بالایی برای منازعه و جدال است، درحالی‌که روش­های کمی از اصول پذیرفته‌شده­ی کم‌وبیش ثابتی برای ارزیابی برخوردار هستند. کارتر و لیتل[2] (2007)، بر آنند که ثبات در روش تحقیق یکی از معیارهای مهمی است که بر اساس آن به ارزیابی یک تحقیق کیفی پرداخته می­شود. اگر در یک تحقیق، معرفت­شناسی، روش­ و شیوه­های تحقیق از ثبات و تجانس نسبی برخوردار باشند، پایه­های آن مستحکم و پایدار خواهد بود. انتخاب یک معرفت‌شناسی پایدار و یک‌دست، می­تواند روش تحقیق یک پژوهشگر را جهت دهد، هرچند که شماری از معرفت­شناسی­ها را نمی­توان با یک روش تحقیق به صورت دقیق هم‌راستا و یک‌دست کرد. برای بررسی چنین مشکلاتی و نیز در راستای نمایش منطقی از روش تحقیق، معرفت‌شناسی، نظریه، روش و شیوه­های تحقیق از دیدگاه معرفت‌شناسی پساپوزیتیویسم توضیح داده خواهد شد.

رابطه­ی میان روش تحقیق و معرفت­شناسی، معمولاً در طرح اصلی تحقیق چندان واضح و موشکافانه توضیح داده نمی­شود. این در حالی است که وضعیت معرفت­شناختی یک تحقیق، یکی از عوامل بسیار مهم در هماهنگ کردن روش به کار رفته در یک مطالعه است. بنابراین، آشکارسازی مفهوم معرفت­شناسی یک گام مهم و بنیادی به شمار می­رود. معرفت‌شناسی، شاخه­ای از فلسفه است که به مطالعه­ی ماهیت دانش[3] و دلالت‌شناسی می­پردازد. این علم با پرسش­هایی چون «دانش چیست؟» و «چگونه می­توان شناخت؟» سروکار دارد. در تاریخ فلسفه­ی غرب، پرداختن به مباحث معرفت‌شناختی به فیلسوفان پیشاسقراطی[4] باز می­گردد. از نظر پروتاگوراس، می­توان به «حقیقت ابژکتیو»[5] دست یافت؛ زیرا از نظر وی «انسان معیار همه چیز است» (Russell: 2006, p 83). بنابراین دیدگاه، حقیقت به مثابه­ی یک چشم­انداز[6] تصور می­شود، تصوری که از سوی اندیشمندان پسامدرن و نیز در معرفت‌شناسی نظریه­ی جامعه­شناسیِ معاصر پرورده شده است (Moore, 2009). بااین‌حال، این تصور که حقیقت نوعی چشم­انداز است و به‌تبع آن، ناممکن دانستن دانش عینی از سوی برخی از فیلسوفان یونانی به چالش کشیده شده است، از جمله افلاطون که نظریه­ی پروتاگوراس درباه­ی «نسبی بودن حقیقت» را رد کرد و با شیوه­های عقلانی به جدا کردن دو مفهوم «عقیده­ی محض»[7] و «دانش ابژکتیو»[8] اهتمام ورزید. در نوشته­های افلاطون (1987، ص 249) به مفهومی با نام «خط تقسیم‌شده»[9] برمی­خوریم، از یک سوی این خط به توهم و عقاید ناموجه برمی­خوریم و در دیگر سوی این خط، باورها و دانش عقلانی را مشاهده می­کنیم. با آنکه نظریات افلاطون و پروتاگوراس در معرفت‌شناسی و نظریه­های جامعه­شناسی معاصر، پرورده و گسترش یافته­اند، اما مهمترین آن در زمینه­ی معرفت‌شناسی از دوران کهن تا به امروز (به‌ویژه در رابطه با سنت پساپوزیتیویسم) روی داده است.

