شناسهٔ خبر: 47515 - سرویس کتاب و نشر
نسخه قابل چاپ

حامد صفاریان/نگاهی بر کتاب «بنیاد آموزۀ فراگیر دانش» ترجمۀ سید مسعود حسینی؛

اشکالات اندک با یک خطای بنیادین

فیشته اما یکی از مهم‌ترین لغزش‌های ترجمۀ آقای حسینی، ازقضا، در عنوانِ این ترجمه رخ داده، و با قلم درشت بر روی جلد نقش بسته است. این اشتباه -که ممکن است درشت‌ترین لغزش این ترجمه هم باشد- ای‌بسا زمینه‌ساز پیش‌داوری نادرست خوانندگان دربارۀ کل اثر گردد. این خطا در شمار خطاهای بنیادین ترجمه است؛ به این معنا که هم به لحاظ فن ترجمه خطا محسوب می‌گردد، و هم از حیث انتقال معنا، نشان از عدم راه‌یابی مترجم به کُنه معنا داشته، و علاوه بر آن می‌تواند به گمراهی خواننده نیز بیانجامد.

فرهنگ امروز/حامد صفاریان:

مقدمه

ترجمۀ آثار فیلسوفان مکتب ایدئالیسم آلمانی، بخصوص در چند سال اخیر، بسیار محلِ بحث و گفتگو واقع شده است. من نیز در این یادداشتِ کوتاه، نظری افکنده‌ام بر ترجمۀ یکی از آثار مهم فیخته، فیلسوف بزرگ فلسفۀ ایدئالیستی آلمان. ترجمه‌ای با عنوان «بنیاد آموزۀ فراگیر دانش» که به همت آقای سید مسعود حسینی، آماده، و توسط انتشارات حکمت به طبع رسیده است. این اثر در مجموعه‌ای با عنوان «ایدئالیسم آلمانی» با مدیریت آقای دکتر میثم سفیدخوش منتشر شده است.

کوشش می‌کنم سنجشِ محتوا، و نقد کیفیت ترجمه را در سه بخش به انجام برسانم. ابتدا به محاسن و نقاط قوّت ترجمه اشاره خواهم‌کرد، و سپس پاره‌ای از کاستی‌ها و اشکالات ترجمه را با ذکر نمونه، نشان خواهم داد، و در پایان برداشت و داوری کلی خودم را در باب این ترجمه بیان خواهم کرد.[۱] برخی کاستی‌های ترجمه، از نوع اشکالات جزئی و طبیعی است اما خطاهایی نیز در ترجمه هست که در زمرۀ خطاهای بنیادین ترجمه‌اند. من در این یادداشت به یک نمونه از این خطاها که در عنوان ترجمه پیدا شده، با تفصیل بیشتر خواهم پرداخت.

از جملۀ نقاط قوّت ترجمه

اگرچه آقای سید مسعود حسینی این کتاب را از روی یک ترجمۀ انگلیسی به فارسی برگردانده است، اما ترجمه، به نحوی استثنایی خوب از آب درآمده است. استثنا ازآن‌جهت که ترجمۀ متون ایدئالیسم آلمانی -بنا به دلایل فنی، و نیز بنا به تجربۀ سالیان اخیر، به‌جز موارد انگشت‌شمار، آثار خوبی از کار درنیامده‌اند.

یکی از نقاط قوت این ترجمه،  فارسی روان، دقیق، و خوش‌خوان آن است. باید توجه داشت که دشواری این متن در زبان فارسی طبیعی است. این غموض معلول دشواری ذاتی متن در زبان اصلی است، که آن‌هم نتیجۀ دشواری محتوای فلسفی این کتاب، و نیز شیوۀ نگارش فیلسوف است؛ چنان‌که خوانندۀ آلمانی هم با متنی آسان و روان مواجه نیست. بااین‌حال، مترجم  موفق شده است ترجمه‌ای پاکیزه از این کتاب را به خوانندگان فارسی‌زبان عرضه کند که هم ازلحاظ زبان، هم ازلحاظ فرمِ جمله‌بندی‌ها، و هم از حیث انتقال محتوا، موفق عمل کرده و بسیاری از ظرفیت‌های زبان فارسی را به‌خوبی مورداستفاده قرار دهد. مترجم در ترجمۀ خود از تنوع واژگان و اَفعال در زبان فارسی به‌خوبی بهره جُسته است، و بااین‌حال تقریباً در کلّ اثر، هرجا که ممکن بوده است، از ضرب و جعل واژگان نامألوف پرهیز داشته، و معادل‌های جاافتادۀ فارسی را به کار بسته است. در ترجمۀ معادل‌های فلسفی نیز، هم به معنای این مفاهیم در سنت ایدئالیسم آلمانی نظر داشته است، و هم به معادل‌های متداول فارسی.

مترجم به‌رغم ترجمه از انگلیسی، در کل به‌خوبی از عهدۀ انتقال ساختار متن اصلی آلمانی به فارسی برآمده است و ردّپای تلاش فراوان و موفقیت‌آمیز او در صورت‌بندی جملات دشوار فیخته به زبان فارسی، در لابه‌لای جملات ترجمه‌شده کاملاً مشهود است. وی با استفاده از علائم نقطه‌گذاری و نیز علامت کسرۀ نشانۀ اضافه یا نشانۀ سکون و نظایر آن، تا حد زیادی از ابهام مضاعف جملات فارسی، که بعضاً معلول رسم‌الخط این زبان است، جلوگیری کرده است. پانوشت‌ها و اضافات مترجم نیز خواننده را در خوانش بهتر متن یاری می‌کند و مترجم همه‌جا معادل انگلیسی و آلمانی واژگان کلیدی متن را در پانوشت‌ها آورده است.

درمجموع، متنِ کتاب متنی است، دقیق، روان، و پیراسته که نیاز خوانندۀ متخصص فلسفۀ فیخته را هم به‌خوبی برآورده می‌کند.

از جملۀ اشکالات ترجمه

این ترجمه هم، مثل هر ترجمۀ دیگری، دارای اشکالاتی است؛ اما مهم این است که این اشکالات، در این مورد خاص، نه فراوان‌اند و نه عمدتاً بنیادین. بلکه فراوانی و بسامد نسبتاً اندک، و پراکندگی‌ِ یکنواخت و طبیعی دارند که درمجموع در فهم اثر ایجاد اخلال نمی‌کنند. من با این امید که ذکر این اشکالات بتواند به مترجم و ناشر محترم در ارتقای کیفیت کار مدد رساند، به پاره‌ای از این اشکالات اشاره می‌کنم. نخست برخی لغزش‌های کلی را با ذکر نمونه موردبررسی قرار می‌‎دهم و در پایان یک خطای بنیادین ترجمه را به‌عنوان نمونه، با تفصیل بیشتری خواهم کاوید.

اولین اشکال در ترجمه، ناشی از واسطۀ انگلیسی است. ترجمۀ متون ایدئالیسم آلمانی از روی ترجمه‌های انگلیسی -به گواه ترجمه‌های نامطلوبی که در چند سال اخیر بر همین نمط نگاشته شده‌اند- عموماً نتیجه‌ای جز بدفهمی و اعوجاج نخواهد داشت.[۲] این واقعیت البته مطلق نیست و استثناهایی هم دارد که یکی از  آن‌ها همین ترجمۀ آقای حسینی است. بااین‌حال حتی در همین ترجمه هم در مواردی خطاهایی  راه‌ یافته است که علت اصلی آن‌ را باید در استفاده از متن انگلیسی به‌جای متن آلمانی دانست. دلیل اصلی بروز چنین خطاهایی این است که با هربار ترجمه، متن اصلی دست‌خورده‌تر و معوج‌تر می‌شود؛ اعوجاجی که می‌تواند به‌نوبۀ خود معلول دلایل زبانی (مانند نحو، یا دلایل معناشناسیک و غیره)، یا معلول اعوجاج در فهم مترجم (انگلیسی یا فارسی یا هردو) باشد. هرچه فاصله از متن اصلی بیشتر شود، و متن واسطه‌های زبانی بیشتری بپذیرد، احتمال بروز خطا در فهم متن یا ترجمۀ آن نیز بیشتر می‌شود.[۳] از کنار این‌ خطاها به‌سادگی نمی‌توان گذشت، چراکه این لغزش‌ها ممکن است در فهم خوانندۀ فارسی‌زبان از مفاهیم یا گزاره‌های اصلی و بنیادین متن، اختلال و اعوجاج افکند و فهم او از محتوای فلسفی متن را، دست‌کم به‌صورت موقت، به تعویق انداخته، یا به‌کل مختل نماید. من اینجا به‌عنوان نمونه، به یکی از این خطاها در ترجمۀ حاضر می‌پردازم[۴].

در صفحۀ ۱۶۸ آمده است: «قوانین (منطق متعارف) که مستقیماً لازم می‌آورند که این کنش در مقام بنیاد معرفت بشر به اندیشه درآید، یا – به‌عبارت‌دیگر – قواعدی که این تأمل با آنها آغاز می‌شود، اعتبارشان هنوز به ثبوت نرسیده است، اما به‌طور ضمنی مأنوس و تثبیت‌شده اعتبار می‌شوند». واژه‌ای که در اینجا مورد نظر ماست، واژۀ «کنش» است. واژۀ آلمانی‌ای که در متن اصلی آمده، واژۀ Thathandlung است. این مفهوم یکی از مهم‌ترین مفاهیم فلسفۀ فیخته است که ترجمۀ نادرست آن می‌تواند از گروه خطاهای بنیادین ترجمه محسوب شود. مترجم نیز با آگاهی دقیق به این مهم، توضیحاتی را پیرامون اهمیت این مفهوم و دلایل ترجمۀ آن به «کردوکار» در مقدمه آورده است، نیز، به تمایز مفهوم «کردوکار» با «کنش» در نزد فیخته اشاره کرده، و در واژه‌نامه نیز «کنش» را برابر handeln و Handlung و thun قرارداده است. بنابراین، این مفهوم می‌بایست در اینجا به «کردوکار» ترجمه می‌شد، و نه به «کنش». پس دلیل این لغزش چه می‌تواند باشد؟ چنانکه پیش‌تر ذکر کردم، دلیل این لغزش در اینجا همان تحقق احتمال بیشتر وقوع خطا به دلیل ترجمه از روی ترجمۀ انگلیسی است. مترجم انگلیسی (همان‌طور که مترجم فارسی نیز در مقدمۀ خود اشاره کرده است) از واژۀ act به‌عنوان ترجمۀ thun و handeln و Handlung استفاده کرده است، و واژۀ Act (با حرف A بزرگ) را به‌عنوان معادل Thathandlung به کار برده‌ است. همین شباهت ظاهری احتمال خطای ترجمه (و حتی فهم) متن انگلیسی را افزایش می‌دهد. نمونۀ عینی این اشتباه در ترجمۀ نادرست Act یا همان Thathandlung به «کنش» در جملۀ بالا، مشهود است. اگر این فقره، از روی متن آلمانی ترجمه می‌شد، احتمال خطا در ترجمۀ آن، با توجه به آگاهی مترجم نسبت به اهمیت تمایز «کردوکار» و «کنش»، به صفر می‌رسید. زیرا مترجم با دیدن واژۀ Thathandlung آن را لاجرم به «کردوکار» ترجمه می‌کرد.

نمونۀ ظریف دیگری را از خطایی مشابهِ همین،  یک جمله پیش از جملۀ بالا می‌یابیم (ص. ۱۶۷): «حتی با این تأمل تجریدی [...] نیز آنچه [...] ذاتاً واقعیتی از آگاهی نباشد به چنین واقعیتی بدل نمی‌شود [...]» در اینجا تأکید ما بر ترکیب «واقعیتی از آگاهی» است. پیش از آنکه به بررسی معادل‌های انگلیسی و آلمانی آن بپردازیم باید ببینیم «واقعیتی از آگاهی» به چه معناست و اگر بخواهیم دوباره آن را به انگلیسی یا آلمانی برگردانیم، به احتمال زیاد چه عبارتی را به کار خواهیم برد. نتیجۀ این ترجمۀ تمرینی احتمالاً به این شکل خواهد بود: a reality of consciousness یا eine Realität des Bewusstseins. در متن ترجمۀ انگلیسی آمده است:a fact of consciousness، اما عبارت اصلی آلمانی چنین است: Tatsache des Bewusstseins. شاید بتوان به نحوی از تفاوت میان دو ترکیب انگلیسی فوق چشم‌پوشی کرد و یکی را مسامحتاً به‌جای دیگری برگرفت، اما در آلمانی -و بخصوص در فلسفۀ فیخته- تفاوتی عمیق هست بین Realität و Tatsache. مفهوم Tatsache دقیقاً همان مفهومی است که فیخته مفهوم ابداعی خود یعنی Tathandlung را در تقابل یا تضاد با آن برساخته است، و به‌جای Sache (به معنای چیز، شئ یا موضوع واقع) در مفهوم نخست، واژۀ Handlung (به معنای کنش و عمل) را در مفهوم دوم نهاده است. به همین دلیل مفهوم Tatsache در فلسفۀ فیخته همان اهمیتی را داراست که مفهوم Thathandlung؛ تفاوتی که خود مترجم نیز به گواهی واژه‌نامه، و باقی ترجمۀ خود نسبت به آن آگاهی داشته است. مترجم در واژه‌نامه در برابر Tatsache در فارسی «امر واقع» را آورده است، که صرف‌نظر از درستی یا نادرستی این ترجمه، به‌درستی با «واقعیت» (که ترجمۀ Realität است)، تفاوت اساسی دارد.[۵]

نکتۀ دیگر دربارۀ همین مفهوم این است که وجود حرف «a» در ترجمۀ انگلیسی، باعث شده مترجم «واقعیت» را، که به‌غلط به‌جای Tatsache آورده شده است، به حالت نَکَره ببَرَد و آن را با یای نکره به‌صورت «واقعیتی» بیاورد؛ درحالی‌که معنای مستفاد از متن آلمانی چنین نیست. شاید بتوان این عبارت را (با استفاده از معادل‌های خود مترجم) به «امر واقعِ متعلقِ آگاهی» ترجمه کرد، که با «واقعیتی از آگاهی» تفاوتی ظریف اما اساسی دارد. حتی اگر مترجم از عبارت «واقعیتی از آگاهی» همان معنای «امر واقع متعلقِ آگاهی» را مراد کرده باشد، این باز از اشکال ترجمۀ او نمی‌کاهد زیرا این ترجمه خواه‌ناخواه ابهامی مضاعف را بر متن، و بر خوانندۀ فارسی‌زبان، تحمیل کرده است. چنین نیست که این ظرافت‌ها بی‌اهمیت باشند، بلکه چنین تفاوت‌های ظریفی در حین مطالعۀ ترجمۀ فارسی از یک متن فلسفی، درنهایت، و در اثر تواتُر، تأثیر خود را در بدفهمی و اعوجاج فهم خواننده خواهند گذاشت. ازطرفی، برای پژوهشگر متخصص در مقاطع بالاتر، چنین نکاتی بعضاً از اهمیت حیاتی برخوردارند.

