شناسهٔ خبر: 41922 - سرویس دیگر رسانه ها
نسخه قابل چاپ

مشکل علوم انسانی حذف مقام خلیفه اللهی است

عضو هیئت علمی جامعه المصطفی(ص) گفت: اسلام انسان رابه اندازه ای بالا می برد که خیر و شرّ متناسب با آن تعریف می شود. نگارش علوم انسانی برای چنین انسانی باید متناسب با مقام خلیفه اللهی او باشد.

 

رستم نژاد

به گزارش فرهنگ امروز به نقل از مهر؛ اینکه چرا باید علوم انسانی رایج متحول و علوم انسانی اسلامی تولید شود را باید در ابعاد مختلفی بررسی کرد و از زوایای مختلف این چرایی را به بحث و بررسی گذاشت. بی تردید یکی از این زوایا مسیری است که علم باید برای انسان به سوی خیرات هموار کند اما خیر حقیقی و راستین نه خیر کاذبی که در زرورق پیچیده شده و به انسان عرضه می شود. از این رو و به منظور بررسی تاثیرات علوم انسانی غربی بر فاصله گرفتن انسان از مسیر خیر حقیقی و معرفی خیر کاذب به آدمی با حجت الاسلام والمسلمین مهدی رستم نژاد، استاد حوزه و دانشگاه و عضو هیئت علمی جامعه المصطفی(ص) العالمیه، گفت و گویی انجام شده که مشروح آن از نظرتان می گذرد؛

*نگاه اسلام به گرایشهای انسانی چگونه است آیا برای او گرایش به خیر را قائل است یا شر و دلیل این مهم را چه می داند؟

بحث فطرت، درون دینی بوده و قرآن هم این مسئله را بیان کرده است، البته دیگر ادیان هم در این باره تصریح و تاکید دارند، اما قرآن صریحا بیان کرده که خدا انسان را بر اساس فطرت پاک آفریده است: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» به عبارت بهتر وجود انسان صفحه ای سفید و نانوشته نیست بلکه نوشته داشته و به طور فطری میل به خیر دارد و نه شرّ «بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِیرَهٌ».

اما غرب اساسا انسان را به این معنا نمی شناسد یعنی آنچه در غرب به عنوان فلسفه انسان و علوم انسانی مطرح است، انسان را موجودی می داند که ممکن است خدا داشته باشد اما یا درون او را نمی شناسد یا می شناسد اما نسبت به آن ساکت است که البته غرب مدعی است که انسان، خدا را نمی شناسد که این برخلاف نظر و رای اسلام است لذا تعریف علوم انسانیِ غربی از انسان، بشری است که خدا را نمی شناسد و فطرتش این گونه نیست و با این باور علم را به رشته تحریر در می آورد لذا بنابر مدیریت، اقتصاد و علوم تربیتی و به طور کلی همه رشته های علوم انسانی ای که غرب تدوین می کند بشر یا خدا را نمی شناسد و یا نسبت به آن موضع سکوت دارد.

*نگاه اسلام نسبت به ارتباط انسان با خدا چیست، یعنی چه رابطه ای را میان عبد و معبود و در پرتوی آن علوم انسانی قائل است؟

در اسلام وقتی از علوم انسانی سخن می گوییم منظورمان انسانی است که خداجو بوده و خیر و شر را می شناسد و فطرتا میل به خیر دارد. بنابراین، چون تعریف اسلام از انسان غیر از تعریفی است که غرب از او ارائه می کند، انسان شناسی این دو فرق دارد، برای همین هم علومی که هر دوی اینها درباره انسان عرضه کرده اند تبعا با یکدیگر تفاوت های بنیادین دارد.

باید توجه داشت نگاه علوم انسانی غربی درباره مسئله فطرت و جاذبه فطری انسان تفاوت ماهوی دارد با آنچه علوم انسانی به معنای علوم انسانیِ قرآنی دارد؛ چراکه فطرت را نمی شناسد پس معنا ندارد که میل فطری به خیر در آن باشد به عبارت دیگر اینها موضوع فطرت را ندیده اند که بعد میل به خیر را در علوم انسانی بررسی کنند بلکه می خواهند علوم به نفع انسان باشد یعنی سودجویانه و منفعت طلبانه در همه رشته ها حتی در علوم تربیتی و می کوشند که چگونگی سود بردن و لذت مادی و دنیایی انسان را بیابند و لذت میل به سمت خیر در این علوم محلی از اعراب ندارد.

*ولی آنها همین سودرسانی و لذت جویی انسان را نوعی خیر تلقی می کنند پس باید تفاوت ها را در ماهیت نگاه آنها به خیر و شر دانست!

بله!، نگاه علوم انسانی غربی به خیر و شر با نگاه علوم انسانی غربی ماهیتا تفاوت دارد؛ قرآن می فرماید: شما مسلمانان آنچه را خیر می دانید با آنچه خدا خیر می داند تفاوت دارد، شما ممکن است منفعت های زودگذر امروزی را خیر بدانید! بنابراین خیر و شر در نگاه دین با خیر و شر در تفسیر انسان غربی با یکدیگر تفاوت دارد چون غربیها رسیدن به اهداف دنیایی و آباد کردن دنیا را غایت کمال انسانی می دانند در مقابل از شر هم معنایی متناسب با اهداف خود دارند. از این رو، مصادیق فراوانی داریم که غربی ها چیزی را عین خیر می دانند که در نگاه اسلام عین شر است البته شاید با تفسیر آنها از خیر و شر این مطلب درست باشد یعنی به همان معنا خیر است اما در نگاه اسلام عین شر تعریف شود.