سنت معرفت­شناسیِ پساپوزیتیویسم با کم‌رنگ شدن پوزیتیویسم منطقی در دهه­ی 1930 پدید آمد (Moore, 2009). کورت گودِل[10] در کتاب «نظریه­ی نارسا»[11] نشان داد که نظام ریاضیاتی [پوزیتیویستی] نه معتبر است و نه پایدار، بلکه پروژه­ی پوزیتیویسم منطقی و کسانی را که طرح فکری خود را بر این اساس پی­ریزی کرده­اند، بی­ارزش می­کند (Moore: 2009, p 77). کارل پوپر (1963) نوعی از فلسفه­ی علم را توسعه داد که بر پایه­ی معیار «ابطال­پذیری»[12] پی‌ریزی شده بود. همین شیوه­ی پوپر سبب شد تا رویکرد «اثبات»[13] که از سوی مکتب پوزیتیویسم منطقی پشتیبانی می­شد، به چالش کشیده شود؛ زیرا روش پوپر مبتنی بر اثبات دغل­کاری و گمانه­زنی­های هواداران پوزیتیویسم بود. نظریه­های علمی به گونه­ای فرمول­بندی می­شوند که بر پیش­نِگری­ها[14] مبتنی باشند و از این رهگذر می­توان دروغ­های آن را برون کشید (Popper, 1963). ازاین‌روی، دانش یک چارچوب و معیار قطعی ندارد، بلکه گمانه­ها و بهترین دریافت از جهان (که آن هم امکان بازبینی در آینده را دارد) معتبر است. پوپر برای توضیح بیشترِ معیار ابطال­پذیری، نظریه­ی گرانش آلبرت انیشتین را مثال می­آورد. نظریه­ی گرانش انیشتین، نوعی پیش­نگری و پیش­گویی است که اگر خلاف آن ثابت شود، دیگر این نظریه از اعتبار ساقط خواهد شد که نور بوسیله­ی کشش­های گرانشی تاثیراتی را می­پذیرد و بر اشیا نیز تاثیر می­گذارد، ادعایی بود که با روح حاکم بر جامعه­ی علمی آن زمان در تضاد بود. ادینگتون در سال 1919 با آزماشی که انجام داد، تاثیر گرانش زمین بر نور را به اثبات رساند و بدین‌سان ابطال نظریه­ی انیشتین از موضوعیت خارج شد. پوپر به خطراتی که با چنین پیش­نگری­هایی همراه است، تأکید خاصی دارد؛ زیرا با آنچه که به صورت کلی حاکم است، همخوانی ندارد و معیار ابطال‌پذیری را به زمانی در آینده موکول می­کند. در مورد علوم اجتماعی، سختی گزینش سنجه­ی ابطال­پذیری در قیاس با آنچه که درباره­ی نظریه­ی گرانش نیوتن بیان شد، بیشتر و پیچیده­تر است؛ زیرا علوم اجتماعی با مسئله­ای به نام «بازاندیشی»[15] سروکار دارند.

کتاب «فلسفه­ی علم» (1963) پوپر، نوعی چالش در نظریه­ی اجتماعی بود، بر این اساس که هر تعداد رخدادی که در جامعه رخ می­دهد، دارای ظرفیت نظریه­پردازی است و ازاین‌روی، راست­آزمایی یک نظریه­ی اجتماعی به‌وسیله­ی اثبات آن و نه ابطال­پذیری بررسی می­شود. چنین شیوه­ای با توجه به «کلان نظریه»[16]، چه بسا پذیرفتنی بنماید، نظریه­ای که می­کوشد تا سامانه­های اجتماعی را در یک کلیت جاسازی کند و بر همین اساس موضوع آن، امور تجریدی پردامنه است، اما با توجه به «نظریه­های میان دامنه»[17] که به بررسی زمینه­های خاصی از جامعه می­پردازد و با پرسش­های تجربی سروکار دارد، چندان پذیرفتنی نیست (Merton: 1967, p 39). مرتون (1967) بر آن است که نظریه­های میان دامنه، دارای سطوح تجریدی و انتزاعی اندکی هستند و از همین روی، موضوع آن‌ها اثبات تجربی و عملیِ زمینه­های کاربردی جامعه است، بنابراین نمی­توان به نتایج تجربی پُردامنه و جهان‌گستر دست یافت. پوپر نیز با برکشیدن نظریه­های جامعه­شناختی و روان‌شناختی خاصی، لباسی رنگانگ از اندیشمندان گوناگون را بر تنِ نظریات خود می­پوشاند، سومین نسل از مارکسیسم، روان‌کاوی فروید و روان­شناسی فردیِ آدلر -آگاهی کاذب، سرکوب و خوددرمانی- که سبب شد تا مکانیسم دفاعی نظریه­ی وی در برابر تجربی­گرایان، مستحکم شود. بااین‌حال، معیار ابطال­پذیری پوپر نیز با انتقاداتی مواجه شد.