چنانکه پیش‌تر اشاره شد، از نقاط قوت این ترجمه، یکی آن است که معادل‌های اصلی مفاهیم و عبارات، همه‌جا به دو زبان آلمانی و انگلیسی آورده شده‌اند و کتاب دارای دو واژه‌نامه است. از این نظر ترجمۀ فارسی حتی نسبت به ترجمۀ انگلیسی برتری دارد. اما یکی از اشکالات صوری‌ای[۶] که من در این ترجمه -و در بسیاری از ترجمه‌های دیگر از متون آلمانی- دیده‌ام، آوردن شکل صرف‌شدۀ واژگان و اصطلاحات، در پانوشت‌ها، یا در واژه‌نامه است. این اشکال به‌طورکلی یا معلول عدم تسلط مترجم به وجوه صَرفی زبان آلمانی است، یا معلول عدم آشنایی او به شیوۀ درستِ آوردن مدخل و اصطلاح در واژه‌نامه، یا در پانوشت. اشکال در آنجاست که صفات یا ترکیباتی ازاین‌دست را به خطا در شکل صرف‌شدۀ ناقص آن می‌آورند، درحالی‌که مدخل واژه‌نامه به‌رسم معمول حاوی اسامی یا صفات، در حالت اسمی (Nominativ)، یا فاعلی است. در مورد پانوشت‌ها نیز رسم بر این است که تمام اجزای مربوط به تصریف را می‌آورند؛ و نه صرفاً بخشی از آن را. من در این اینجا دو نمونۀ آن را بررسی می‌کنم.[۷]

در پانوشت شمارۀ ۴ صفحۀ ۱۹۹ آمده است «theilbarer Substanz»[۸] (که در متن به «جوهر بخش‌پذیر»[۹] ترجمه شده است). همین عبارت به همین صورت در واژه‌نامه نیز آمده است. نکته اینجاست که آوردن شکل صرف‌شدۀ یک عبارت در مدخل واژه‌نامه جایز نیست. به‌این‌ترتیب آنچه می‌بایست در واژه‌نامه می‌آمد theilbare Substanz بود. زیرا آن «r» در آخر صفت theilbare نشانۀ صَرف دستوری این صفت است در حالت مفعول بواسطه.[۱۰] درست‌تر آن است که عباراتی ازاین‌دست را در پانوشت همیشه در حالت فاعلی[۱۱] بیاوریم، و یا اگر بخواهیم کاملاً به متن یا حالت دستوری اصطلاحات وفادار بمانیم، آن‌ را طوری عرضه کنیم که وضعیت صرفی آن دقیقاً مشخص باشد و همۀ اجزای مرتبط با آن حضور داشته باشند، مانند[in] theilbarer Substanz[۱۲]، یا اینکه به‌جای transzendentale Idealismus (که در چند جا به این شکل آورده شده است) بیاوریم der transzendentale Idealismus[۱۳] و قس علی هذا.

یک خطای بنیادین در ترجمه

اما یکی از مهم‌ترین لغزش‌های ترجمۀ آقای حسینی، ازقضا، در عنوانِ این ترجمه رخ داده، و با قلم درشت بر روی جلد نقش بسته است. این اشتباه -که ممکن است درشت‌ترین لغزش این ترجمه هم باشد- ای‌بسا زمینه‌ساز پیش‌داوری نادرست خوانندگان دربارۀ کل اثر گردد. این خطا در شمار خطاهای بنیادین ترجمه است؛ به این معنا که هم به لحاظ فن ترجمه خطا محسوب می‌گردد، و هم از حیث انتقال معنا، نشان از عدم راه‌یابی مترجم به کُنه معنا داشته، و علاوه بر آن می‌تواند به گمراهی خواننده نیز بیانجامد. نقدی که من در اینجا بر ترجمۀ آقای حسینی وارد می‌دانم، عیناً به ترجمۀ آقای داریوش آشوری از عنوان این اثر فیخته در یکی از ترجمه‌های ایشان[۱۴] نیز وارد است. منظور من از بررسی این یک نمونه، پیش از هر چیز، نشان دادن اهمیت این نکته است. خطاهای بنیادین در ترجمۀ متون فلسفی در دو سطح به وقوع می‌پیوندد و این دو سطح  رابطه‌ای تنگاتنگ با یکدیگر  دارند: یکی در سطح زبان، و دیگری در سطح فهم محتوا و معنا. خطا در سطح زبان نمود قابل‌رؤیت بخش کوچکی از خطا در سطح فهم است، که این دومی عموماً ریشه‌دارتر و گسترده‌تر است. چنان‌که سرانجام بروز و نمود خود را در موارد متعددی در سطح زبانی آشکار می‌کند. این نمونه را نخست در سطح زبانی موردبررسی قرار می‌دهم و پس‌ازآن به ریشه‌یابی خطا در سطح فهم معنا می‌پردازم تا نوری بیفکنم بر ارتباط تنگاتنگ این دو.

عنوان اصلیِ اثر در آلمانی Grundlage der gesammten Wissenschaftslehre است، که در فارسی به «بنیاد آموزۀ فراگیر دانش» ترجمه شده است. بر این ترجمه دست‌کم دو اشکال اساسی وارد است. یکی ترجمۀ [۱۵] gesamt به «فراگیر» (که هم به لحاظ دستوری و هم از حیث معنا نادرست است)، و دیگر، ترجمۀ Wissenschaftslehre به «آموزۀ دانش» (که بررسی آن ظرافت بیشتری دارد و خطای آن بیشتر در سطح معنا آشکار می‌شود).

خطای دستوری نخست، انتقال صفت gesamt به فارسی در نقش «صفت» است. در زبان آلمانی، gesamt مثل برخی صفات دیگر ازاین‌دست (مثلاً ganz) به معنای «کُل» و «مجموع» به کار می‌رود.  ازآنجایی‌که زبان فارسی به لحاظ دستوری امکان انتقال این نوع عبارات را به‌صورت ترکیب وصفی ندارد، ناگزیر در چنین مواردی این ترکیب وصفی باید در فارسی به ترکیب اضافی بدل گردد. این خطای ترجمه، نظیر آن است که عبارتی مانند das gesamte Buch را به‌جای «تمامیِ کتاب» یا «کلّ کتاب» (که صحیح است) -به پیروی از ترجمۀ حاضر- به «کتاب فراگیر» ترجمه کنیم! همین تصحیح دستوری خودبه‌خود لزوم تصحیح معنا را نیز آشکار می‌کند. ازآنجایی‌که این ترکیب وصفی را در فارسی ناگزیر باید به ترکیب اضافی تبدیل کرد، صفت «فراگیر» هم جای خود را به «کل» یا «مجموع» یا نظایر آن خواهد داد.

ممکن است کسی در برابر این اشکال چنین ادعا کند که «آموزۀ فراگیر» را می‌شود به «کل آموزه» نیز «تعبیر» کرد. این ادعا به دو دلیل مردود است: نخست اینکه این ترجمه، حتی به فرض اینکه مترجم معنای دیگری را در ذهن داشته باشد، خواه‌ناخواه یک ابهام مضاعف را بر متن، و بر خوانندۀ فارسی‌زبان، تحمیل کرده است و خواننده را بی‌هیچ توضیحی در برابر این ابهام به حال خود وانهاده است، دوم اینکه در سطح مفهوم، و در یک متن فلسفی، آن‌هم در متنی که فیلسوف -چنان‌که در ادامه خواهیم دید- برای اولین بار واژه‌ای را در معنایی بسیار خاص و دقیق به کار می‌برد، ترکیب «آموزۀ فراگیر»، با «کلّ آموزه» مطلقاً قرابتی ندارد. چنان‌که در آلمانی نیز umfassende Lehre (به‌عنوان معادل آموزۀ فراگیر) با gesamte Lehre (به‌عنوان معادل کلّ آموزه) تفاوت اساسی دارد. ترجمۀ درست‌تر[۱۶] عنوان اثر –فعلاً با فرض درستی سایر معادل‌ها– چنین خواهد بود: «بنیاد کلّ آموزۀ دانش»؛ یا «بنیاد مجموع آموزۀ دانش»، یا چیزی شبیه به این.

 اما دومین اشکالِ قابل‌تأمل در ترجمۀ عنوان اثر (و به یک اعتبار کل متن)، ترجمۀ مفهوم Wissenschaftslehre به «آموزۀ دانش» است که ظرافت بیشتری دارد و بررسی آن نیز محتاج فهمی عمیق‌تر از محتوای فلسفۀ فیخته است. در ترجمۀ حاضر، Wissen به «معرفت» و «شناخت» ترجمه شده است، و «دانش» معادل Wissenschaft آورده شده است. مدعای من این است که ترجمۀ Wissenschaft به «دانش» در سنت ایدئالیسم آلمانی از کانت تا هگل، بنا به دلایلی که در ادامه خواهم آورد، وافی به مقصود نبوده، بلکه نادرست است.[۱۷] به‌جای Wissen نیز بهتر است «دانش» یا[۱۸] «دانستن» بیاوریم و «شناخت» یا «معرفت» را در ترجمۀ Kenntnis به کار ببریم. پیشنهاد من برای ترجمۀ Wissenschaft در سنت ایدئالیسم آلمانی نیز واژۀ «علم» است. خود مفهوم Wissenschaftslehre نیز یکی از مهم‌ترین و اصلی‌ترین مفاهیم فلسفۀ فیخته است که فهم آن پیش‌برنهادۀ ورود به فلسفۀ اوست. این مفهوم از چنان اهمیتی برخوردار است که فیخته خود رساله‌ای در شرح و توضیح آن نوشته است؛ رساله‌ای با عنوان «دربارۀ مفهوم Wissenschaftslehre یا [مفهومِ] همان که فلسفه نامیده می‌شود».[۱۹] فهم معنای این مفهوم در نزد فیخته، و سپس تأمل در ترجمۀ فارسی آن، مستلزم طرح مقدماتی پیرامون دو مفهوم Wissen و Wissenschaft است. می‌کوشم با طرح اجمالی برخی مقدمات، معنای اصلی نهفته در کُنه مفاهیم ذکرشده را در فلسفۀ فیخته به‌اجمال روشن کنم.[۲۰]

یکی از پرسش‌های بنیادینی که کانت به‌مثابۀ پروبلماتیک فلسفۀ خود درافکنده بود این بود: «متافیزیک چگونه به‌مثابۀ علم (Wissenschaft) ممکن است؟» متافیزیک برای کانت همان فلسفۀ بحران‌زده‌ای بود که وی راه رهاییِ آن را در برکشیدنش به مقام «علم» می‌دانست. اما علم برای کانت چیزی نیست مگر دانشی (Wissen) که به‌صورت نظام (System) تثبیت شده باشد؛ یعنی یک کل شامل اجزایی که به‌صورت نظام‌مند و منطقی در نسبت و ارتباط با یکدیگر قرار گرفته‌اند. مبنای نظام‌مند بودن دانش، و به‌عبارت‌دیگر، دلیلِ امکانِ علم بودن دانش، در نظر کانت، نه در اشیاء، بلکه در خودِ«آگاهی» (Bewusstsein) نهفته است. پیش از کانت، فلسفه -چنان‌که از معنای لُغوی آن در زبان یونانی برمی‌آید- به معنای خواهش و کوششی به‌سوی دانش یا معرفت بود. نزد کانت، دانشْ خودْ به موضوع و محتوای فلسفه بدل شد.

