شناسهٔ خبر: 54024 - سرویس اندیشه

در باب اهمیت هویت ملی (۲)؛

ناسیونالیسم؛ کلاسیک یا لیبرال

جهان وطن لیبرال‎‎ناسیونالیسم وضعیتی ملایم و مدنی دارد و سخنان بسیاری به سود آن می‎‎توان گفت. لیبرال‎‎ناسیونالیسم می‎‎کوشد شهود ما به سود گونه‎‎ای محافظت سیاسی از اجتماعات فرهنگی را با اخلاقیات سیاسی لیبرال آشتی دهد؛ البته این روند، موضوعات مربوط به سازگاری اصول جهان‎‎شمول لیبرال با تعلقات خاص ملت قومی-فرهنگی افراد را برمی‎‎انگیزد.

فرهنگ امروز/ نِناد میشچِویچ[i] ترجمه: عدنان فلاحی

۳) بحث اخلاقی

 ۳/۱) ناسیونالیسم کلاسیک و ناسیونالیسم لیبرال

چرا مدعیات ناسیونالیستی نیازمند دفاعند؟ این مدعیات در بعضی حالات معقول به نظر می‎‎آیند؛ مثلاً وضعیت بد بعضی گروه‎‎های ملی بی‎‎دولت -تاریخ یهودیان و ارامنه، بدبیاری‎‎های تاریخی و معاصر کُردها- این ایده را به نظر معتبر می‎‎آورد که داشتن دولت برای این گروه‎‎ها می‎‎توانست مشکلات بسیار بد را حل کند. بااین‌وجود، دلایل خوبی در کارند که مدعیات ناسیونالیستی را باید دقیق‎‎تر بررسی کرد. بعضی مدعیات ناسیونالیسم کلاسیک -دست‌کم در شرایط عادی زیست معاصر- به نظر در ستیز با ارزش‎‎های گوناگونی‎‎اند که مردم به پذیرش آن ارزش‎‎ها تمایل دارند. بعضی از این ارزش‎‎ها به‌مثابه ارزش‎‎های اساسی جوامع لیبرال‎‎دموکرات مورد توجه‌ هستند، درحالی‎‎که بعضی دیگرشان به‎‎ویژه برای شکوفایی خلاقیت و فرهنگ مهم هستند. ارزش‎‎های دستۀ اول، استقلال فردی[۱] و بی‎‎طرفی خیرخواهانه[۲] هستند (خاصه در قبال اعضای گروه‎‎های فرهنگی متفاوت از گروه ما). بسیاری از نویسندگان فمینیست گوشزد کرده‎‎اند که این پیشنهاد رایج ناسیونالیستی که زن نسبت به تولید اعضای جدید ملت و پرورش آنان به سود ملت اخلاقاً موظف است، در ستیز با استقلال و حریم خصوصی این زنان است (Yuval-Davis ۱۹۹۷, Moller-Okin ۱۹۹۹, ۲۰۰۲, ۲۰۰۵ و بحث موجود در: the volume on Okin, Satz et al. ۲۰۰۹). دیگر ارزش در خطر، تنوع موجود در اجتماع قومی‎‎-ملی است که ممکن است یک‌دستیِ فرهنگ ملی مرکزی آن را سرکوب کند.

تکالیفِ در راستای ملت، مخل ارزش خلاقیت آزادانه نیز هستند؛ مثلاً اینکه به نویسندگان، موسیقی‎‎دانان یا فیلسوفان گفته شود که آن‌ها تکلیف خاصی نسبت به پیشبرد میراث ملی دارند، مخل آزادی خلاقیت است. مسئله در اینجا این نیست که آیا این افراد حق پیشبرد میراث ملی‎‎شان را دارند، بلکه مسئله این است که آیا آن‌ها تکلیفی نسبت به چنین کاری دارند؟