 پیر بوردیو (1991؛ 22) معتقد است که برخلاف علوم طبیعی، اعتبار «علمی» علوم اجتماعی باید همانند مقولات کانتی مورد داوری قرار گیرد؛ یعنی با توجه به معنا و مفهوم در تقابل با نتیجه­ی صرف. شاید همان گونه که الکساندر (1995؛ 91) نیز ابراز می­دارد، پساپوزیتیویسم نوعی راهکار برای حل «مخمصه­ی معرفت­شناختی»[18] است که گلوی نظریه­ی جامعه­شناسی معاصر را فشرده است و آن را میان حقیقت قطعی و نسبی­گرایی سردرگم کرده است. پساپوزیتیویسم از یک جهت توانسته است مسیری میان­بُر میان افلاطون و پروتاگوراس ایجاد کند و مسئله­ی مطلق­نگری یا نسبی­نگری معرفت‌شناختی را با مفهوم­سازی دانش به مثابه­ی بهترین نظریه­ی در دسترس برای تحقیقات فراتجربه­گرایی حل کند و فرضیات اساسی آن را به آزمونِ ابطال­پذیری بکشاند. ازاین‌روی و در ادامه‌ی این بحث دنبال خواهد شد که معرفت­شناسی در روش تحقیق بسیار واضح و آشکار است و در واقع یک مؤلفه­ی بسیار مهم برای استراتژی تحقیق و تعیین نوع دانش به شمار می­رود که یک پژوهش با چنگ‌اندازی به آن، روش و شیوه­ی تحقیق را نیز انتخاب می­کند و جهت می­دهد.

در یک تحقیق، روش و نظریه اغلب بیشتر و آشکارتر از معرفت­شناسی توضیح داده می­شوند. روش تحقیق (Methodology ) با شیوه­ها­ی تحقیق (Methods) معمولاً به جای یکدیگر به کار می­روند و از همین روی شماری از اندیشمندان بر این نکته تأکید دارند که باید تفاوت معنایی و کاربردی این دو واژه مشخص شود تا بتوان جنبه­های خاص یک تحقیق را شناسایی کرد. کارتر و لیتل (2007؛ 1317-1318) جداسازی دو مفهوم «منطق­­ کاربردی»[19] و «منطق بازسازی­‌شده»[20]  که از سوی کِپلان[21]  انجام گرفته است را به عنوان استراتژی تحقیق و شاخصی برای انتخاب شیوه­های تحقیق توصیه کرده­اند. کپلان (1964) منطق­های کاربردی را به عنوان یک روند و استراتژی در نظر می­گیرد که از سوی پژوهشگران برای تولید دانش اجتماعیِ جهانی به کار گرفته می­شود. وی منطق بازسازی‌شده را نیز به مثابه­ی کوششی در نظر می­گیرد که برای فرمول­بندی، واکاوی و توجیه منطق­ کاربردی انجام می­گیرد. بنابراین، منطق بازسازی‌شده برای روش تحقیق مناسب است. کپلان «روش تحقیق» را این گونه تعریف می­کند: «مطالعه­ی (یا توصیف، توضیح و دلالت­شناسی) شیوه­ها» (Keplan: 1964, p 18). این تعریف از روش تحقیق، اهمیت و ارزش «معرفت­شناسی» به عنوان علم مطالعه­ی دانش و دلالت­شناسی تحقیق بیش از پیش آشکارتر می­شود. در واقع، خط مشخص و نمایانی از تداخل و هم‌راستایی میان مطالعه­ی شیوه­ها و دریافت علمی و رسمی درباره­ی نظریه­های دانش وجود دارد. در یک تحقیق، معرفت­شناسی پساپوزیتیویسم هم برای روش تحقیق و هم برای شناخت نظریه اهمیت زیادی دارد و افزون بر این، ارزشی که این دو جنبه به تحقیق می­دهند را نیز مشخص می­کند.