پرسشی که فیخته درمی‌افکند با پرسش کانت تفاوت دارد. پاسخ این پرسش، فیخته را به ابداع مفهوم Wissenschaftslehre رسانید. صورت‌بندی پرسش بنیادین فیخته چنین است: خودِ دانستن (Wissen) بر چه بنیادی استوار است؟ دشواری پاسخ دادن به این پرسش در آن است که «دانستن» خود شرط هرگونه اظهارنظر در مورد دانستن است. به این معنا که دانستن برای توضیحِ خود، امکان خروج از خود را نداشته و ناگزیر است در خود بماند. این خصوصیتِ دانستن، ما را بلافاصله به یاد رسالۀ منون افلاطون می‌اندازد که در آن سقراط نشان می‌دهد که یک برده چگونه حل یک مسئلۀ هندسی را بدون داده‌ای از بیرون، تنها از درون خود بیرون می‌کشد. افلاطون برای این فعل از مفهوم ἀνάμνησις  به معنای «یادآوری» استفاده می‌کند. فیخته نیز در همین ارتباط و برای رسیدن به اصل بنیادین خود، به‌جای «اثبات» از مفهوم «جُستن» (suchen) استفاده می‌کند. بنابراین دانش اولاً -چنان‌که کانت پیش‌تر سرنوشت او را تعیین کرده بود- باید به مقام علم برکشیده شود، و ثانیاً باید علمی باشد که محتوای آن خودِ اوست. فیخته نام این «دانستنِ دانستن» در هیئت نظام‌مند آن یعنی «علمِ علم»، یا «علم به خود» را Wissenschaftslehre می‌نهد. فیخته با ابداع این مفهوم، با اقتدا به کانت -اما درعین‌حال با حفظ فاصله‌ای مشخص با او- بر فلسفه نامی تازه می‌نهد. واژۀ Wissenschaft در زمانۀ فیخته به‌طورکلی در معنایی بسیار وسیع‌تر به کار می‌رفت. چنان‌که علی‌رغم اینکه دربردارندۀ آنچه ما امروزه «علم» (مانند علوم تجربی یا ریاضی یا علم منطق و غیره) می‌نامیم بود، مفهوم «دانش» را نیز دربرمی‌گرفت. مفهوم «علم»، چنان‌که پیش‌تر توضیح داده شد، در نزد کانت (و بعد از او به‌طورکلی در سنت ایدئالیسم آلمانی) معنایی خاص‌تر پیدا کرد. بنابراین پرسش بنیادی فلسفۀ فیخته، یا به عبارت بهتر، پرسشی که علم درمی‌افکنَد، چیستی خود اوست. در این معنا Wissenschaftslehre یا «علمِ علم» پرسش علم است از خود دربارۀ چیستی خود. علم برای پاسخ به پرسش خود، ناگزیر است نخستْ علمی بودن خود را اثبات کند؛ و برای این کار چاره‌ای ندارد جز یافتن و سپس بیرون کشیدن این اثبات از درون خود. این علمِ علم ازآن‌جهت علمی است (یعنی صِرف دانش نیست) که اصل بنیادینی که علم خود را بر آن استوار ‌می‌کند، باید به‌صورت منطقی، و به دلیل متصل بودنِ نظام‌مند همۀ دانش درون این علم، به تمامی زوایای آن قابل تسرّی باشد. آنچه این تسرّی را ممکن می‌سازد، همانا حکم (Urteil) یا -به تعبیر کانت- دستگاه مقولات است. بنابراین علمِ علم یا همان Wissenschaftslehre دستگاه مختصاتی را فراهم می‌کند که هر علم دیگری جای خود را در آن خواهد یافت، و علمی‌بودگی خود را از آن دریافت خواهد کرد. تفاوت علوم با علمِ علم در آن است که علوم قادر نیستند اصول بنیادین خود را توضیح داده یا اثبات کنند؛ درحالی‌که اولین خصوصیت علمِ علم آن است که بنیان خود را از درون خود اثبات می‌کند. در این معنا، علومْ ساختاری خطی دارند؛ یعنی از اصولی می‌آغازند و به نتایجی ختم می‌شوند. ساختار علمِ علم اما دوّار است، چنان‌که اولین اصل آن آخرین نتیجۀ آن است؛ و آخرین نتیجۀ آن نخستین اصل آن؛ زیرا جز این امکانی برای وجود نخواهد داشت.

آنچه ذکر شد، شرح اجمالی معنای مفهومِ Wissenschaftslehre بود. بدیهی است که این معنا از «واژۀ» Wissenschaftslehre در زبان آلمانی قابل‌استخراج نیست و محتاج آشنایی با این «مفهوم» در فلسفۀ فیخته است. بنابراین لزومی هم ندارد که این واژه را در فارسی در سطح «مفهومی» ترجمه کنیم. واژۀ Lehre از مصدر lehren را در فارسی به درستی به «آموزه» ترجمه می‌کنند. برای وفادار ماندن به صورت مفهومی که فیخته برساخته است نیز می‌توان Wissenschaftslehre را به «آموزۀ علم» ترجمه کرد. اما خواننده باید حتماً معنای اصلی این مفهوم در نزد فیخته (یعنی علمِ علم) را در نظر داشته باشد. این نکته را در ترجمۀ مترجمین انگلیسی نیز می‌بینیم، آنجا که ایشان Wissenschaftslehre را به science of knowledge ترجمه کرده‌اند، که به لحاظ مفهومی نزدیک به مفهوم علمِ علم است. تفاوت «آموزۀ علم» (که پیشنهاد این نوشتار است) با «آموزۀ دانش» (که ترجمۀ آقایان داریوش آشوری و سید مسعود حسینی است) در ترجمۀ Wissenschaft به «علم»، به‌جای «دانش» است.

ممکن است گفته شود که «علم» معرّب «دانش» است و کافی است جای این دو را عوض کنیم، آنگاه فرقی نخواهد کرد که به‌جای «علم»، بگوییم «دانش»، مهم آن است که در سراسر ترجمه به این تفاوت وفادار بمانیم. به دو دلیل این ادعا مردود است: نخست آنکه به‌جای Wissen نمی‌توانیم، و نباید «معرفت» یا «شناخت» را به کار ببریم.  چراکه در آن صورت معنای Wissen را با Kenntnis خلط کرده‌ایم و خواننده را نیز به بدفهمی خواهیم افکند. دیگر اینکه در فارسی، و در متون معتبر فلسفی، ترجمۀ Wissen به «علم» سابقه‌ای ندارد و ازآنجاکه باید بین «علم» و «دانش» تفاوت قائل شد، نمی‌توانیم جای علم و دانش را در متن عوض کنیم. این مسئله نیز سر برخواهد آورد که اگر Wissenschaft را به دانش ترجمه کنیم، آنگاه با وجه وصفی آن یعنی wissenschaftlich (به معنای «علمی») چه کنیم؟ از سوی دیگر، در سنت ایدئالیسم آلمانی دانش مفهومی است که به یک معنا در تضاد با مفهوم «باور» یا «ایمان» قرار دارد؛ در این معنا، «ایمان» ازآن‌رو در نسبتی با حقیقت قرار می‌گیرد که یک اتوریتۀ بیرونی (یا به یک معنا همان مرجعیت) تصدیق و تضمین آن را برعهده گرفته است، و این اتوریتۀ بیرونی به‌مثابۀ بنیان یقینِ درونی به حقیقت و درستی یک امر است.[۲۱] در مقابلِ «باور» یا «ایمان»، مفهوم «دانش» در معنای فلسفی آن، حقیقتِ خود را نه بر مبنای اتوریتۀ بیرونی، بلکه بر اساس نسبتی با خود؛ یعنی بر اساس عقل تثبیت می‌کند. فلسفه با اصرار خود بر عقلانیت نمی‌تواند - و نباید- بر پایۀ ایمان بنا شود. بنابراین فلسفه از دانش مایه می‌گیرد. اما دانشِ صِرف نیز برآورندۀ حقیقت نیست (باید توجه داشت که صدق یک دانش را نباید با حقیقت در معنای کلی آن خلط کرد). بنابراین دانش از این منظر نیز برای اینکه بتواند در نسبتی با حقیقت قرار گیرد ناگزیر باید به مقام علم ارتقا بیابد. در همین معناست که کانت حتی سخن از مفاهیمی مانند «اخلاق علمی» یا «دین در محدودۀ عقل صِرف» به میان می‌آورد.[۲۲]

سخن آخر

ترجمۀ آقای سید مسعود حسینی درمجموع، ترجمۀ موفقی است و به‌خوبی از عهدۀ انتقال محتوا، و حتی تا حد زیادی از عهدۀ انتقال صورت متن، نظیر آنچه در زبان آلمانی دیده می‌شود، برآمده است. بدیهی است که بخشی از این موفقیت، مدیون ترجمۀ بسیار خوب انگلیسی است که مبنای ترجمۀ ایشان به فارسی بوده است. بااین‌حال نباید زحمات مترجم را در نزدیک ماندن به متن آلمانی از طریق مقابلۀ ترجمه با متن اصلی،  نادیده گرفت، یا بی‌اهمیت انگاشت.[۲۳]

خوانندۀ فارسی‌زبان می‌تواند با این ترجمه، به صورت و محتوای متن اصلی بسیار نزدیک شود و حواس خود را بر دشواری‌های ذاتی و محتوایی متن متمرکز کند و کمتر در تنگنای حاصل از ترجمه‌های نامطلوب و نامفهوم متون ایدئالیسم آلمانی گرفتار آید (نظیر آنچه عموماً در ترجمه از روی متون انگلیسی اتفاق می‌افتد). فی‌الجمله باید گفت که خوشبختانه اشکالاتِ این ترجمه بسیار محدود است و به کلیّت اثر آسیب جدی نمی‌رساند. این لغزش‌ها را هم در چاپ‌های بعدی به‌سادگی می‌توان اصلاح کرد. وانگهی، بسیاری از همین اشکالاتِ محدود نیز تنها در سطح تخصصی وارد است و بنابراین برای خواننده‌ای که مواجهه‌ای تخصصی با متن ندارد، یا نمی‌خواهد داشته باشد، در خوانش و فهم متن اخلالی پیش نمی‌آید.

گویا جناب سید مسعود حسینی ترجمۀ آثار دیگری از فیخته را نیز در دستور کار خود دارند و قصد دارند در آینده آثاری را نیز مستقیماً از آلمانی به فارسی ترجمه کنند. این خبر برای دوستداران ایدئالیسم آلمانی خبر خوشی است، چراکه با معیار قرار دادن این نخستین ترجمۀ ایشان از آثار فیخته، به‌حق می‌توان انتظار داشت که ترجمه‌هایی جدی، ماندگار و بسیار خوب توسط ایشان در دسترس علاقه‌مندان به فلسفۀ آلمانی، بخصوص ایدئالیسم آلمانی، قرار گیرد. من به‌نوبۀ خود این اثر فیخته را با ترجمۀ بسیار خوب سید مسعود حسینی به دوستداران ایدئالیسم آلمانی توصیه می‌کنم و مشتاقانه منتظر آثار بعدی مترجم محترم هستم.

ارجاعات:


[۱] مایلم در همین‌جا چند نکتۀ کوتاه را هم در باب کیفیت نهایی محصول - در هیئت یک «کتاب»- یادآور شوم؛ نکاتی که عموماً در سنجش نهایی کیفیت کتاب به‌عنوان یک «محصول» کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. این کتاب (و نیز سایر کتاب‌های مجموعۀ «ایدئالیسم آلمانی») ازلحاظ  فنی (طرح، قطع، صفحه‌بندی، جلد، کیفیت کاغذ، کیفیت جوهر و چاپ، دوخت صفحات و نوع و اندازۀ قلم) از کیفیت بسیار مطلوبی برخوردار است؛ کیفیتی که می‌تواند لذتِ خواندن را دوچندان کند. نیز، کتاب دو واژه‌نامۀ انگلیسی-آلمانی-فارسی و آلمانی-انگلیسی-فارسی دارد که هردو مرتب و به‌خوبی قابل ارجاع و استفاده‌ هستند. نمایۀ موضوعی و نمایۀ آثار و اشخاص نیز مطلوب و کارآمد هستند. باری، درمجموع، کتابی است به لحاظ فنی باکیفیت و مطلوب. البته کتاب ازلحاظ صفحه‌بندی به‌طور مطلق بی‌اشکال نیست و در مواردی شماره‌بندی پانوشت‌ها ترتیب درستی ندارند. مثلاً بنگرید به صص. ۱۷۱، ۱۷۷،۱۷۸،۱۸۱، ۱۸۰، ۱۸۳، ۱۸۵، ۱۸۶، ۱۸۷ .

[۲]پرداختن به این موضوع و ذکر دلایل و مستندات آن مجال دیگری می‌طلبد.

[۳]باید توجه داشت که «احتمال» خطا بیشتر می‌شود، به این معنی که امکان دارد خطا رخ ندهد اما درمجموع خطر رخ دادن آن بیشتر می‌شود و مترجم هراندازه هم که خبره باشد باز گرفتار احتمال خطای بیشتر خواهد بود.

[۴]تعداد چنین خطاهایی در این ترجمه محدود است و به کلّ اثر آسیبی نرسانده است، اما به‌طورکلی در آثاری که از روی ترجمۀ انگلیسی ترجمه شده‌اند چنین خطاهایی، حتی انواع بسیار پیش‌پاافتادۀ آن، به‌وفور به چشم می‌خورد.

[۵]حتی اگر چنین نمی‌بود، بازهم مترجم باید حداقل به واژه‌نامۀ خود وفادار می‌ماند و این مفهوم را در اینجا به «امر واقع» ترجمه می‌کرد.

[۶]به این دلیل آن را «صوری» نامیده‌ام که این اشکال به‌طور مستقیم مخلّ معنا و محتوا نیست.

[۷]این اشکال در این ترجمه و در بسیاری ترجمه‌های دیگر فراوان یافت می‌شود. البته موارد درست نیز موجود است. من در اینجا فقط من‌باب مثال دو نمونه اشکال را آوردم. موارد دیگری ازاین‌دست اشکالات را من با تورقی کلی در این صفحات نیز یافتم: ۶۱، ۹۷، ۱۰۴، ۲۲۱، ۲۲۲، ۲۲۶، ۲۵۸، ۲۹۳ و بسیاری دیگر منجمله در واژه‌نامه.

[۸]در نسخه‌ای که من از متن آلمانی دارم صفت theilbar بدون h یعنی به‌صورت teilbar آمده است. این نکته البته اهمیتی ندارد زیرا theilbar در شیوۀ نوشتاری قرن نوزدهم مرسوم بوده است و دقت در تمایز آن تنها حاوی اهمیت فیلولوژیک است و نه فلسفی یا مربوط به ترجمه.

[۹]خود اصل ترجمه اشکالی ندارد.

[۱۰] Dativ

[۱۱] Nominativ

[۱۲]ممکن است در نگاه نخست به نظر برسد که این «[in]» در متن موجود نیست. به‌واقع موجود است اما به قرینه حذف شده است. اصل عبارت چنین است: Im Ich, als theilbarer Substanz . از همین‌رو آن را باید میان قلاب آورد.

[۱۳]باید توجه داشت که کجا استفاده از علامت قلاب به‌منظور وفاداری به متن لازم است و کجا ضرورتی ندارد.

[۱۴]  منظور جلد هفتم تاریخ فلسفۀ کاپلستون است.

[۱۵]در عنوان اثر فیخته در برخی نسخه‌ها، بر اساس رسم‌الخط زمان او، واژۀ gesammt با دو حرف m آمده است. در رسم‌الخط جدید از یک m استفاده می‌شود که من نیز در ادامه همان را به کار می‌برم.

[۱۶]من در این مرحله می‌گویم «درست‌تر» (با تأکید بر «تر») زیرا همین ترجمه نیز هنوز جای بهبود دارد.

[۱۷]من در شگفتم که جناب سید مسعود حسینی که گویا مدت‌زمانی را به پژوهش در فلسفۀ فیخته صرف کرده‌اند، چگونه، چنان‌که در ادامه خواهیم دید، تاکنون متوجه معنای اصلی Wissenschaft در این فلسفه و تفاوت آن با Wissen و نیز خود معنای مفهوم Wissenschaftslehre نشده‌اند. فهم منظور فیخته از این مفهوم اخیر، به گواهی خود فیخته، پیش‌نیاز هرگونه ورود به وادی فلسفۀ اوست.