برای مثال در انفاق اگر کسی با رودربایستی انفاق کند از نگاه انسانیِ نازل، او پول را داده و انفاق صدق کرده است در حالی که از نگاه قرآن این کاری باطل است، چراکه با نیت قربت نیست و انسان را رشد نمی دهد و با اکراه و اجبار انجام شده است یا بنا بر نگاه اسلام اگر کسی در زندان باشد و شری را مرتکب نشود، این پرهیز از شر، برای او ارزش نیست چراکه ممکن است نیت گناه را داشته باشد و همین برای او شر محسوب می شود. به عبارت بهتر در اسلام حتی نیت هم در شر و خیر بودن افعال و اعمال اثر دارند در حالی که در اخلاق غربی می گویند ترک فعل، کافی است اما اسلام به ترک از روی اراده تاکید دارد و آن را فضیلت اخلاقی می داند.

*آیا می توان جنگ ها و درگیری ها و آنچه امروز از تنازع و کشمکش در جهان بشری در حال وقوع است را ناشی از چنین تعاریفی از خیر و شرّ دانست؟

بله، با نگاهی که علوم انسانی غربی و بشری تعریف می کند، جنگ ها منطقی است؛ برای مثال به تعبیر نیچه، اندیشمند غربی که نسخه فلسفی پیچیده و قائل به قدرت است، بشر برای تداوم نسل قوی خود می تواند عده ای را بکُشد چراکه نسل برتر حق حیات دارد و باقی باید برای آنها قربانی شوند و این فدا شدن برای بشریت خیر است و مصلحت. با این نگاه کشتن انسان ها عین خیر تلقی و شرّی چنین بزرگ، توجیه می شود در حالی که اسلام به هیچ وجه چنین نگاهی را نمی پذیرد یا اینکه می گویند کشتن انسان بیمار برای او خیر است اما اسلام این کار را قتل می داند. از این رو، در نگاه بسیاری از متفکران غربی در تعریف شر و خیر جایگاه این دو تغییر می یابد و اینچنین کشتن انسانها برای بقای برخی نسل ها توجیه می شود و این همان چیزی است که قرآن و اسلام غیرانسان، مذموم و ناپسند می شمارند.

 *مگر اسلام چه تعریفی برای انسان قائل است که بین نگاه آن و علوم انسانی غربی تفاوت های بنیادین وجود دارد تا جایی که چاره ای جز تحول این علوم نیست؟

اگر به آنچه اسلام می گوید با نگاه درون دینی بنگریم، در می یابیم که باید اصل تحول علوم انسانی به مفهوم سازی باز گردد، یعنی تعریف ما از انسان مشخص شود که این مبنایی ترین مسئله در تحول علوم انسانی است به عبارت بهتر اینجا علوم مهم نیست بلکه مضافٌ الیه آن یعنی انسانی نقطه عطف است، لذا اسلام همه همّش این است که انسان را ارتقاء دهد، برای همین تعریف اسلام از انسان خلیفه الرحمن است و به انسان می گوید طعم کار تو باید خدایی باشد و تو مسجود ملائکه ای و تاج خلیفه اللهی بر سر داری که این نشان از نگاه مترقی اسلام به مفهوم انسان دارد.

این تعریف انسان را به اندازه ای بالا می برد که خیر و شر متناسب با آن تعریف می شود، پس نگارش علوم انسانی برای چنین انسانی باید متناسب با مقام خلیفه الرحمنی او باشد، اما اگر انسان را حیوان انگاشتیم علوم انسانی او متفاوت خواهد بود، لذا برای تحول علوم انسانی باید تعریف مان از انسان را متحول کنیم و به مقام خاص او قائل باشیم و به جای اینکه سراغ علوم رفته و بگوییم علوم باید متحول شوند در این تحول، به انسان نظر داشته باشیم آنگاه است که مشکلات برطرف می شود. چرا که انسان در نگاه علوم انسانی غربی و اسلام، در هر رشته ای تعریف خاص می یابد برای مثال در اقتصاد غربی انسان ابزار است همچون بیل و کلنگ اما خداوند انسان را مالک عالم می داند و می فرماید: عالم را مسخر تو گردانیدیم یا در نگاه اسلام، مدیریت سیاسی جامعه به ولی خدا داده می شود برخلاف نگاه دیگر که به انتخاب نظر دارد.

نظرات مخاطبان 0 1

  • ۱۳۹۴-۱۱-۰۷ ۱۱:۴۷علی 0 3

    فقط یک بیسواد میتواند چنین ادعای پوچی داشته باشد. این همه ادعا از کجا میاید. حکم در مورد گستره علوم انسانی . چرا شما این مطالب سخیف را منتشر میکنید
                                

نظر شما