به‌کارگیری پساپوزیتیویسم در تحقیقات، زمانی برجسته­تر شد که این روش با معرفت­شناسی پسامدرن و نسبی­گرایی به تقابلی جدی برخورد و توانست روش­شناسی­های متفاوت و جهت­دهی ارزشی دیگرگونه­ای را برای تولید دانش ارائه دهد (Alexander, 1995). معرفت­شناسی­های گوناگون با مشخص کردن دو شیوه­ی تحقیق کمی یا کیفی، به ارائه­ی دلالت­های خود در روش تحقیق می­پردازند. از دیدگاه معرفت­شناسی پسامدرنیسم و نسبی­گرایی، پذیرش شیوه­ی تحقیق کمی با تعمیم­های آماری و نمونه­های نمایشی از یک جامعه­ی هدف همراه است که از ثبات و اطمینان اندکی برخوردار می­باشد؛ زیرا بر پایه­ی گزاره­ها­ی معرفت­شناسی پسامدرن، این مجموعه­ پژوهش­های کیفی هستند که ساخت سوبژکتیو معنا را از سوی مشارکت‌کنندگان در تحقیق توضیح می­دهد (Bryman, 2008: Carter and Little, 2007). شیوه­های کمی از لحاظ منطقی با پساپوزیتیویسم هم‌راستا است و افزون بر این، زمانی که بتوانیم فرضیات تجربی را با داده­های آماری همسو کنیم، اصل ابطال­پذیری را بهتر می­توان پیاده کرد. روش تحقیق که بوسیله­ی پسامدرنیسم و نسبی­گرایی ارائه می­شوند، رویکرد کیفی را برجسته­تر می­کنند، به گونه­ای که تأکید بر این شیوه به یکی از وجوه ممیزه­ی این دو معرفت‌شناسی تبدیل شده است (Carter and Little, 2007). گریتز[22] (1973؛ 3) در همسویی با چنین شیوه­ای از عبارت «جامعه­شناسیِ توصیفیِ عمیق»[23] استفاده می­کند که در برابر نظریه­ی کلانِ ساختاری، کارکردگرایی[24] که در دوران پساجنگ[25] رواج یافت، قرار می­گیرد.

الکساندر (1995؛ 100-101) مفهوم «توصیف عمیق» گریتز را در درون یک مفهوم عمومی جای می­دهد که بر «بازگشت به مفاهیم عینی» در برابر گفتمان­های قانون­نگر[26] که در دهه­های 1960 و 1970 رواج داشت، تأکید کرد. در این دهه­ها، نظریات و روش­های تحقیق همانند قارچ رشد می­کردند و تمرکز اصلی آن‌ها واکاوی میکروسکوپی تعامل و تجربیات ذهنی بود و در واقع نوعی چالش در برابر نظریات کلان به شمار می­رفت که از سوی گریتز (1973؛ 3) با عنوان «توصیف عمیق»، لیوتار (1984؛ 3) با نام «کم‌فروغ شدن فراروایت­ها» و گارفینکل[27] (1967) بر آن عنوان «قوم روش‌شناسی»[28] نهاده بود. گریتز روش تحقیق و هرمنوتیک خود را بر اساس این نکته برگزید که دانش اجتماعی به گونه­ای تحول یافته­اند که تعمیم‌ناپذیر، جهان­ناگستر و سوبژکتیو هستند (Alexander, 1995). بنابراین، در روش تحقیقی که گریتز بر آن انگشت می­گذارد، خط مشترکی است میان ملاحظات روش­شناسی و دلالت­های روش­شناختی. الکساندر (1995؛ 91) بر آن است که گریتز تضادهای نظری را در «مخمصه­ی معرفت­شناختی» گیر می­اندازد. با توجه به این وضعیت معرفت­شناختی، از اهمیت نظریه­ی جامعه­شناسی جهان‌شمول کاسته می­شود و امکان دانش ابژکتیوِ اجتماعی از میان می­رود. گریتز (1983) با تمرکز بر روی آثار میشل فوکو، طرح کلی و مفهومی معرفت­شناسی و نظریه­ی خود را پی‌افکنده است. فوکو (1980؛ 93) مسئله­ی فکری خود را با این پرسش مطرح می­کند که «چگونه و کدام قوانین حقوقی از طریق رابطه‌های قدرت در تولید گفتمان­های حقیقت به کار می­روند؟». وی به این نتیجه می­رسد که دانش، نیرویِ کارکردی قدرت است:

قدرت نمی­تواند بدون فهم مشخصی از گفتمان­های حقیقت و بدون در دست گرفتن تمام چفت‌وبست­های آن، عرض‌اندام کند. ما سوژه­ای برای تولید حقیقت از سوی قدرت هستیم و هیچ‌کس نمی­تواند قدرتمند باشد، مگر آنکه به تولید حقیقت بپردازد (فوکو؛ 1980، 93).