[۱۸]  این «یا» مانع جمع نیست.

[۱۹]Über den Begriff der Wissenschaftslehre oder der sogenannten Philosophie

[۲۰]ازلحاظ لغوی واژۀ یونانیἐπιστήμη  (= اِپیستِمه) را در آلمانی به Kenntnis، Wissen یا حتی به Wissenschaft ترجمه کرده‌اند. همین نکته باعث خلط فراوان در فهم معنای این سه واژه در متون فیلسوفان گوناگون شده است. بنابراین برای فهم معنای این سه مفهوم در نزد هر فیلسوف، ناگزیر باید مستقیماً به فلسفۀ خود او مراجعه کرد و معنا را از دل آن فلسفه بیرون کشید و نه از داخل یک لغتنامه. اما در سنت ایدئالیسم آلمانی به‌طور خاص بر سر یک نکته اجماع  وجود دارد: این سه مفهوم در نزد همۀ فیلسوفان این سنت از یکدیگر متمایزند. به همین دلیل باید در فارسی نیز برای هر یک از آن‌ها معادل جداگانه‌ای در نظر گرفت و این سه را با یکدیگر خلط نکرد.

[۲۱]مثلاً بسیاری از باورهای دینی از این جمله هستند اما هر ایمان و باوری نیز لزوماً دینی نیست.

[۲۲]برای آشنایی با فلسفۀ فیخته در بستر ایدئالیسم آلمانی و بخصوص معنای Wissenschaft و Wissenschaftslehre در نزد فیخته منابع فراوانی موجود است. من در این نوشتار بخصوص از درسگفتارهای فلسفۀ فیختۀ پروفسور ویلهلم یاکوبز در دانشگاه مونیخ استفاده کردم.

[۲۳]مترجم در مقدمۀ خود آورده است که به متن آلمانی نیز نظر داشته است و در تطابق با اصل از کمک دیگران نیز استفاده کرده است. این مدعایی است که متأسفانه تاکنون بسیاری از مترجمان متون ایدئالیسم آلمانی از روی ترجمه‌های انگلیسی مطرح کرده‌اند اما حاصل کار ایشان کمتر نشانی از چنین تطبیق و تطابقی دارد. در مورد ترجمۀ موردبحث در اینجا، به دلیل تطابق مطلوب متن فارسی با متن آلمانی،کاملاً آشکار است که این مدعا صحت دارد و مترجم کار تطبیق با متن آلمانی را در موارد زیادی به نحو مؤثری به انجام رسانیده است. صداقت مترجم در قبال خواننده در چنین مواردی بسیار ارزشمند است.

نظرات مخاطبان 0 26

  • ۱۳۹۵-۰۹-۲۳ ۰۰:۵۷رضا مسافر 0 9

    جناب صفاریان، بعضی ها مسائل پیچیده را ساده می کنند و بعضی دیگر مسائل ساده را پیچیده. آنچه که شما در نوشته تان گفته اید، به باور من، پیچیده کردن و در عین حال درازگویی در باره چند مسئله ساده است. خدمت شما این که: زمانه کانت و سپس فیشته، شلینگ و بالاخره هگل، زمانه است که دانشوران و روشنفکران آلمانی بخود جسارت می دهند، تا آنجائیکه ممکن است، زبان آلمانی را از بسیاری از واژه های بیگانه رهایی سازند. بدین شکل معادل سازی در زبان آلمانی، که البته از چند دهه پیش آغاز شده بوده، وارد یک مرحله نوینی می شود.  همه کسانیکه زبان آلمانی را می دانند و با آن زبان کار می کنند، این را میدانند.  Thathandlung معادل آلمانی برای action  و  praxis ، Tatsache معادل آلمانی  برای  fact و  reality است.  Wissen در آلمانی دانستن و دانستنیها معنی میدهد و  Wissenschaft به معنی دانش است. در پاسخ به اینکه چگونه می توان از  دانش صفت ساخت، باید گفت همانطور که دستور زبان فارسی به ما یاد میدهد. اگر اسم صفتی علم "علمی" است، چرا اسم صفتی دانش نباید "دانشی" یا "دانشین" باشد؟ حتماً شما هم به مانند صد ها هزار ایرانی خواهید گفت که دانشی یا دانشین به "گوش غریب می آید"، "به چشم نا آشنا" و بالاخره "معمول نیست" و "در دهان نمی گردد" و غیره. اصل در صفت یا مشتق سازی در هر زبانی رعایت کامل قواعد دستوری است. اگر این رعایت شود، بقیه موارد- یعنی اینکه به گوش ما ناآشنا است یا معمول نبودن و غیره – تاریخی  است. اگر روشنفکران و دانشوران آلمانی هم به مانند  ما ایرانیها می اندیشیدند، زبان شان در هر حد همان شعر های عرفانی و داستانهای اسطوره ای سده های 13 و 15 باقی می مانند. ما ایرانی ها فکر می کنیم هر متنی که می خوانیم ، فرق نمی کند که چه،  فلسفی یا داستانی، باید آهنگ دلنشین ابوعطا را داشته باشد. نکته دیگر اینکه  نزد فیشته Thathandlung     و Tatsache در  "تقابل" یا "تضاد" با هم دیگر نیستند، بلکه هریک برای خود از مقوله ای دیگر است. نکته آخر اینکه بسیاری از فلاسفه همان واژه ای را بکار میبرند، که همکارشان آن را بکار برده است یا میبرد، ولی منظور و تعریف شان از آن واژه حتماً م لزوماً یکی نیست، مثالاً واژه دانش، دانستن،  کنش، خرد ... در ترجمه آوردن  اسم دقیق آن واژه  مهم است.
                                
  • ۱۳۹۵-۰۹-۲۷ ۰۰:۳۲حامد صفاریان 0 3

    جناب مسافر، با سلام،
    سپاسگزارم از نکاتی که مطرح فرمودید.
    - پس از طرح بحث معادل‌سازی‌ها در قرون 18 و 19 فرموده بودید «همه کسانیکه زبان آلمانی را می دانند و با آن زبان کار می کنند، این را میدانند». این گزارۀ شما با سور «همه» توصیفی است یا هنجاری؟ اگر توصیفی است، مبتنی بر کدام تحقیق میدانی است و اگر هنجاری است مبنای آن چیست؟
    - فرمودید «Tathandlung معادل آلمانی برای action [است]». با توجه به توضیحات قبلی‌تان از این گزاره دو برداشت می‌توان کرد: اولاً گویی action بر Tathandlung اولویت زمانی داشته باشد و در آلمانی دومی را در همان قرون مورد اشارۀ شما به عنوان معادلی برای اولی ساخته باشند. در اینصورت دلیل و مرجع این مدعای شما دقیقاً چیست؟ ثانیاً گویی فیخته، خود، این واژه را به عنوان معادلی برای action بکار برده باشد یا آن را در این معنا برگرفته باشد. در اینصورت دلایل شما بر این مدعا چیست؟
    - دلیل شما بر این که فرمودید «Tatsache ، praxis معادل آلمانی برای fact و  reality است» چیست و این را اولاً در کدام واژه‌نامه می‌توان یافت و ثانیاً این مدعا را که در فلسفۀ فیخته نیز به همین معناست چگونه اثبات می‌کنید یا نشان می‌دهید؟ (زیرا این دو موضوع از هم مجزا هستند).
    - فرمودید «نزد فیشته Tathandlung و Tatsache در "تقابل" یا "تضاد" با هم دیگر نیستند، بلکه هر یک برای خود از مقوله ای دیگر است». آیا دو مفهوم نمی‌توانند در عین این که «برای خود از مقوله ای دیگر» باشند، متقابل یا متضاد هم باشند؟ اگر منظور شما این است که این دو مفهوم در تقابل یا تضاد "نیستند" (دقت بفرمایید که من گفتم تقابل و تضاد و نگفتم تناقض) دلیل شما بر این مدعا چیست؟
    - در این که «دانشی» می‌تواند معادل wissenschaftlich باشد با دلایل شما موافقم. اما دلایل من برای ترجمۀ Wissen و Wissenschaft در متن فیخته بطور خاص بیش از این بودند. ممنون می‌شوم باقی موارد را نیز نقد بفرمایید.
    - مورد آخری که ذکر فرموده بودید به نوعی توضیح واضحات بود و من ارتباط آن را با بحث متوجه نشدم.
    
    پیشاپیش از شما متشکرم و قدردان انتقادات شما و هر نقد دیگری هستم.
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۱ ۲۳:۴۴رضا مسافر 0 0

    جناب صفاریان، باسلام
    یک: مبنای "گزاره" ای که به آن اشاره کرده اید، هم عقل سلیم، هم تجریه شخصی من و هم پژوهش های بسیاری که در باره زبان آلمانی صورت گرفته است، می باشد. همۀ زبان ها تاریخی هستند، همۀ زبان ها در فرازها و فازهای گوناگون تاریخی خود ، شروع  کرده اند  به وارد کردن واژه های بیگانه، به وام گیری این واژه ها، به پرداخت آنها در دستگاه دستوری خود و به معادل سازی و... زبان آلمانی هم از این قاعده مستثنی نیست. –  در این باره نگاه کنید به فصلهای چهار به بعد کتاب
     Thorsten Roelcke: Geschichte der deutschen Sprache, München 2009 
    دو: وقتی زبانی واژۀ بیگانه ای را وارد زبان خود می کند یا معادل سازی می کند، به این معنی نیست که واژۀ نو ساخته یکباره واژۀ پیشین را بیکارآمد می کند و سرانجام به آرشیوخانۀ زبان می فرستد. برای زمان طولانی هر دو واژه بکار گرفته میشوند. بدین خاطر مسئله "اولویت زمانی" فقط برای یافتن یا آگاهی از اینکه چه زمانی واژۀ الف یا واژه جیم دگرگونی معنایی پیدا کرده اند، مهم و ره گشا است - که البته این منظور شما نیست. شما بدنبال گاه شناسی صرفِ بکارگیری واژه ها هستید. با یک نگاه سرسری به آثار دانشمندان می توان دید که آنها گاهی واژۀ نو یا وارداتی را و گاهی معادل کهن آن را در یک اثر بکار می گیرند. خود ما هم این کار را میکنیم؛ گاهی واژه عربی-فارسی و گاهی معادل ناب فارسی آن واژه را در یک متن بکار میبریم. با اینحال برای ردیابی تاریخی و سنخ شناسیک، برای یافتن معنی واژه ها ی مورد بحث  ماو دگردیسی آنها (Handlung, Tat, Tatsache, Wissen) نگاه کنید به 
    Wörterbuch der philosophischen Begriffe, hrsg. von A. Regenbogen u. U. Mayer, Darmstadt 1998, Kluge. Etymologisches Wörterbuch der deutschen Sprache, 23. Aufl. bearb. Von Elmar Seebold, Berlin u. New York 1999, Duden. Deutsches Universalwörterbuch,2. Aufl. bearb. von G. Drosdowski, Mannheim, Wien 1989 
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۱ ۲۳:۵۱رضا مسافر 0 0

    ادامه ...
    سه: اما  داستان  Tathandlung بصورت عام: این واژه حاصل ترکیب دو واژه است و هر واژه انتزاع یا اسم معنی دو فعل هستند: Handlung اسم معنی فعل handeln و Tat اسم معنی فعل  tunاست. اولی در فارسی به معنی فعل "کنیدن"، "دست به عمل زدن" و دومی به معنی فعل "کردن" "کاری کردن"، "انجام دادن" است ، اسم معنی اولی در فارسی "کنش"، "فعالیت"، "عمل" است و دومی را "کردمان" ، "کـِرد" ، "کردار" و "عمل"  معنی میکنند. هر دو واژ در فارسی تقریباً دارای یک معنی هستند و معادل یکدیگراند، در آلمانی هم، در بسیاری از موارد، داستان از همین قرار است. یعنی هردو واژه به معنی پراکسیس ، آکشن یا آکسیون (Praxis ,Action) فهمیده و به کار گرفته می شوند - رجوع کنید به منابع پیشین. اگر در آلمان زندگی می کنید، امتحان اش مجانی است: از همکاران آلمانی تان بپرسید، این دو واژه چه معنی میدهد؟ به احتمال زیاد به شما خواهند گفت: "تات" همان "هَندلونگ" و "هَندلونگ" همان "تات" است. حال از آنها بپرسید که معنی تات هَندلونگ( Tathandlung)   چیست؟ به احتمال زیاد پاسخ خواهند داد: عملی که یک فرد انجام داده یا جرمی که او کرده است. این معنی آخری را حتماً از فیلم های جنایی (Tatort) آخر هفته یاد گرفته اند.  تنها جنبه ای که "هَندلونگ" دارا است  و گویا "تات" از آن برخوردار نیست، جنبۀ هدفمندی، تأملی و اندیشمندی آن است. بنابراین گفته می شود "هَندلونگ"، آن عملی است که با هدف، با اندیشه، با درنگ، با تصمیم و نقشه مشخصی انجام گرفته است یا می گیرد. اما گویا "تات" لزوماً عمل هدفمند یا اندیشمند نیست – سر این در فلسفه هنوز بحث است.
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۱ ۲۳:۵۳رضا مسافر 0 0