ناسیونالیسم -بر اساس هر دو گونۀ کلاسیک و لیبرالش (و به‌ویژه ناسیونالیسم کلاسیک) و نیز بر اساس تجربه- تمایلی به تشویق این نوع از چندگانگی فرهنگی[۳] و تکثرگرایی[۴] ندارد. عملاً به نظر تصادفی نمی‎‎آید که گونۀ نفرت‎‎انگیز خاص‎‎نگر از ناسیونالیسم -که مدعی حقوق برای مردم خود و منکر همان حقوق برای دیگران است- این‎‎قدر رایج است. ریشۀ این مشکل در رقابت برای منابع کمیاب است: چنان‎‎که ارنست گِلنِر[۵] (۱۹۸۳) به شیوۀ مشهوری اشاره کرده است، مناطق بسیار محدودی برای تمام گروه‎‎های قومی به‌منظور داشتن دولت وجود دارند و همین موضوع برای سایر دارایی‎‎هایی که ناسیونالیست‎‎ها آن دارایی‎‎ها را به سبب حق استفادۀ انحصاری افراد هم‎‎ملیتشان مطالبه می‎‎کنند، صادق است.

فیلسوفان همدل با ناسیونالیسم از شروری که ناسیونالیسم تاریخی آفریده است مطلعند و معمولاً خود را از این شرور دور نگه می‎‎دارند. آن‌ها معمولاً از «لایه‎‎های اضافی گوناگونی که ناسیونالیسم را بدنام کرده است» سخن می‎‎گویند و این دسته از فیلسوفان مشتاقند که «ایدۀ ملیت را از این افراط‎‎ها تفکیک کنند» (Miller ۱۹۹۲, ۸۷, ۲۰۰۰).

خط‎‎مشی‎‎های اجتماع‎‎گرایانۀ اصلی تفکر ناسیونالیسم پیشنهاد می‎‎کنند که ارزشی به سود محافظت از سنت‎‎های فرهنگی قوم‎‎ملت، احساس تعلق به ملت مشترک و همبستگی میان اعضای ملت در کار است. اما یک ناسیونالیستِ لیبرال ممکن است ادعا کند که این‌ها ارزش‎‎های کانونی زیستِ سیاسی نیستند، بلکه ارزش‎‎هایی خلاف آنند. به علاوه در قیاس با ناسیونالیسم، دیدگاه‎‎های صددرصد مخالف ناسیونالیسم یعنی فردگرایی محض[۶] و جهان‎‎وطنی[۷]، بی‎‎روح و انتزاعی و غیرمحرک به نظر می‎‎آیند. جهان‎‎وطنی دیدگاهی است که بر اساس آن مهم‎‎ترین تکالیف اخلاقی فرد متوجه تمام انسان‎‎هاست (بدون توجه به فاصلۀ جغرافیایی یا فرهنگی) و نظم سیاسی باید به شیوۀ قابل ‎‎اعتمادی این تکلیف اخلاقی جهان‎‎شمول را منعکس کند (به شکل نظم‎‎های فرادولتی که بر دولت‎‎ملت‎‎ها اولویت دارند).

بسیاری از فیلسوفان در تقابل با دو نیروی در ستیز با هم یعنی ناسیونالیسم و جهان‎‎وطنی، ترکیبی از لیبرالیسم ‎‎جهان‎‎وطنی و میهن‎‎پرستی ‎‎ناسیونالیسم را برمی‎‎گزینند. بی. باربر[۸] در نوشته‎‎هایش «ترکیب جالبی از جهان‎‎وطنی و محلی‎‎گرایی[۹]» را بهتر [از هریک از ناسیونالیسم و جهان‎‎وطنی] جلوه می‎‎دهد که به نظر او این ترکیب، هویت ملی آمریکایی را شکل داده است (در: Cohen ۱۹۹۶, ۳۱). چارلز تیلور[۱۰] مدعی است که «ما جز جهان‎‎وطن بودن و میهن‎‎پرست بودن انتخاب دیگری نداریم» (ibid, ۱۲۱). هیلاری پانتم[۱۱] -ظاهراً به‌مثابه راه میانه‎‎ای بین میهن‎‎پرستی کوته‎‎فکرانه و جهان‎‎وطنی بسیار انتزاعی- وفاداری به بهترین‎‎ سنت از میان انبوه سنت‎‎هایی که هریک از ما در آن‌ها دخیل هستیم را پیش می‎‎کشد (ibid, ۱۱۴).