بنابراین، فوکو گفته­ی مشهور فرانسیس بیکن را که «دانش قدرت است»، واژگون کرده است (Russel: 2006, p 498) و به این نتیجه دست یافته که «قدرت، دانش است». برآیند معرفت­شناختی تولید دانشِ قدرت، این است که حقیقت مفهومی است که در دستان رابطه­ها، قدرت جابه‌جا می­شود. فوکو (1980؛ 131) برآیند منطقی اندیشه­ی خود را این گونه بیان می­دارد:

حقیقت نیز یکی از مفاهیم موجود در این جهان است و تنها از رهگذر خاصیت و وجوه چندگانه­ی محدودیت ایجاد می­شود و با اثرگذاری­های قاعده­مند قدرت، تهییج می­شود. هر جامعه­ای دارای رژیم­های حقیقتِ خاص خود و «سیاست­های کلی» از حقیقت است؛ بدین معنی که [هر جامعه] گونه­های مختلفی از گفتمان­ها را به مثابه­ی حقیقت می­پذیرد و در عمل پیاده می­کند.

مفهوم فوکویی قدرت و دانش، هیچ ابزاری برای نسبیت­گرایی فراهم نمی­آورد و هیچ برتری یا سلطه­ی معرفت‌شناختی از یک حقیقتِ جهان‌شمول را روا نمی­دارد. برخلاف آنچه که شماری پنداشته­اند، فوکو (1980) یکی از منقدان جدی متمرکز کردن گفتمان­های علمی به سبک پوزیتیویسم بود، به این اعتبار که وی روند منطقی [به سبک پوزیتیویسم منطقی] و غیرمنطقی استیلا بر دانش را مرزبندی کرده است. واکاوی فوکو از دانش و قدرت، با وجود انتقاداتی که بدان وارد است، شماری از عمیق­ترین مشکلاتی که معرفت­شناسی سنتی پوزیتیویسم پدید آورده بود، از میان برداشت. یکی از شاهکارهای فوکو در این باره، تفکیک این نکته بود که دانش به‌وسیله­ی کنشگران تاریخی تولید می­شود و در یک برهه در روابط اجتماعی قدرت، جاسازی می­شود. همچنان‌که پیر بوردیو (1991؛ 32) نیز گفته است، اعتبار علوم اجتماعیِ «علمی» باید با توجه به امر مطلق کانتی مورد داوری قرار گیرد، با توجه به نیات و ابزارها و نه فقط با اتکا بر نتایج صرف. بااین‌حال، در اینجا نباید شکست معرفت­شناسی مطلق­نگری را همسو با معرفت­شناسی نسبیت­گرایی دانست. همچنان‌که مور (2009) نیز ابراز داشته است، نسبی­گرایان از مطلق­گرایی روی گردانده­اند، اما این به معنی نیست که نسبیت هیچ‌گاه نمی‌تواند برآیند علمی مفیدی در علوم اجتماعی داشته باشد. دانش باید در یک وضعیت عقلانی قرار بگیرد تا از رهگذار استدلال و گمانه­های علمی که در معرض نقد و جرح قرار می­گیرند، پی­ریزی شوند و نه بر پایه­ی ماهیت موقت و مشروط (Popper, 1963).