    ادامه ...
    چهار: داستان Tathandlung نزد فیشته: در فلسفۀ ایدآلیسم آلمانی هردو جنبۀ  نامبرده در مفهوم کِردمان (Praxis)  موجود اند یا دو ساخپارۀ اصلی آن را تشکیل می دهند. بنابراین پراکسیس خود، شکل و بیان یگانگی (Einheit) تات و هَندلونگ است، یگانگی کنش و کردمان است. تات هَندلونگ فیشته، در واقعه  نام دیگری است برای پراکسیس و، در ساختار کلی خود، در چارچوب مفهوم کردمان یا پراکیسس در فلسفه ایده آلیسم آلمانی می ماند. تات هَندلونگ فیشته ، از آن تات هَندلونگی („diejenige Tathandlung“) است که بعنوان شالودۀ هر آگاهی („alle[s] Bewußtsein“) چیزی جز تکاپوی ناب („reine Tätigkeit“ ) که همان  کردمان ناب است، نیست. ناب، از آن خاطر که تأملی(reflexiv)است، از آن خاطر که کنش و فرآوردۀ کنش، ،فاعل و نتیجۀ فعل او درهم تنیده، درونی، یکی و یگانه اند. من هستم („Ich bin“) بیان تات هندلونگ است. در اینجا هستنده (Seiende) یا "من"، هستی خود را (sein Sein) در خود می نهاد، نه در چیزی بیرونی یا بیگانه. در "من" هستنده و هستی، فرآورنده و فرآورده  یگانه اند. "من" فیشته که بیان تات هندلونگ، بیان کردمان ناب است ، آزاد، خود ایستا و مطلق است و باید باشد. در غیر اینصورت، آن  نمی تواند نخستین اصل برای پی افکندن دانشِ دانشها باشد. جان کلام اینکه فیشته در معنی معمول تات و هندلونگ و همینطور تات هندلونگ دست نمی برد، بلکه این واژه (حقوقی) را وارد فلسفه  می کند و به آن معنی و وزن فلسفی میدهد. ترجمه آن به "کردمان ناب"، به باور من معنی مورد نظر فیشه را می رساند. حال اگر حتماً بخواهیم هم حق واژۀ "تات" و هم حق واژه "هَندلونگ" را به آنها بدهیم، یعنی معنی واژنامه ای و معمول آنها را هم در نظر بگیریم، به پیشنهاد من می توان تات هَندلونگ را "کنش کردمانی" ترجمه کرد. ترجمه آن به "کردوکار" که وام گرفته از آقای آشوری است، بخاطر واژه "کار"  در رساند مفهوم بسیار ضعیف و گمراه کننده است. در باره آنچه از فیشته و تات هندلونگ او در بالا گفته شد، نگاه کنید به 
    Joh. Gottl. Fichte: Grundlage der gesamten Wissenschaftslehre (1749), Hamburg 1961, S. 11 f., 16ff.  
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۱ ۲۳:۵۹رضا مسافر 0 0

    ادامه .. .
    پنج: در باره ترجمه Wissen , Wissenschaft : شما باید بدانید که ویسّن به معنی دانستن و دانستنیها است، به معنی آشنایی با چیزی یا موضوعی است. معنی آن تا چندین سده پیش(سده های میانه) شناختن، آشنا بودن، پیداکردن، کشف کردن هم بوده است. ، ویسّنشافت، همانطور که پسوند شافت (-schaft) آن  بر ما آشکار می سازد، تا سده های میانه به معنی مجموعۀ دانستنی های بشر بوده است. از سده های نو (از سدۀ شانزده /هفده به بعد) معنی هر دو واژه آن می شوند که امروز ما می فهمیم. امروز ویسّنشافت به معنی مجموعه دانستنی ها است که آنها، بر اساس هر حوزه مشخصی، دسته بندی و مرتبه بندی شده اند، در هر حوزه دارای پیوند مفهومی بایکدیگراند و خلاصه اینکه دستگامند اند. بدین وسیله ویّسنشافت،  ویسّن ما را دائماً به سنجش و به چالش می شد. ویسّن لزوماً  نه بدین معنی است و نه لزوماً کارکردی این چنین دارد. بدین خاطر در زبان آلمانی بین ویسن و ویسنشافت فرق گذارده می شود. علاوه بر این کِنتنیس  Kenntnis ، برخلاف  نظر شما، به معنی "شناخت" یا "معرفت" نیست. در زبان آلمانی به شناخت یا بقول شما به "معرفت" إرکِنتنیس Erkenntnis  می گویند. مگر تا بحال بگوشتان إرکِنتنیس تئوری (Erkenntnistheorie) نخورده است؟ برای ترجمه  و فهم واژه های آلمانی توجه به پیشوندها و پسوند های آلمانی بسیار ضروری است، زبان آلمانی بدون آنها بسیار فقیر است. بنابر آنچه که گفته شد، ترجمه  ویسنشافت هم به واژه فارسی "دانش" و هم به واژه عربی "علم" درست است، مگر اینکه شما برای من، بنابر اصول و ضوابط معنی شناسی وسنخشناسی ثابت کنید که واژه عربی علم دارای آن چنان محتوایی است که می تواند معنی کامل و درست ویسنشافت را بیان کند و در مقابل واژه دانش نمی تواند. اشاره به "سابقه" داشتن یا نداشتن چیزی، به باور من، اصلاً استدلال نیست، فقط اشاره به یک عادت است.  در ضمن: در ایران ما جاهایی داریم که به آنجا "دانشگاه" می گویند. ما درآنجا تنها دانستنی نمی آموزیم، بلکه  همچنین می آموزیم، عناصر آنچه یاد گرفته و در یافته ایم را مرتبه بندی کنیم، بسنجیم، بین آنها پیوند مفهومی بقرار سازیم و غیره. ما در آنجا علم یا دانش یعنی ویسنشافت  یاد می گیریم، نه صرفاً ویّسن. 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۲ ۰۰:۰۴رضا مسافر 0 0

    ادامه ...
     در رابطه با استدلال شما در پایان نوشت تان، باید خاطر نشان کنم ایمان و دین ، در فلسفه ایدآلیسم هم، نوعی از دانستن و آگاهی است، اما نه آگاهی دانشین. برای اینکه این آگاهی به دانش برکشیده شود، باید نیروی داوری خرد را بکار گرفت. و این در تضاد با ایمان و بنیاد جهان نگری دینی قرارمیگیرد. در این باره هنوز می توان بسیار سخن گفت.
    شش: منظور من در رابطه با تات هندلونگ و تات زاخه (Tatsache) اینست که آنها با یکدیگر فرق دارند و تحلیلآ باید آنها را از یکدیگر جدا دید. شما اما پا را فراتر گذاشته ادعا می کنید که در "آموزه دانش" فیشته، آنها در "تضاد" (Gegensatz) با یکدیگر اند. من فرق تضاد و تناقض (Widerspruch) را می فهمم. پرسش من از شما اینست که شما براساس چه گفته ای از فیشته یا بر اساس چه خوانشی از فیشته به این نتیجه رسیده اید؟ 
    موفق باشید . بازهم بنویسید، قلم روانی دارید.
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۸ ۰۰:۴۳حامد صفاریان 0 2

    جناب مسافر، از این که با حوصله و دقت به کامنت من پاسخ دادید بسیار سپاسگزارم.
    - پیش از هرچیز باید عرض کنم که تذکر شما در مورد خطای به کار بردن واژۀ Kenntnis به جای Erkenntnis کاملاً وارد است. من البته فرق Erkenntnis و Kenntnis را می‌دانم و صرفاً یکی را اشتباهاً به جای دیگری به کاربردم. این البته خطای من را توجیه نمی‌کند، لذا از شما و دیگر خوانندگان بابت این لغزش در مقالۀ بالا پوزش می‌خواهم.
    - در مورد نکتۀ شمارۀ «یک» در کامنت شما، فی‌الجمله با شما موافق هستم و قصد ندارم بحث را در این مورد خاص به درازا بکشانم. برداشت من این بود که گزارۀ شما، به نوعی، هنجاری باشد؛ که گویا چنین نبوده است. به نظر من گزاره‌های کلی‌گرایی از این جنس (یعنی بیان یک امر کلی با عباراتی مانند «همه‌کس» یا «همه‌چیز» به مثابۀ حقیقت، و مستثنی کردن یک جزء یا شخص به مثابۀ خطا)، اگر نتیجۀ یک بحث فلسفی دقیق نباشند لاجرم ادعاهایی بیش نیستند که بیشتر کاربرد جدلی دارند.
    - پیرامون نکتۀ شمارۀ «دو»: با اصل بحث شما موافقم، اما عرض من چیز دیگری بود: شما ابتدا در مقدمه‌ای کوتاه آوردید که در «زمانه کانت و سپس فیشته [و غیره ...] دانشوران و روشنفکران آلمانی بخود جسارت می‌دهند [...] زبان آلمانی را از بسیاری از واژه های بیگانه رهایی سازند. بدین شکل معادل سازی در زبان آلمانی [...] وارد یک مرحلۀ نوینی می شود».  سپس فرمودید که «Tathandlung معادل آلمانی برای action و praxis است». معنای این سخن (آن‌طور که من می‌فهمم) آن است که در ابتدا آن دو واژۀ انگلیسی وجود و کاربرد داشته‌اند اما معادل آلمانی نداشته‌اند. آنگاه Tathandlung به عنوان «معادل» برای آن دو، ضرب یا جعل شده است. سخن من آن بود که لااقل در فلسفۀ فیخته، دربارۀ این مفهوم مطلقاً چنین حکمی صادق نیست.
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۸ ۰۰:۴۴حامد صفاریان 0 1

    - فرمودید «Handlung اسم معنی فعل handeln و Tat اسم معنی فعل tunاست». در مورد این نکته ابتدائاً خوب است یادآوری کنم که تقسیم‌بندی اسامی به اسم ذات و اسم معنی، یک تقسیم‌بندی بر اساس دستور زبان سنتی است، که خود، کم‌وبیش، برگرفته از دستورزبان تجویزی سنتی زبان عربی بوده است، و امروز با توجهِ زبان‌شناسان به مسائل زبان‌شناسی مدرن، بسیاری از مقولات آن محل تردید و اشکال واقع شده، و اعتبار سابق را ندارد (برای مثال نک. آثار دکتر محمدرضا باطنی در زمینۀ دستور ساختاری زبان فارسی، بخصوص «نگاهی تازه به دستور زبان فارسی»). وانگهی، این که شما مقولات دستور سنتی زبان عربی را بر واژگان آلمانی سوار می‌کنید بسیار غریب است! مایلم بدانم معادل این «اسم معنی» در دستور (ترجیحاً مدرن) زبان آلمانی چیست که شما با استفاده از آن الف را اسم معنی فعل ب در زبان آلمانی می‌دانید؟ اگر منظور شما تمایز میان مقولات concreta و abstracta است در بحث substantivum است، آنگاه باید گفت که این تمایز هم، قیاس از سنت دستورنویسی تجویزی در زبان لاتین است و امروزه در دستور زبان آلمانی محلی از اعراب ندارد.
    - اسم معنی و اسم ذات در همان دستور قدیمی هم، باز مقولات ناظر بر ساحت معنا هستند، و نه چنان که از کامنت شما برمی‌آید، یک قاعدۀ خاص ناظر بر ساخت واژگان. بنابراین اینکه بگوییم «کنش» یک اسم معنی از مصدر «کنیدن» است، نادرست است، و درواقع نوعی خلط مقولات دستوری است (به طور خاص، خلط قاعدۀ ساخت اسم مصدر با مقولۀ اسم معنی؛ زیرا«کنش» از لحاظ ساخت، اسم‌مصدر است از مصدر «کردن»- و نه به قول شما «اسم معنی» از فعل «کنیدن»).
    - فعل «کنیدن» (به ضم کاف) که شما آن را به معنای «دست به عمل زدن» و معادل handeln آلمانی دانسته‌اید، جسارتاً، بیشتر به یک فعل «من‌درآوردی» شبیه است که من شخصاً هیچ کاربردی در زبان فارسی برای آن نمی‌شناسم. البته چنین فعلی گویا موجود است (نک. فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین) که البته به آن معنای مورد نظر شما نیست و معنای آن معادل «انفعال» عربی است که واجد حیث مفعولی است و با آنچه شما فرمودید مطلقاً قرابتی ندارد. مایلم بدانم مأخذ شما برای این فعل غریب یا قاعدۀ دستوری ساخت آن که به معنای مورد نظر شما منتهی شودچیست!
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۸ ۰۰:۴۵حامد صفاریان 0 1

    - در ادامه گفتید که Tathandlung حاصل ترکیب دو واژه است. ممکن است به فرمایش شما «این واژه حاصل ترکیب دو واژه» باشد (با تأکید بر لفظ «واژه»)، اما به‌طور قطع «معنا»ی آن (بخصوص در نزد فیخته) حاصل هیچ نوعی از «ترکیب» معنای آن دو واژه نیست. حتی همان معنای حقوقی این واژه نیز قابل تقلیل به ترکیبی از معنای آن دو واژه نیست. عجیب این که شما در ادامۀ سخن خودتان تلویحاً به این نکته اذعان کردید و مدعای نخستین خود را تلویحاً نقض کردید.
    - به این ترتیب با توجه به آنچه عرض کردم، گفته‌های شما در جایی که دو فعل handeln و tun را به فارسی برگردانده‌اید و برمبنای آن معنای Tathandlung را به گفتۀ خودتان «بصورت عام» توضیح داده‌اید، فاقد مبنای صحیح و استوار است.
    - به دلایل مشابه، پیشنهاد شما برای ترجمۀ Tathandlung به «کنش کردمانی» (که خود برخلاف اصطلاح آلمانی، یک ترکیب وصفی است نه یک مفهوم مستقل) نه تنها برتری خاصی بر ترجمۀ جناب حسینی (یا آشوری) به «کردوکار» ندارد، بلکه برمبنایی التقاطی از تفسیر (بجای ترجمه)؛ و آنهم تقلیل معنای مفهوم کلی به معانی اجزای آن استوار شده است.
    - فرمایش شما که «[...] فیشته در معنی معمول تات و هندلونگ و همینطور تات هندلونگ دست نمی برد، بلکه این واژه (حقوقی) را وارد فلسفه می‌کند [...]» قابل دفاع نیست. در این که فیخته این واژه را وارد فلسفه می‌کند بحثی نیست، اما معنای این واژه در نزد فیخته نه تنها با معنای حقوقی آن متفاوت است (نک. لغتنمۀ تاریخی فلسفه از یوآخیم ریتر)، بلکه حتی تقریباً هیچ ربطی به آن ندارد. همانطور که مستحضر هستید فیخته رسالاتی مفصل نیز دارد در بحث حق و حقوق طبیعی که (تا جایی که من فرصت تورق داشتم) در آنجا نیز هیچ جا این واژه را در معنای مصطلح حقوقی آن در قرن هفدهم و هجدهم به کار نبرده است.
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۸ ۰۰:۴۶حامد صفاریان 0 1