 ۳/۲) استدلالات به سود ناسیونالیسم: نیاز جدی به اجتماع

۱) استدلال برآمده از ارزش ذاتی [ناسیونالیسم]: هر اجتماع قومی‎‎-ملی خودبه‎‎خود و برای خود ارزشمند است، زیرا فقط داخل چارچوب فراگیری از سنت‎‎های فرهنگی است که مقاصد و ارزش‎‎های مهم، ایجاد و منتقل می‎‎شوند. اعضای چنین اجتماعاتی، نزدیکی فرهنگی خاصی را با هم به اشتراک می‎‎گذارند. اعضای این اجتماعات به سبب سخن ‎‎گفتن به زبان مشترک و به اشتراک گذاشتن عادات و سنن، معمولاً بیش از حالتی که فرهنگ مشترکشان را به اشتراک نمی‎‎گذارند، به طرق گوناگون به یکدیگر نزدیک می‎‎شوند.

[در نقد این استدلال] این فرض کلی‎‎ که نزدیکی فرهنگی باعث افزایش تکالیف اخلاقی می‎‎شود، غالباً به‌مثابه یک دشواره[۱۲] به نقد کشیده شده است. حتی اگر ما این فرض را به شکل نظری بپذیریم، عملاً در هم می‎‎شکند، [زیرا] کنش‎‎گرایی[۱۳] ناسیونالیستی اغلب به دشمنی با همسایگان نزدیک (و بسیار شبیه به خود) تبدیل می‎‎شود تا دشمنی با بیگانگان دوردست.

۲) استدلال برآمده از شکوفایی [فرد]: اجتماع قومی-‎‎ملی برای شکوفایی هریک از اعضایش ضروری است، خاصه فقط درون چنین اجتماعی است که فرد می‎‎تواند مفاهیم و ارزش‎‎های مهم برای فهم حیات فرهنگی اجتماع -را در حالت کلی- و مفاهیم و ارزش‎‎های مهم برای فهم زندگی شخصی‎‎اش -را در حالت خاص- کسب کند.

در جناح هوادار ناسیونالیسم بحث‎‎های بسیاری دربارۀ اینکه آیا واگراییِ ارزش‎‎ها برای جدایی گروه‎‎های ملی لازم است یا نه، در کار است. ناسیونالیست‎‎های لیبرال کانادایی سیمور[۱۴] (۱۹۹۹)، تیلور و کیملیکا اشاره می‎‎کنند که «واگرایی‎‎های ارزشی میان نواحی مختلف کانادا» که موجب جدایی ملیت شوند، ناچیزند. منتقدین ناسیونالیسم اشاره می‎‎کنند که شکوفایی -خاصه به شکل تهاجم علیه همسایگان- ممکن است خیلی گران تمام شود.

۳) استدلال برآمده از هویت: فیلسوفان اجتماع‎‎گرا بر پرورش -فراتر از سرشت- به‌مثابه نیروی اصلی تعیین‎‎کنندۀ هویت ما در مقام مردم تأکید دارند؛ ما به سبب زمینه‎‎ها و بافتارهای اجتماعی‎‎ای که ذیل آن‌ها رشد کرده‎‎ایم، به اینکه چه کسی هستیم نائل می‎‎شویم. یقیناً این ادعا واجد حظی از وثاقت است. هویت هر شخص دقیقاً وابسته به مشارکتش در زندگی اجتماعی است (نک: MacIntyre ۱۹۹۴, Nielsen, ۱۹۹۸, and Lagerspetz ۲۰۰۰)، (برای دیدگاه مخالفی که اهمیت هویت ثابت و همگن را انکار می‎‎کند و هویت‎‎های مختلط را پیشنهاد می‎‎کند، به مقالات این کتاب بنگرید: Iyall Smith and Leavy ۲۰۰۸). 

