شناسهٔ خبر: 47771 - سرویس اندیشه
نسخه قابل چاپ

نگاهی به فلسفه تاریخ(۱)؛

سهلِ ممتنعِ اندیشیدن به تاریخ

تاریخ مورخ به جزئیات می‎رود، نام افراد و اماکن را ثبت می‎کند، اعداد و تقویم‌ها را یادداشت می‎کند و گفته‎ها و گویندگان برایش مهم هستند؛ اما فیلسوف به کلیات می‎پردازد، برای او مفاهیم و تفاسیر و نظام اندیشه جالب است. هرچه مورخ می‎کوشد پای خود را به متن بسته‎تر کند، فیلسوف بال تفسیر و تأویل را بیشتر می‎گشاید و به کلیات می‎رود.

فرهنگ امروز/ حمید اندیشان:

درآمد

مگر نه اینکه هر مورخی که آمد تاریخ ما را از آغاز تا روزگار خود دوباره نوشت و علایق و زبان عصر خود را چاشنی قلم خود کرد و گاه نه به یک روایت بلکه به چند روایت (طبری) نوشت تا هم‌عصران و آیندگان را از احوال گذشتگان بیخبر نگذارد و باعث عبرت گردد، پس چگونه است که ما این‌چنین به نداشتن حافظۀ تاریخی بیمثالیم و به قول مهدی اخوان‌ثالث جز پدر، نیای دیگری نشناختیم هرگز؟۱

البته که از هیچ ملتی نمیتوان انتظار داشت اطلاعات کامل و جامعی از گذشتۀ خود داشته باشد، اما این آگاهی باید یک حجم حداقلی داشته باشد، این شناخت حداقلی آن‌قدر کلی است که به ظاهر غیرعلمی مینماید؛ اما تقسیم یک تاریخ به چنین دورههای کلی و ساده، امری سهل ممتنع است؛ سهل است چون کلی است و به جزئیات پایبند نیست و ممتنع است چون دریافتن روح هر دوره که در همۀ ابعاد سیاسی و اجتماعی و هنری سیلان دارد کاری به‌غایت سخت است. درست است که در میان علمای تاریخ مرزهای این دورهها قابلتشخیص نیست و یا حتی تقسیم هر تاریخی به چنین دورههای لبهتیزی دور از روش علمی است، اما همین خط سیر کلی و بسیار مبهم و از نظر علمی جای شک بسیار، کارکرد بسیار مهم و مثبتی دارد و آن حفظ انسجام فکری است؛ چنین انسجامی برنمی‌آید مگر با اندیشیدن به تاریخ، به‌جای خواندن تاریخ.

در این میان سخن گفتن از دورههای تاریخ ملتی مطابق با دورههای تاریخ ملل دیگر، مثلاً مطابقت تاریخ ایران با تاریخ اروپا، اندیشۀ سادهلوحانهای است که شرقشناسانی مانند ادوارد براون و آدام متس موافق آن و آشنایانی مانند سید جواد طباطبائی مخالف آن هستند. برای آنکه بتوانیم تاریخی را درست دورهبندی کنیم نیازمند توجه با تغییرات فکری یک ملت هستیم. برای دریافتن تغییر اندیشه در خلال وقایع تاریخی، باید به تاریخ اندیشید به‌جای آنکه آن را موشکافانه مطالعه کرد.۲

دور شدن از اندیشیدن به تاریخ دلایل گوناگون دارد؛ در جست‌وجوی دلایل چنین فقدانی باید از خود پرسید آیا همۀ تواریخ نوشته‌شدۀ پیشین صرفاً قصههایی بیمایه و سرگرمکننده هستند که برای لحظهای وقت را خوش میکنند و اذهان را از گرفتاری روزمره به دنیای خیال و خاطره میبرند؟ آیا این تواریخ صرفاً ذهن مخاطب را به دنبال اسکندر در جست‌وجوی آب حیات میکشانند که نتیجهای جز خواب ندارد و چون مخاطب چشم گشود باز همان سختی روزگار و کار و محنت و رنج بی‌پایان، یا اینکه میتوان طور دیگری به این تواریخ نگریست؟ از کجا میتوان فهمی به این قصهها افزود تا خوابکننده نه بلکه بیدارکننده باشند؟ آیا فهم یک واقعۀ تاریخی با شنیدن و خواندن آن متفاوت است؟ اینکه ما یک واقعۀ تاریخی را بفهمیم یعنی چه؟ آیا میتوان در مورد تاریخ به نحو فلسفی اندیشید؟ این‌ها سؤالات این نوشته هستند و برای جواب به آن‌ها می‌توان به کار دو گروه از اندیشمندان ایران یعنی فلاسفه و مورخان مراجعه کرد تا ببینیم از دست هر گروه چه کمکی در اندیشیدن به تاریخ برمی‌آید.