    - پیرامون پرسش شما دربارۀ Tathandlung و تقابل و تضاد آن با Tatsache، باید عرض کنم که اولین کاربردهای این مفهوم در معنای سیاسی-حقوقی آن در زبان آلمانی در قرن هفدهم، به معنای عمل به انجام رسیده و در تقابل و تمایز (Unterschied) با صِرف قصد و نیتِ انجام یک عمل، و در همین معنا در قرون هجدهم و نوزدهم نیز کاربرد داشته است. اولین کسی که این مفهوم را در فلسفه به معنایی کاملاً خاص به کار برد، فیخته است. (نک. لغتنامۀ تاریخی فلسفه از یوآخیم ریتر). فیخته بحث «تاتهاندلونگ» را پیش کشیده است، زیرا (همانطور که شما هم به درستی اشاره فرمودید)  او در فلسفۀ خود به دنبال اصل آغازین فلسفه؛ یا آغاز هر نوع علم بوده است. «تاتهاندلونگ» در تقابل و تضاد با «تاتزاخه» فهمیده می‌شود، زیرا تا پیش از فیخته، «تاتزاخه» وجه ابژکتیو آگاهی بوده است (همان که جناب حسینی به «واقعیتی از آگاهی» ترجمه کرده‌اند، و من در نوشتۀ خود اشکال آن را نشان دادم). فیخته در مقابل این وجه ابژکتیو (که از نظر او قابل دفاع نیست) وجهی (به زعم دیگرانی مانند هگل) به‌طور اولی سوبژکتیو را (که در ابتدا هنوز ابژه‌ای در آن موجود نیست اما البته در نهایت با وجه ابژکتیو وحدت می‌یابد) برمی‌نهد که مبنای آن نه حضور یک محتوا یا ابژه در آگاهی (یا همان Tatsache des Bewusstseins) بلکه وجهی پیشینی و متحرک است (به معنای حرکت دیالکتیکی اندیشه و نه حرکت فیزیکی که شما هم البته به آن اشاره کردید) که فیخته نام آن را Tathandlung می‌گذارد (و در ضمن هیچ ارتباطی نه به معنای حقوقی آن دارد، نه به فهم عوام‌الناس بر اساس سریال‌های تلویزیونی؛ و نه کاربرد آن در زبان غیر فلسفی! جسارتاً به نظر من این شیوۀ اخیر استدلال شما درخور یک بحث جدی نیست). دراین مورد باز هم نک. مدخل Tathandlung از لغتنامۀ تاریخی فلسفه از یوآخیم ریتر. بر خلاف نظر جنابعالی، تقلیل و تحلیل معنای این مفهوم در کاربرد فلسفی آن به معناهای دو واژۀ Tat و Handlung در زبان آلمانی (بخصوص در نزد عوام‌الناس) به طور کلی وافی به مقصود نیست و ترجمۀ آن به «کردوکار» توسط جناب حسینی نیز به نظر من به دلیل پای‌بند بودن ترجمه به خود لفظ و لغت بوده است و نه بر اساس معنا.  این کارالبته در مقام ترجمه موجه است و اشکالی بر آن وارد نیست.
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۰۸ ۰۰:۴۷حامد صفاریان 2 1

    ... اما ترجمۀ این مفهوم به «کردمان ناب» یا «کنش کردمانی» سویه‌ای از تفسیر به همراه دارد که آن را از دایرۀ ترجمه خارج می‌کند. عین همین بحث تقابل و تضاد را هگل نیز بخصوص با اشارۀ تلویحی به کانت، یاکوبی و فیخته، هم در رسالۀ Glauben und Wissen در فصول مربوطه، و هم بخصوص در کتاب «علم منطق» در آغاز فصل مربوط به Seyn در بحث بر سر آغاز فلسفه و بالاخص در دایرة‌المعارف علوم فلسفی از بند 61 به بعد مطرح می‌کند و از Tatsache des Bewusstseins نیز به‌طور مشخص نام‌می‌برد و آن را نقد می‌کند (بخصوص نک. §66، §71). بحث هگل از این منظر ناظر به بحث فیخته و به آن مربوط است و می‌توان از آن برای فهم بهتر فیخته در این مورد خاص استفاده کرد؛ اگرچه هگل به‌طور مستقیم از واژۀ Tathandlung استفاده نمی‌کند. به هرحال با اتکای به آثار فیخته بخصوص همین کتاب، تقابل و تضاد این دو مفهوم (حتی در همان پاراگراف نخست همین کتاب) به‌خوبی قابل استفاده است. در اینباره می‌توان به مدخل Wissen از ریتر هم ارجاع داد.
    - در مورد بحث Wissenschaft و ترجمۀ آن به «علم» یا «دانش» از شما اجازه می‌خواهم فرصت دهید تا در مقاله‌ای جداگانه به این موضوع بپردازم و صمیمانه از شما دعوت می‌کنم انتقادات خود را ذیل آن نوشتار مطرح فرمایید.
    - در پایان مایلم خاطرنشان کنم که همین گفتگوی بسیار مفید میان بنده و جنابعالی بر سر بخش کوچکی از نوشتار بالا و ذیل آن (که تا همینجا حدود چهارهزار کلمه شده است و امیدوارم باز هم ادامه پیدا کند) خود به‌نوعی ردّیه‌ایست بر مدعای نخستین شما که فرموده بودید آنچه من نوشته بودم «پیچیده کردن و در عین حال درازگویی در باره چند مسئله ساده است»؛ به گمانم چنین نبوده است.
    
    با احترام
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۱۲رضا مسافر 0 0

    جناب صفاریان، باسلام
    یک: بازهم در مورد اجزای اسمی تاتهَندلونگ: همانطور که گفتم، دو نامی که تاتهَندلونگ را می سازند، یکی تات (Tat) و دیگری هَندلونگ (Handlung) است  در دستور زبان آلمانی، تات و هندلونگ هر دو "وربال أبستراکتوم" (Verbalabstraktum) هستند: یک، چون آنها نامهایی هستند که از فعل ساخته شده اند ، یا از فعل مشتق گرفته شده اند (Verbal)؛ دو، چون آنها نامهایی هستند که دلالت "به کیفیت ها، حالت ها و فعالیت ها" دارند، معنای آنها دلالت به "پدیده]هایی[ ذهنی" دارند، پدیده هایی "که در خارج از ذهن مستقلاً وجود" ندارند و "از جنبه فیزیکی برخوردار" نیستند (-abstraktum). نامهایی که دارای این ویژه گی هستند را خانم مهرانگیز نوبهار در "دستور کاربردی زبان فارسی" اش، "اسم معنی" می نامد، "اسم معنی" در تمایز با "اسم ذات" (ص51 :تهران 1372) و همچنین " دودِن، فرهنگ واژگان بیگانه" أبستراکتوم را آن اسمی میداند که دلالت به مورد یا چیز غیرمادی یا غیر فیزیکی ("Nichtdingliches") دارد (ِDuden, Bd. 5, S.26)، یعنی دلالت به امری یا پدیده ای ذهنی دارد و سرانجام  سه، معنای وربال أبستراکتومها با معنای فعلی که از آن مشتق گرفته شده یا از آن ساخته شده اند، یکی هستند، یعنی تات و هندلونگ با تون (tun)و هندلن(handeln)، هم معنی هستند. – در ضمن در انگلیسی به این گونه از اسامی abstract noun و در آلمانیAbstrakte Nomen میگویند که همان "اسم معنی" است. در رابطه با تعریف وربال أبستراکتوم در دستور زبان آلمانی رجوع کنید به کلُوگه (Kluge 1999, S. XVIf.) نام کامل این منبع را من در کامنت پیشین ام آورده ام. 
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۱۴رضا مسافر 0 0

    دو: بازهم در بارۀ معنی تات و هندلونگ: شما به هر واژۀ نامه آلمانی-آلمانی که من نام چند تا از آنها را در کامنت پیشین ام آورده ام، رجوع کنید، خواهید خواند، که معنای تات و هندلونگ بیش و کم یکی یا تقریباً یکی هستند، اغلب انها را معادل پراکسیس ، آکشن یا آکسیون (praxis ,action) میگیرند. آلمان ها در زبان روزمرۀ خود این دو واژه را معمولاً به همین معنی بکار می برند. نگاه کنیم به چند واژه نامه آلمانی-فارسی: داریوش آشوری در "فرهنگ علوم انسانی، انگلیسی-فارسی (ویراست سوم)" خود آکشن را به "کنش، کردار و کرد" ترجمه می کند و پراکسیس را به "کردمان" (ص 8 و 343، تهران 1392) – من در پائین به ترجمه آشوری دوباره بازخواهم گشت. ادیب سلطانی در ترجمۀ "سنجش خرد ناب" (ص 57،بخش واژه نامه، تهران 1362) و ش. ولامنش در "واژنامه کوچک فلسفه و منطق، آلمانی-فارسی" هندلونگ را به کنش (ص 45، هانور 1995) ترجمه می کنند.  به باور، من ترجمه تات به کِرد، کردار، به کردمان و عمل ترجمه درستی است و ترجمه هندلونگ به عمل و به ویژه به کنش، که مورد بحث ماست، ترجمه بسیار دقیق و باریکی است.  اما پبیش از آنکه به ایراد شما به پردازم، باید به دو نکته مهم اشاره کنم: من در بالا گفتم که معنی تات و هَندلونگ بیش و کم یا تقریباً یکی هستند، چرا نگفتم صدر درصد یکی هستند؟ همانطور که من در کامنت پیشین خود گفتم و شما از کنار آن بدون هیچ سرو صدایی گذشتید، هَندلونگ جنبۀ هدفمندی، تأملی و اندیشمندی هر تکاپویی (Tätigkeit) و هر تاتی است، بیان کنندۀ جنبه درونی آن است. بنابراین هَندلونگ، آن عملی است که با هدف، با اندیشه، با درنگ، با تصمیم و نقشه مشخصی انجام گرفته است یا می گیرد. و گفته می شود که "تات" لزوماً عمل هدفمند یا اندیشمند نیست –البته من با این تعریف  شق و رق از تات مشکل دارم و در فلسفه هم بحث در باره آن هنوز به سرانجام نرسیده است. نکته مهم دیگر اینکه سامانۀ مفهومی و کاربردی هَندلونگ بیشتر فلسفه حق یا بطور مشخص فلسفه اخلاق است. تات می تواند یک عمل اخلاقی باشد، ولی لزوماً اینطور نیست. بنظر می رسد که تات بیشتر جنبه بیرونی هر تکاپویی است، بهر حال سر این هم بحث است و می توان بسیار جدل کرد. با این حال اینها موارد بسیار مهمی هستند که به ما در روشن سازی مفهوم تاتهندلونگ نزد فیشته کمک می کنند. 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۱۶رضا مسافر 0 0

    حال برگردیم به داستان "کردن"، "کرد" و "کردمان"، به داستان "کنش" و "کنیدن"، "اسم معنی" و "اسم مصدر" و سرانجام به افسانۀ "خلط مقولات دستوری" و "فعل من‌درآوردی"- به ادعای شما - از سوی من. بر شالودۀ تعریفی که در بالا آوردم - و از تکرار آن در اینجا خوداری می کنم - تات و هندلونگ اسم معنی و همینطور وربال أبستراکتوم دو فعل هندلن و تون هستند. هندلن را فرامرز بهزاد در "فرهنگ آلمانی-فارسی" خود به "عمل کردن؛ اقدام کردن؛ دست به عمل زدن؛ دست به کار شدن" و تون را به "کردن؛ انجام دادن؛ کاری کردن؛ اقدامی کردن؛ عمل کردن" ترجمه کرده است (ص427 و 862، تهران، چاپ اول 1381). پیشنهاد های بهزاد، به باور من درست است. همانطور که در بالا گفته شد، "کرد" به مانند معادل آلمانی اش "تات" وربال أبستراکتوم اسم معنی فعل "کردن" است، چرا که معنی و ساختپاره واژگانی خود را از اتنزاع این فعل می گیرد. "کرد" در عین حال "مصدر مرخم" است (نک  به محمد معین، فرهنگ فارسی، ج. 3،ص 2938، تهران 1364). شاید، باید در اینجا اضافه کرد که مصدرهای مرخم کارکرد اسمی دارند. فعل "کردن" از ماده ماضی است. بنابراین اسم مصدر آن، برخلاف ادعای شما، "کُنش" نیست، بلکه "کردار" است. جالب اینکه معین، در همان منبع، کُنش را مصدر مرخم هم می نامد (معین، همانجا، ص 2939). و اما "کردمان" کم و بیش دارای وضعیت دستوری یکسانی با "کرد" است، یعنی دارای ویژگی های اسم معنی است و همینطور اتنزاع از فعل "کردن" است. اما "کردمان" از لحاظ ساختار واژگانی یا نحوی، از مصدر مرخم و "پسوند غیرفعلی" "مان" ساخته شده است.
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۱۹رضا مسافر 0 0