ناسیونالیسم کلاسیک پیشنهاد می‎‎کند که باید به فرهنگ‎‎ها، دولت‎‎های خودشان را داد، درحالی‎‎که ناسیونالیسم لیبرال پیشنهاد می‎‎کند که فرهنگ‎‎ها باید دست‌کم شکلی از اَشکال مراقبت سیاسی را دریافت کنند (برای گفت‌وگویی دربارۀ موضوعات زبانی که غالباً در پیوند با هویت هستند نک: Kymlicka & Patten ۲۰۰۳ and Patten ۲۰۰۳).

۴) استدلال برآمده از فهم اخلاقی: بعضی ارزش‎‎ها جهان‎‎شمول هستند مثل آزادی و برابری؛ اما این‌ها ارزش‎‎هایی بسیار انتزاعی و «لاغر» ‎‎هستند. ارزش‎‎های اخلاقی پربار و «فربه» فقط درون سنت‎‎های خاص و برای کسانی که هنجارها و سنجه‎‎های سنت مفروض را کاملاً تأیید کرده‎‎اند قابل تشخیص‎‎ هستند. ملت چارچوبی طبیعی برای سنت‎‎های اخلاقی و در نتیجه فهم اخلاقی پیشنهاد می‎‎دهد.

مشکلی که غالباً دربارۀ این شیوۀ تفکر مورد اشاره قرار می‎‎گیرد این است که هریک از ملت‎‎ها اخلاقیات مخصوص به خود را ندارند. نیز به تفصیل باید گفت که ممکن است اخلاقیات «فربه» به موازات دیگر تقسیمات -مثل تقسیمات اجتماعی یا جنسیتی- تغییرات بیشتری به نسبت [تقسیمات ناشی از] گروه‎‎های قومی-‎‎ملی کند (برای گفت‌وگویی پیچیده و جذاب که دربارۀ بعضی پیامدهای غافل‎‎گیرکنندۀ ادعای وجود «ارزش‎‎های جهانی» و نیز دربارۀ اینکه اگر ارزش‎‎های کلاسیک لیبرال «ارزش‎‎های جهانی» به‌حساب بیایند چه خواهد شد، اخیراً منتشر شده است نک: Laegard (۲۰۰۷)).

۵) استدلال برآمده از تنوع [فرهنگی]: هر فرهنگ ملی‎‎ای به شکل منحصربه‌فردی به تنوع فرهنگ‎‎های انسانی کمک می‎‎کند. مشهورترین مؤید قرن‌بیستمی این ایده، آیزایا برلین (او نخستین کسی است که ضمن تفسیر هردر[۱۵]، این ایده را مهم یافت) می‎‎نویسد: «سیمای فرهنگ‎‎ها منحصربه‌فردند: هرکدامشان پوست‎‎اندازی شگفت‎‎انگیزی از بالقوگی‎‎های انسانی را در زمان و مکان و محیط خود ارائه می‎‎کنند. ما حق نداریم در مورد ارزش‎‎ نسبی داوری کنیم، چراکه این ‎‎کار یعنی سنجش امر قیاس‎‎ناپذیر[۱۶]» (۱۹۷۶, ۲۰۶).

 بنابراین استدلال برآمده از تنوع، کثرت‎‎گرایانه[۱۷] است. اما یک ناهمگونی عمل‎‎گرایانه[۱۸] می‎‎تواند این استدلال را تهدید کند. موضوع این است که چه کسی می‎‎تواند تنوع قومی-‎‎ملی را به شیوۀ قابل قبولی به‌مثابه ایدئال پیشنهاد کند؛ فرد ناسیونالیست برای انجام چنین کاری بیش از حد به فرهنگ خود وابسته است، درحالی‎‎که فرد باورمند به جهان‎‎وطنی بسیار مشتاق است که پیوند بین‎‎فرهنگی‎‎ای را حفظ کند که این پیوند از ایدۀ داشتن فقط یک دولت‎‎ملت فراتر می‎‎رود.