الکساندر (1995) بر آن است که پساپوزیتیویسم چارچوبی برای یک علم اجتماعی کارآمد مهیا می­کند. با توجه به نظریات وی، حتی پساپوزیتیویسم می­توان رویکردهای روش­شناختی نسبیت­گرایی را نیز بهنگام کند و کاستی­های معرفت‌شناختی آن و نگاه نسبی­گرایی افراطی آن را تصحیح و تصفیه کند. رویکرد روش­شناسی گریتز را می­توان از طریق اصول هنجاری پساپوزیتیویسم ارزیابی کرد و آن را در تفسیرهای دانش علوم اجتماعی به کار برد. بنابراین، حتی اگر در حوزه­ی دانش­های اجتماعی صرفاً توصیفی نیز در نظر بگیریم، باز هم پساپوزیتیویسم به مثابه­ی یک معرفت­شناسی، می‌تواند اجزا و مؤلفه­های ازهم‌گسیخته­ی یک تحقیق را به لحاظ روش­شناسی به یکدیگر متصل گرداند. پس، پساپوزیتیویسم ترکیب و تجمیع‌کننده­ی هم‌زمانِ روش استقرایی و استنتاجی است. معرفت­شناسی پساپوزیتیویسم می­تواند یک‌دستی و یک‌پارچگی طرح تحقیق را مهیا سازد، بدین گونه که پساپوزیتیویسم چارچوبی را برای همسازی و راه میانه­ای برای برگرفتن اشتراکات میان رویکردهای معرفت­شناختی مطلق­نگر و نسبی­نگر مهیا می­سازد تا همواره راه میانه را برگزینند.

 

 

متیو تول[1]

 

 

منابع:

 

 

Alexander, J.C. (1995) ,   Fin De Siecle Social Theory:  Relativism, Reductionism and The Problem of Reason, London; Verso. 

 

Bourdieu, P. (1991) , Language and Symbolic Power, Trans.  G. Raymond and M. Adamson, Ed.  J.B. Thompson, Cambridge; Polity Press. 

 

Bryman, A. (2008) , Social Research Methods, 3rd Ed, Oxford; Oxford University Press.

 

Carter, S.M. and Little, M. (2007) ,   “Justifying Knowledge, Justifying Method, Taking Action:  Epistemologies, methodologies, and Methods in Qualitative Research”,   Qualitative Health Research, Vol. 17, pp. 1316-1338.

 

Foucault, M. (1980) , “Two Lectures”,Power/Knowledge:  Selected Interviews and Other Writings 1972-1977, trans.  C.  Gordon, L. Marshall, J. Mepham, K. Soper,  Ed. C. Gordon, Brighton ; The Harvester Press, pp. 78-133. 

 

Garfinkel, H. (1967) , Studies in Ethnomethodology, New Jersey; Prentice-Hall. 

 

Geertz, C. (1973) , The Interpretation of Culture, New York; Basic Books. 

 

Geertz, C., (1983) , Local Knowledge, New York; Basic Books.

 

Keplan,  A. (1964) ,  The Conduct of Inquiry: Methodology for Behavioural Science,  San Francisco,  Chandler. 

 

Lyotard, J-F. (1984) , The Postmodern Condition: A Report on Knowledge, Minneapolis; University of Minnesota Press. 

 

Moore, R. (2009) , Towards the Sociology of Truth, London; Continuum. 

 

Merton, R.K., (1967) , On Theoretical Sociology: Five Essays, Old and New, New York; Free Press. 

 

Russell, B. (2006) , History of Western Philosophy, London; Routledge.

 

Plato, (1987) , The Republic, Trans.  D.  Lee,   2nd Ed, London; Penguin Books. 
 

Popper, K. (1963) , Conjectures and Refutations:  The Growth of Scientific Knowledge, London; Routledge.

 

[1]- Mathew Toll

[2]- Carter and Little

[3]- Knowledge

[4]- Pre-Socratian

[5]- Objective Truth

[6]- Truth as Perspective (Perspectival Truth)

[7]- Mere Opinion

[8]- Objective Knowledge

[9]- Divided Line

[10]- Kurt Gödel

[11]- Incompleteness Theorem

[12]- Falsification

[13]-Verification

[14]- Predictions

[15]- Reflexivity

[16]- Grand-Theory

[17]- Theories of the middle range

[18]- Epistemological Dilemma

[19]- Logics-in-use

[20]- Reconstructed Logic

[21]- Keplan

[22]- Geertz

[23]- Sociology of Thick Description

[24]- Structural-Factionalism 

[25]- Post-War

[26]- Nomothetic Discourses

[27]- Garfinkel

[28]- Ethnomethodology