     حال می رسیم به داستان "کنش" و "کنیدن". شما گفته اید که "کنش" - که به باور من ترجمۀ  درست هندلونگ است – "اسم مصدر" است. من با شما کاملاً موافق ام. بنده هم ادعا نکردم که "کنش" اسم مصدر نیست. اما این ادعا را دارم که "کنش" در عین حال اسم معنی و اتنزاع فعلی یا وربال ابستراکتوم است؛ ساختار واژگانی آن،  کم و بیش دارای وضعیتی به مانند "کردمان" است. اسم معنی و در عین حال اسم مصدر بودن یک کلمه یا واژه لزوماً  به معنی تناقض در قواعد دستوری یا بقول شما "خلط مقولات دستوری" نیست. چراکه اسم معنی ناظر بر معنی و چشم انداز مفهومی واژه است و اسم مصدر، به مانند بسیاری از اشتقاقات، ناظر بر ساختار واژگانی واژه. وجود این دو موقعیت دستوری در یک واژه بیان تناقض نیست. این دو موقعیت هم دیگر را نقض نمی کنند. (درباره مصدر مرخم، اسم مصدر و گوناگونی آن نگاه کنید به مهرانگیز نوبهار، منبع پیشین، ص59 و 60). اما اگر "کنش" اسم مصدر است، که هست، پرسش این است که آن اسم، مصدرِ کدام مصدر است؟  همانطور که گفته شد، "کنش" اسم مصدر "کردن" نمی تواند باشد، اسم مصدر کردن "کردار" است. کنش یا باید اسم مصدر ماده مضارع فعل "کردن" باشد یا اسم مصدر فعل دیگر. اما این "فعل دیگر" باید دارای  دو شرط باشد: یک، باید از لحاظ معنی، حداقل هم خانواده با فعل "کردن" باشد و دو، بُن آن فعل باید "کُن" باشد. حال پرسش اینست  که چه امکان فعلی در زبان فارسی برای این امر وجود دارد؟ محمد معین "کُن" را "دوم شخص مفرد از امر حاضر از "کردن" " و جزو خانواده معنایی "کردن" و "کُناندن"/ "کُنانیدن" میداند. کُنانیدن را " دستور دادن بدیگری تا کاری را انجام دهد؛ کردن فرمودن" معنی می کند (نک به معین همنجا، ص 3081 و ص 3083). به باور من، کنش می تواند بسختی اسم مصدر کنانیدن یا کناندن باشد، در آنصورت باید بشود کنانش!؟.  بدین خاطر من، امکان فعلی دیگری را انتخاب کردم که در عین حال تنها امکان در زبان فارسی است. به باور من "کنش" نه تنها اسم معنی "کُنیدن"، بلکه اسم مصدر آن هم هست. اینکه شما "شخصاً هیچ کاربردی در زبان فارسی برای آن نمی شناس]ید[" به معنی عدم وجود این فعل نیست. فعل متعدی "کنیدن" در فرهنگ معین موجود است. این فعل نه تنها جزو خانواده معنایی فعل "کردن" است، بلکه خود مستقیماً معنی "کردن" می دهد. معنی های دیگر آن "پذیرفتن" و "انفعال" است. 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۲۰رضا مسافر 0 0

     شما فقط معنی "انفعال" فعلِ "کنیدن" را برجسته کرده اید، چون کاملاً با ادعا و ایرادها شما به من، جور درمی آید. محمد معین در معرفی معنای "کُنیدن"، آنجایی که به معنی انفعال می رسد، از "دانشنامه الهی" نقل می کند: "یکی کنش که بتازی ان یفعل گویند، و یکی بکنیدن که بتازی ان ینفعل خوانند" (نک به معین همنجا، ص 3105). اما انفعال یا ینفعل برخلاف نظر شما، تنها "واجد حیث مفعولی" نیست و تنها به معنی بی عملی ، آنطور که در فارسی روزمره فهمیده می شود، هم نیست. یک جنبه آن انفعال "بی ارادگی"، "تأثیرپذیری"، "عدم مقاومت" است ، جنبۀ دیگر آن اما، "تحریک"، "انگیزش" و "تهیج" است ( نک به آذرتاش آذرنوش، فرهنگ معاصر عربی-فارسی، بر اساس فرهنگ عربی-انگلیسی هانسو ور، ص512: تهران 1383). انگیزش و تهیج  اتفاقاً بیان لحضه های کنشگری فرد است. همانطور که آورده شد، "کُنیدن" در عین حال به معنی "کردن" هم است. خُب، وقتی فعلی معنی اش "کردن" باشد، گفتن اینکه این فعل به معنی "دست به عمل زدن" هم هست، آیا معنی بی ربطی نیست؟
    سه: واژۀ تاتهندلونگ: این واژه همانطور که گفته شد، یک واژه یا بطور مشخص یک اسم ترکیبی است. اسم های ترکیبی هم در فارسی و هم در آلمانی موجود اند. البته زبان آلمانی در ساختن واژه های ترکیبی از ویژگی ها و توانایی خاصی برخوردار است که دگر زبانها از آن محروم هستند؛ گاهی یک اسم یا نام ترکیبی آلمانی، شامل چندین نام و صفت و قید است و آنقدر درازنای است که باعث خنده و ساختن جک در باره این توانایی منحصر بفرد زبان آلمانی می شود – به مانند نام های مرکبی از این دست: Generalstaatsverordnetenversammlung. در دستور زبان آلمانی به این حالت ( یا امکان) دستوری کومپوزیسیون (Komposition) می گویند، که به معنی چیدن چند اسم، مشتقات فعل، صفت یا قید در کنار هم و ساختن یک اسم مرکب (Komposita) است. 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۲۲رضا مسافر 0 0

    کومپوزیسیون در آلمانی (و همینطور در فارسی) گونۀ های فراوانی دارد. اما همه کامپوزیتاها باید دستکم از دو یکان یا دو واحد (Einheit)ٍ تشکیل شده باشند و به دو یکان یا دو واحد تقسیم پذیر باشند. یکی از گونه های مهم و  فراگیر کومپوزیسیون، اسم مرکب تعیینی، دترمیناتیوکومپوزیتا (Determinativkomposita) است، بسیاری از گونه های کومپوزیتاها، از جمله  دستۀ  نام یا اسم مرکب یا نُمن کمپوزیتا (Nomenkomposita) دارای ویژگی های اصلی دترمیناتیوکومپوزیتا هستند. واژه یا اسم ترکیبی مورد بحث ما، تاتهندلونگ، جزو دستۀ این گونه اسامی مرکب است و دارای ویژگی های اصلی آن. اما این ویژگی ها چه هستند؟ یک : دومین واحد اسم مرکب از لحاظ ریخت و ساخت نحوی واژه (morphosyntaktisch) جنسیت و گونۀ اسم مرکب را تعیین و تعریف می کند، مثلاً در حالت "هاوس تُور" (Haustür  = درِ خانه) حرف تعریف "تور" که دومین واحد  این اسم مرکب است، جنسیت این واژه مرکب را تعریف و تعیین می کند، همانطور که باید بدانید، جنسیت "تُور" (یا دَر به فارسی) مؤنث است؛ دو: از لحاظ معانی (semantisch) – این ویژگی برای بحث ما مهم است – اما این واحد اول اسم مرکب، یعنی هاوس، است که واحد دوم را تعریف، تعیین و بالاخره مفهوماً توصیف می کند؛ یعنی واحد اول، هاوس، مشخص می کند که در اینجا منظور هر "دری" نیست، بلکه تنها و تنها "درِ خانه" است. در ضمن وجود یا عدم وجود عنصر(حرف) پیوندی (Fugenelemente) بین واحد اول و دوم، یعنی حرف إس (s) یا اُ (o) نه هیچ تأثیری بر معانی و نه بر رابطۀ واحد های اول و دوم دارد. در اصلاح دستوری آلمانی به واحد اول واژۀ تعیّنی (Bestimmungswort) و به واحد دوم، بن واژه (Grundwort) می گویند. اما در زبان محاوره ای یا روزمره، این رابطه معمولاً برعکس خوانش و بکار گرفته  می شود؛ یعنی بیشتر بر روی معنی واحد اول یا واژه تعینی تاکید می شود تا بر واحد دوم، بویژه هنگامیکه نام یا اسم مرکب از اسمهای معنی یا انتزاع فعلی تشکیل شده باشند. بدین خاطر بود که من از شما خواستم ، اگر در آلمان زندگی می کنید، از همکارانتان بپرسید که آنها تاتهندلونگ را چه معنی می کنند. – در  بارۀ واژگان مرکب یا ترکیبی و حالتهای آن در زبان آلمانی نگاه کنید به دودن (Duden, Die Grammatik, Bd.4, 8. Aufl., S.687ff., S. 711ff.Berlin 2009 ) و در زبان فارسی گاه کنید به: ایران کلباسی، س
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۲۴رضا مسافر 0 0

    به: ایران کلباسی، ساخت اشتقاقی واژه در فارسی امروز،ص 36-79، تهران 1371
    حال برگردیم به واژۀ مورد بحث ما، یعنی به تاتهندلونگ (Tathandlung). در اینجا تات بعنوان واژۀ تعیینی یا واژه ای است که  معنی هندولنگ یا مرز معنایی هندلونگ را مشخص، تعریف و توصیف می کند. فراموش نکنیم که هر تعیِینی و هر تعریفی، همواره توصیف هم است. من بر اساس این قواعد دستوری که آوردم و بر مبنای معانی که این دو واژه تات و هندلونگ در واژه نامه های فارسی آلمانی، آلمانی-آلمانی و غیره پیشنهاد دادم که "حال اگر حتماً بخواهیم هم حق واژۀ "تات" و هم حق واژه "هَندلونگ" را به آنها بدهیم، یعنی معنی واژنامه ای و معمول آنها را هم در نظر بگیریم،... می توان تات هَندلونگ را "کنش کردمانی" ترجمه کرد". این ادعای شما  که "ترجمۀ Tathandlung به «کنش کردمانی» (که خود برخلاف اصطلاح آلمانی، یک ترکیب وصفی است نه یک مفهوم مستقل)" کاملاً بی پایه است. منظور شما از "مفهوم مستقل" و "ترکیب وصفی" چیست؟ به باور من این دو حالت با هم هیچ ربطی ندارند و در تناقض با هم نیستند؛ بعنوان مثال  شما کولتوررولوسیون (Kulturrevolution) را، که به مانند تاتهندلونگ یک واژه یا مفهوم مستقلی است، به چه ترچمه می کنید؟ به فرهنگ-انقلاب!!! یا به فرهنگِ انقلاب!!! یا به انقلاب فرهنگی، یا شما کولتورایندوستری (Kulturindustrie) را به چه ترجمه می کنید؟ به فرهنگ-صنعت!!!؟ که در ایران ترجمه می کنند و ترجمه بسیار غلطی است، یا به به "صنعت فرهنگی" که ترجمه ای است کاملاً درست. بله هستند بسیاری از ترکیبات آلمانی که ترجمه آنها به فارسی  یک اسمی هستند، مثالاً سرایدار (Hausmeister) یا خوابگاه (Nachtquartier) و غیره، ولی اینها نه هیچ ربط دستوری و نه هیچ ربط معانی به داستان "وصفی" و "مستقل"  شما دارند، مگر اینکه شما، بر پایه دستور آلمانی و فارسی، خلاف آن را برای من ثابت کنید. 
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۲۶رضا مسافر 0 0

    شما نوشته اید معنی تاتهندلونگ "(بخصوص در نزد فیخته) حاصل هیچ نوعی از «ترکیب» معنای آن دو واژه نیست. حتی همان معنای حقوقی این واژه نیز قابل تقلیل به ترکیبی از معنای آن دو واژه نیست". اولاً معنی هر واژه ترکیبی، حاصل در هم تنیدن ساخت نحوی و معانی اجزا یا واحد های آن واژه یا اسم ترکیبی است. دوماً بحث بر سر تقلیل معنی نیست، بلکه بحث بر سر اینست که وقتی پای ترجمۀ یک واژه ترکیبی است که معادل آن در فارسی نیست، چه شیوه و چه امکاناتی را باید بکار گرفت و به چه مواردی توجه کرد؟ مثالاً، یک امکان که مترجمین انگلیسی و فرانسوی بکار می گیرند، آوردن واژه یا مفهوم آلمانی بدون ترجمه آن در متن ترجمه شده خود، یا ترجمه آن واژه به معنی معمول آن، یعنی  همانطور که بقول شما "عوام الناس" آلمانی آن را می فهمند. در این حالت خوانند باید خود از خواندن دقیق متن دریابد که معنی فلان مفهوم نزد فلان فیلسوف  چیست. امکان دیگر، ساختن واژه ای ابتکاری است. البته با وفاداری به قواعد دستوری، به معنی و مفهوم واژه و به سنخ آن. و سرانجام امکام دیگر، تلفیق یا در هم آمیختگی درست و اعتدالی معنی و تفسیر متن در معادل سازی است.
     همانطور که در کامنت پیشین ام نوشتم – و شما، طبق معمول تنها آن بخشی را که بکارتان خوب می خورد آوردید – فیشته تاتهندلونگ را که یک مفهوم "حقوقی" بود – حقوقی در ترمینولوژی فلسفی شامل فلسفه کردمانی/ عملی و اخلاق میشود – "وارد  فلسفه می کند و به آن معنی و وزن فلسفی میدهد". من در آنجا نوشتم که "تات هَندلونگ فیشته، در واقعه  نام دیگری است، برای پراکسیس و در ساختار کلی خود، در چارچوب مفهوم کردمان یا پراکیسس در فلسفه ایده آلیسم آلمانی می ماند. این حرف را از روی هوا نزدم، بلکه با تکیه به بخش هایی از کتاب "آموزۀ دانش" فیشته نوشتم. و شما باز هم بی سر صدا از کنار آن گذشتید. فیشته در "آموزۀ دانش" خود، از راینه تِتیشکایت ( „reine Tätigkeit“)، که به معنی وسیع کلمه همان "کردمان ناب" است، صحبت میکند. او در آنجا از یگانگی („Einheit“) تات و هندلونگ، "کنش" و "کردمان" صحبت می کند. از اینکه هردو یکی هستند. او از این صحبت می کند که "من"  بعنوان بیان تاتهندلونگ، یگانگی سوبژه و ابژه است، یعنی از هر نوع تعیین خارجی آزاد است و باید آزاد باشد تا بتواند بنیان آغازین دانش فلسفی قرار گیرد – 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۲۸زضا مسافر 0 0