 ۳/۳) استدلالات به سود ناسیونالیسم: موضوع عدالت

استدلالات این بخش متوجه عدالت سیاسی هستند و بر مدعیات متافیزیکی دربارۀ هویت، شکوفایی و ارزش‎‎های فرهنگی تکیه نمی‎‎کنند.

۱) استدلال برآمده از حق تعیین سرنوشت جمعی[۱۹]: گروهی از افراد -که تعدادشان کافی باشد- حقِ مقبول در نگاه اول را دارد که در صورت خواست اعضای گروه، بر خود حکومت کند و سرنوشت اعضا را تعیین نماید. اساساً این ارادۀ دموکراتیک خود اعضاست که زمینه‎‎ساز حق تشکیل یک دولت قومی-‎‎ملی و نهادها و رویکردهای فرهنگی قوم‎‎محور می‎‎شود.

۲) استدلال برآمده از دفاع مشروع[۲۰] و جبران بی‎‎عدالتی‎‎های گذشته[۲۱]: ظلم و بی‎‎عدالتی، دلیل موجه[۲۲] و حق جدایی[۲۳] را به گروه قربانی [ظلم] می‎‎دهد. اگر اکثریت صرفاً به سبب در اقلیت بودن گروه دیگر به‌قدری بر آن اقلیت ظلم کنند که تقریباً وضعیت هریک از اعضای اقلیت بدتر از وضعیت بیشتر اعضای اکثریت باشد، در این صورت مدعیات ناسیونالیستی به سود اقلیت، اخلاقاً معقول و به شکل بالقوه الزام‎‎آور هستند.

۳) استدلال برآمده از برابری: افراد یک اقلیت در قیاس با فرهنگ غالب، معمولاً در موضع محرومیت قرار دارند، چراکه آن‌ها ناچارند برای پیش‎‎ بردن امور روزمره بر کسانی تکیه کنند که دارای زبان و فرهنگ یک‌سان با ایشانند. ملت‎‎سازی خودجوش اکثریت باید متعادل گردد. مراقبت‎‎های سازمانی و این حق که گروه‎‎های اقلیت واجد ساختار سازمانی خود باشند، عناصر جبرانی‎‎ای هستند که برابری را بازمی‎‎گردانند و دولت‎‎ملت حاصل را به یک دولت‎‎ملت چندفرهنگی متعادل‎‎تر تبدیل می‎‎کنند (نک: Kymlicka ۲۰۰۱, ۲۰۰۳).

۴) استدلال برآمده از موفقیت [ناسیونالیسم]: دولت‎‎ملت پیش‎‎تر در راستای پیشرفت و برابری و دموکراسی موفق عمل کرده است. همبستگی قومی-‎‎ملی انگیزۀ قدرتمندی برای توزیع مواهب[۲۴] به شکل بیشتر برابرنگر[۲۵] است (Miller ۱۹۹۵, Canovan ۱۹۹۶, ۲۰۰۰). نیز به نظر می‎‎آید که دولت‎‎ملت برای پاسداشت زندگی اخلاقی اجتماعات آینده، اساسی باشد؛ زیرا دولت‎‎ملت تنها شکل نهاد سیاسی است که قادر به محافظت از اجتماعات در برابر تهدیدات جهانی‎‎سازی[۲۶] و همگون‎‎سازی[۲۷] است.

دیالکتیک مابین مدعیات ناسیونالیستی میانه‎‎رو در بافتار جوامع کثرت‎‎گرا، ممکن است به حالتی منجر شود که به تفاوت‎‎های فرهنگی احترام بگذارد، اما به نسبت اهداف نهایی‎‎اش، لیبرال و بالقوه جهان‎‎وطن باشد. لیبرال‎‎ناسیونالیسم وضعیتی ملایم و مدنی دارد و سخنان بسیاری به سود آن می‎‎توان گفت. لیبرال‎‎ناسیونالیسم می‎‎کوشد شهود ما به سود گونه‎‎ای محافظت سیاسی از اجتماعات فرهنگی را با اخلاقیات سیاسی لیبرال آشتی دهد؛ البته این روند، موضوعات مربوط به سازگاری اصول جهان‎‎شمول لیبرال با تعلقات خاص ملت قومی-فرهنگی افراد را برمی‎‎انگیزد.