    به مانند هستی ناب („das reine Sein“ ) هگل در آغاز "دانش منطق" اش. پیشنهاد دوم من برای ترجمه تاتهندلونگ  به "کردمان ناب" بر این ارجاعات و این خوانش است. البته من همۀ اینها را  در کامنت پیشین ام در "بخش چهار" آوردم و شما باز هم بدون هیچ سرو صدایی از کناراش گذشتید و حتی زحمت رجوع به صفحاتی از "آموزۀ دانش"  فیشته را که من در پانوشت بخش چهار آورده بودم را، به خود ندادید. دلیل شما برای رد پیشنهاد دوم من ، "کردمان ناب" که بیشتر نظر به محتوای مفهوم تاتهندلونگ از دیدگاه فیشته دارد، تا پایبندی کامل به معانی واژه نامه ای تات و هندلونگ، این است که این پیشنهاد به مانند پیشنهاد اول من "سویه‌ای از تفسیر به همراه دارد که آن را از دایرۀ ترجمه خارج می‌کند". در مقابل شما  از ترجمۀ تاتهندلونگ به "کردوکار" دفاع می کنید، بدلیل اینکه  ترجمۀ قای حسینی از نظر شما "پای‌بند بودن ترجمه به خود لفظ و لغت بوده است و نه بر اساس معنا. این کارالبته در مقام ترجمه موجه است و اشکالی بر آن وارد نیست".
    اولاً باید خدمت شما عرض کرد که هیچ ترجمه، عاری از تفسیر نیست. حال گاهی این تفسیر، تفسیر دستوری و یا گاهی تفسیر در معانی و مفاهیم جمله ها و واژه هاست. اتفاقاً اگر بحث بر سر پایبندی به "لفظ و لغت" باشد، پیشنهادی که من دادم یعنی "کنش کردمانی" بیان روشن این پایبندی است. دوماً شما که می گوید که ترجمه تاتهندلونگ به "پای‌بند بودن ترجمه به خود لفظ و لغت بوده است و نه بر اساس معنا"، می توانید برای من توضیح دهید که چگونه می توان پایبند لفظ و لغت بود و از معنی چشم پوشید یا بقول معروف بیخیال معنی شد؟!! امروزه حتی پوزیتیویستهای جزمی دیگر از ترجمه ناب یا بدون تفسیر، از پایبندی به لفظ و فراموشی معنا حرف نمی زنند. شاید بدین خاطر است که ما حرف های همدیگر را نمی فهمیم. بنظر میرسد که شما یک نگاه مکانیکی به متن و اساساً به فرآوده های نظری داردید. مگر می شود، بدون توچه به معنی اصلاً مفهومی را فهمید، ترجمه پیش کش؟ سوماً شما که ادعا می کنید ترجمۀ "کردو کار" پایبندی به لفظ و لغت است، می توانید این ادعای خود را ثابت کنید؟ اصلاً منظور شما از "لفظ و لغت" در تقابل یا فرق این دو با "معنی" چیست؟ آیا شما می توانید حداقل یک واژه نامه ای را به من نشان دهید که تاتهندلونگ از لحاظ "لفظ و لغت"؟؟!! در آنجا برابر با "کردوکار" معنی شده باشد؟ 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۳۱رضا مسافر 0 0

    تا زمانیکه خلاف این را با سند ثابت نکرده اید، باید گفت که که برخلاف ادعای شما، "کردوکار" حاصل تفسیر آقای آشوری است که آقای حسینی، همینطوری که گفتم آن را به وام گرفته است. جالب است که آقای حسینی، همانطور که شما هم خاطر نشان کرده اید، گاهی تاتهندلونگ را "کردوکار" و گاهی به "کنش" ترجمه کرده . اما برخلاف نظر شما، این اشتباه بخاطر این نیست که آقای حسینی "آموزه دانش" فیشته را ازمتن انگلیسی ترجمه کرده، بلکه بخاطر اینست که آقای آشوری تاتهندلونگ را هم به "کردوکار" و هم به "کنش" ترجمه کرده است . یعین این دو نزد او متعارف دیگر اند (نک به فردریک کاپلستون:تاریخ فلسفه جلد هفتم، از فیشته تا نیچه، ترجمه داریوش آشوری، ص53، تهران 1375). حال اگر کردوکار ترجمه ای است بر اساس تفسیر – که البته، به باور من، ترجمه بر مبنای تفیسر بخودی خود هیچ اشکالی ندارد – پرسش این است که آیا این ترجمه، ترجمۀ درستی است یا نه ؟ 
    اولاً نگا کنیم به موقعیت دستوری "کردو کار". کردو کار دارای موقعیت دستوری تاتهندلونگ نیست. تاتهندلونگ، همانطور که در بالا آوردم، در دستور زبان آلمانی از دستۀ نومن کومپوزیتا است، اما در مقابل "کرد وکار" به دستۀ اصطلاحات (Redewendung) در زبان آلمانی تعلق دارد – به مانند رفت و آمد (Kommen und Gehen)، رو به راه (یا برقرار و باب بودن چیزی) (gang und gäbe) و غیره. البته می توان با احتیاط گفت  که "کردوکار" شباهت هایی هم به کُپولافتیوکومپوزیتا (Kopulativkomposita) دارد. در این گونه از کومپوزیتاها دو واحد تشکیل دهندۀ کلمه یا اسم ترکیبی در کنار همدیگر قرارداده شده اند ، بدون اینکه برروی همدیگر چه از لحاظ نحوی و چه از لحاظ معانی تأثیری داشته باشند یا بگذارند. هر واحد معنی خود را داردو مستقل است. جان کلام اینکه این کلمات به اصطلاح ترکیبی در زبان آلمانی مولد نیستند، باعث گسترش معانی نمی شوند، یعنی معانی که فراتر از معنی هر واحد رود. ناگفته نماند که در زبان آلمانی، در موارد بسیار نادری، دو واحد تشکیل دهندۀ  کومپوزیتا بوسیله کلمه پیوندی (Junktor) به مانند "و"، "یا" "که" "به مانند" و غیره به هم وصل می شوند. کلماتی به مانند سیاه و سفید (schwarzweiß) زشت و زیبا (schön-hässlich) وغیره از این دست اند. در فارسی اما گونه ای از واژه ها یا کلمات مرکب وجود دارند که بوسیله "و" ساخته می شوند. 
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۳۲رضا مسافر 0 0

    به این گونه از واژه ها، واژه های مرکب  "پیوندی" می گویند. "کردو کار" مورد بحث هم، جزو واژهای مرکب پیوندی است که با گذشتۀ فعل و اسم می سازند؛ "کِرد" گذشتۀ کردن و "کار" هم اسم است ( نک به کلباسی، همنجا، ص 53) – خورد و خوراک، کشت و کشتار و غیره  از این دست اند. اما در فارسی هم، این گونه از کلمات مرکب، مولد نیستند، بلکه سترونند. جان کلان کلام، اینکه "کردو کار" مورد دفاع شما را هرچه ما بچرخانیم و مالش اش دهیم، آن چیزی که شما ادعا می کنید نیست و نمی شود. 
    دوماً از لحاظ معانی، به باور من کردو کار بیان معنی تاتهَندلونگ نیست، نه به معنی عام و نه به معنی که فیشته پس از ورز فلسفی آن، به آن داده است. اولاً "کار" در آلمانی به معنی آربایت (Arbeit) است و کار هم همواره یعنی کار بر روی یک چیزی خارج از کارکننده یا سوبژه است. یا به بیان دیگر، این چیز خارج از "من" قرار دارد و بتوسط "کرد" و "کنش" من قرار است که دگر گون شود. من فکر می کنم که دیگر باید برای شما روشن شده باشد که چه تات و چه هندلونگ، سرانجام چه خود  تاتهندلونگ نزد فیشته از هر ابژۀ بیرونی آزاد است، آزاد باید باشد. ابژه او خود اوست، همانطور که او سوبژه خود اش است. دوماً کار به معنی اسم تون (das Tun) و فعل تون (tun) به  "کار و بار"، به "کاری کردن"، "انجام دادن"، "اقدام کردن" معنی می شود. در بهترین حالت می توان گفت که "کرد و کار" یک گونۀ از تاتولوژی (Tautologie) است، یعنی همانگویی و تکرارگویی در یک کلمۀ بظاهر ترکیبی است. در واقع اینجا تات یکبار به درستی به کرد و بار دیگر به نادرستی به کار ترجمه شده، چون ترجمه کار به نادرست و نادقیق است. "تقلیل معنای مفهوم کلی به معانی اجزای آن" که شما من را متهم به آن کردید، اتفاقاً در برساخت "کردوکار" رخ داده است، که نه پایه دستوری دارد و نه می توان معادل آن را در آلمانی جست. بهر حال ما در آلمانی معادلی برای "کرد و کار" نداریم، اگر شما معادلی یا حتی معادلکی هم پیدا کردید، یک خبری هم به من بدهید. بسیار خوشحال میشوم. 
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۰۰:۳۴رضا مسافر 0 0

    من در بخش شش از کامنت پیشین ام، از شما خواستم که به من نشان دهید که بر اساس چه گفته ای از فیشته، یعنی از متن "آموزۀ دانش" او، شما ادعا می کنید که بین تات هندلونگ و تاتزاخه   (Tatsache) تضاد وجود دارد. در مطلب دست دومی که شما من را به آن رجوع داده اید،  یعنی مدخل تاتهندلونگ در "واژه نامه تاریخی فلسفه"، اصلا موضوع بر سر تضاد بین  تاتهندلونگ و تاتزاخه نیست. نویسنده آن مطلب که  اولریش دیرزه است نه یوآخیم ریتر، در آنجا به باز کردن مفهوم تاتهندلونگ می پردازد. او در آنجا به "فرق" بین تاتهندلونگ و تاتزاخه از نظر فیشته اشاره می کند، در آنجا صحبت از تضاد ین این دو نیست.  من هم به "فرق" در کامنت پیششن ام اشاره کردم که آن به مانند چند مورد دیگر مورد عنایت شما قرار نگرفت. به هر حال پرسش من هنوز پاسخ خود را نگرقته است 
    من در اینجا کوشش کردم، به ایرادها و انتقادات شما یک یک پاسخ بگویم،  البته تا آنجا که توانستم آنها را بفهمم. و امیدوارم که شما هم با خواند دقیق پاسخ من، به کاستی های ادعا ها و گزاره های من برخورد کنید. 
    موفق و سرزنده باشید
    ر.م.
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۱۵:۱۱رضا مسافر 0 1

    تصحیح پس از تارنمایی شدن کامنتهای اخیر من در سایت محترم "فرهنگ امروز"  
    آقای صفاریان
    همانطور که متوجه شده اید، اینجا و آنجا در متن گاهی حرفی افتاده و یا گاهی حرفی اضافه نوشته شده است که چشم های خسته من آنها را ندیده اند. من اما  تنها سه مورد را تصحیح می کنم، چون این سه مورد  شاید باعث سوء تفاهم شوند: مورد نخست آخرین جمله است در عبارت "اما اگر "کنش" اسم مصدر است، که هست، پرسش این است که آن اسم، مصدرِ کدام مصدر است؟" (کامنت شمارۀ 19)، در اینجا باید علامت کُما بین "اسم" و "مصدرِ" برداشته و پس از "آن" گذاشته شود. درست آن این است:  "...پرسش این است که آن، اسم مصدرِ کدام مصدر است؟"؛ مورد دوم، آخرین جمله است، در عبارت "خُب، وقتی فعلی معنی اش "کردن" باشد، گفتن اینکه این فعل به معنی "دست به عمل زدن" هم هست، آیا معنی بی ربطی نیست؟" (کامنت شمارۀ 20) ؛ باید تصیح شود به: "...آیا معنی بی ربطی است؟" و مورد سوم، جملۀ آخر است، در عبارت " در واقع اینجا تات یکبار به درستی به کرد و بار دیگر به نادرستی به کار ترجمه شده، چون ترجمه کار به نادرست و نادقیق است" (کامنت شمارۀ 32) ؛ در جملۀ آخر واژه "کنش" پس از "به"  افتاده است. درست آن این است "... چون ترجمه کار به کنش نادرست و نادقیق است." 
    با پوزش
    ر.م.
    
    
                                
  • ۱۳۹۵-۱۰-۱۵ ۱۹:۲۲وحید 2 1

    وحید بیات:
    به‌نام خدا
    جناب آقای مسافر!
    در خلال کامنت اخیرتان مطالبی گفتید که ضرورت دارد پیرامون آن نکاتی را یادآوری کنم.
    1.فعل کنیدن 
    1.1 در زبان فارسی اَفعال را به نام مصدرهای آن افعال می‌خوانیم، مثلا نمی‌گوییم "فعل رفتم" یا "فعل روم" بلکه می‌گوییم "فعل رفتن".
    1.2 «علامت مصدر آن است که در آخرش تا و نون، یا دال و نون باشد به شرطی که هرگاه نون را از سر آن بردارند "فعل ماضی" باقی بماند مانند خواستن و رفتن و نهادن که بعد از حذف نون خواست و رفت و نهاد که سوم‌شخص ماضی مفرد است باقی می‌ماند» [تاکید بر فعل ماضی از من است] (دستورزبان فارسی پنج استاد ص 123).
    با توجه به نکات بالا باید پس از حذف "ن" از مصدر «کنیدن» فعل ماضی باقی بماند. در حالی که «کنید» فعل ماضی نیست. 
    (اگر بگویید "کنید" فعل ماضی است لاجرم باید نشان دهید که این فعل به همین صورت در صیغۀ ماضی جایی در مکتوبات فارسی به کار رفته، یا صرف می‌شود).
    بنا بر این اطلاق «فعل کنیدن» -دست‌کم به لحاظ نظری- از نقطه‌نظر دستور زبان فارسی نادرست است. درست آن است که بگوییم «کُن» بن مضارع «فعل کردن» است. چنانکه می دانید، در دستور زبان (سنتی) فارسی افعال را واجد دو مادۀ ماضی و مضارع می‌دانند. «فعل مضارع همان ریشه یا صیغۀ فعل امر است که دالی ماقبل مفتوح به آخر آن افزایند، و این قاعده در تمام افعال قیاسی و سماعی جایز است و تغییرپذیر نیست چون: کن و کند، زن و زند، آی و آید، فروز و فروزد...(همان ص 130).
    2. کنش
    در کامنت اخیر شما آمده است: «اما اگر "کنش" اسم مصدر است، که هست، پرسش این است که آن اسم، مصدر کدام مصدر است؟ همانطور که گفته شد، "کنش" اسم مصدر "کردن" نمی‌تواند باشد، اسم مصدر کردن "کردار" است».
    هردو گزارۀ اخیر شما نادرست است. راست این است که "کنش" اسم‌مصدر از فعل "کردن" است ( ش ماقبل مکسور بر سر بن مضارع فعل کردن) و "کردار" «حاصل‌مصدر» فعل "کردن" (نه چنانکه شما فرمویدید "اسم مصدر") (نک همان ص 122و ص 137).
    افاضات دیگر شما نظیر "کنانیدن" [!] بر همین سیاق –و به طریق اولی- مردود است.
    3. خلط مقولات دستوری
    در همان نوبت و در جای دیگری فرمودید که  (نقل به مضمون) "کنش" اسم مصدر است ولی اسم مصدر بودن تعارضی با اسم معنی بودن ندارد.
    در اینجا به نظرم خواسته‌اید آن خلط مبحث را "ماست‌مالی" کنید. بله، اسم‌مصدر هم، چون  به‌منزلۀ "ا
                                

نظر شما