در سال‎‎های اخیر موضوعات مربوط به ناسیونالیسم به طرز فزاینده‎‎ای با بحث دربارۀ نظم بین‎‎المللی عجین شده‎‎اند. پیوند مفهومی اصلی میان این دو موضوع این ادعاست که دولت‎‎ملت‎‎ها موجودیت‎‎های طبیعی، پایدار و واحدهای مناسبی برای نظم جهانی‎‎اند. این ادعا با این فرض تقویت شده است که هر دولت‎‎ملتی با گروهی از «مردم» مرتبط است: یک گروهِ به ‎‎لحاظ فرهنگی همگون که اعضایش آمادۀ همبستگی با دیگر هموطنان خود هستند. مهم‎‎ترین دیدگاه ناظر به بحث اخیر دیدگاهی است که در کتاب جان رالز با نام «قانون مردمان»[۲۸] (۱۹۹۹) تشریح شده است، دیدگاهی که حجم وسیعی از تعهد سیاسی و ارزش اخلاقی برتر را به دستگاه بین‎‎المللی متشکل از دولت‎‎ملت‎‎های لیبرال و آبرومند[۲۹] منسوب می‎‎کند. بیشتر منتقدان جهان‎‎وطن رالز، علیه [قائل شدن به] چنین موقعیت والایی برای دولت‎‎ملت‎‎ها استدلال می‎‎کنند و فرض «مردمان» همگون را به نقد می‎‎کشند (Pogge ۲۰۰۱, ۲۰۰۲; O'Neil ۲۰۰۰; Nussbaum ۲۰۰۲ (Other Internet Resources), Barry, ۱۹۹۹).

بحث دیگری که مرتبط با این موضوع است به نقش اقلیت‎‎ها در فرایند جهانی‎‎سازی می‎‎پردازد (نک: Kaldor, ۲۰۰۴). فیلسوفان علاقه‌مند به اخلاقیات نظم جهانی پیشنهادهای جذابی دربارۀ بدیل دولت‎‎ملت‎‎ها تدارک دیده‎‎اند: واحدهای زیرملی[۳۰] و فراملی که می‎‎توانند نقشی کاملاً متمایز از دولت‎‎ملت‎‎ها ایفا کنند و حتی ممکن است در صدد تکمیل آن‌ها برآیند (برای یک خلاصۀ خوب از این بحث نک: Held ۲۰۰۳ و برای یک بازبینی جذاب از بدیل‎‎ها که اخیرا منتشر شده است نک: Walzer ۲۰۰۴, chapter ۱۲). به‎‎علاوه، این دو رویکرد می‎‎توانند نهایتاً به هم برسند: یک لیبرال‎‎ناسیونالیسم چندفرهنگ‎‎گرا و یک جهانی‎‎وطنی میانه‎‎رو که به تفاوت‎‎ها احترام می‎‎گذارد، مشترکات بسیاری دارند.

ارجاعات:


[۱]. individual autonomy

[۲]. benevolent impartiality

[۳]. multiculturalism

[۴]. pluralism

[۵]. Ernst Gellner

[۶]. pure individualism

[۷]. cosmopolitanism

[۸]. B. Barber

[۹]. parochialism

[۱۰]. Charles Taylor

[۱۱]. Hilary Putnam

[۱۲]. problematic

[۱۳]. activism

[۱۴]. Seymour

[۱۵]. Herder

[۱۶]. incommensurable

[۱۷]. pluralistic

[۱۸]. pragmatic

[۱۹]. Collective Self-determination

[۲۰]. Right to Self-defense

[۲۱]. Redress Past Injustices

[۲۲]. just cause

[۲۳]. right to secede

[۲۴]. goods

[۲۵]. egalitarian

[۲۶]. globalization

[۲۷]. assimilationism

[۲۸]. Law of Peoples

[۲۹]. decent

[۳۰]. sub-national