تاریخ در میان فیلسوفان

رابطۀ تاریخ و فلسفه چگونه است؟ چگونه میتوان تاریخ و موضوعات مربوط به آن را واکاوی فلسفی کرد؟ آیا فلسفهای که به لحاظ سنتی «علم موجود به ما هو موجود» تعریف میشود، میتواند گذشته و آثار مکتوب و غیرمکتوب آن را تتبع فلسفی کند؟ اصلاً تحلیل فلسفی یعنی چه و چه فرقی با تحلیل تاریخی دارد؟ آنچه میتوان به سنت متافیزیک نسبت داد جست‌وجوی ذات هر چیز است. متافیزیک در جست‌وجوی ذات چیزهاست و بررسی نسبت ذات آن چیز با عوارض و علل و معلولهایش. حال باید پرسید چنین رویکردی در بررسی تاریخ و وقایع آن چه نتیجهای به دست خواهد داد؟ فرض کنیم یک فیلسوف با تمام علایق و ویژگیهای یک ذهن متافیزیکی در کنار یک مورخ در حال خواندن کتاب تاریخ مشروطه احمد کسروی است؛ آن‌ها به واقعۀ بسطنشینی دو آخوند طباطبائی و بهبهانی در حمایت از مشروطهخواهی در حرم عبدالعظیم و کوتاه آمدن مظفرالدین شاه رسیدهاند؛ حال کالسکۀ شاهی به حرم عبدالعظیم رفته و طباطبائی و بهبهانی با عزت و احترام در حال بازگشت به تهران هستند:

دو سید با حاجی شیخ مرتضی و صدرالعلما و امیربهادر در کالسکۀ شش‌اسبه پادشاهی نشستند و ... بدین‌سان با شکوه بسیار روانه گردیدند و چون به شهر درآمدند از میان مردم گذشته و خیابان‌ها را پیموده در جلو کاخ گلستان پیاده شدند... شاه با سادگی بسیار آن‌ها را پذیرفته و ... گفت: پیش از آنکه شما درخواست کنید من خود میخواستم عدالت‌خانه برپا گردد، در نیمۀ شعبان به نظامالملک گفتم آن را برپا گرداند، پس از این هر کاری دارید به خود من بازنمایید.۳

برای آنکه تفاوت نگاه تاریخی و نگاه فلسفی را از هم بازشناسیم، برداشت‌های فیلسوف و مورخ فرضی خود را با هم مقایسه میکنیم؛ آن مورخ فرضی اطلاعات تاریخی مندرج در این مطلب را چنین برخواهد شمرد: روز واقعه بعد از نیمۀ شعبان بوده است؛ افراد دیگری که نام آن‌ها ذکر شده همراه دو آخوند بودهاند؛ مظفرالدین در کاخ گلستان ساکن بوده است؛ مشخصات کالسکۀ شاهی چنان بوده است؛ درخواست علمای عدالت‌خانه بوده است؛ در آن هنگام نظامالملک زمام امور را در دست داشته است و ...

نگاه فیلسوف اما احتمالاً متفاوت است؛ احتمالاً او به رابطۀ شاه و عالم دینی توجه می‌کند؛ اینکه چگونه قدرت دینی حرف خود را به کرسی می‌نشاند در مقابل قدرت شاهی؛ اساساً رابطۀ دین و قدرت چیست؟ در این امر، جایگاه شاه در گرداندن مملکت چه فرقی با توانایی روحانیون دارد؟

حال اگر این دو توجه و خوانش را با هم مقایسه کنیم، میبینیم که مورخ به جزئیات میرود، نام افراد و اماکن را ثبت میکند، اعداد و تقویم‌ها را یادداشت میکند و گفتهها و گویندگان برایش مهم هستند؛ اما فیلسوف به کلیات میپردازد، برای او مفاهیم و تفاسیر و نظام اندیشه جالب است. هرچه مورخ میکوشد پای خود را به متن بستهتر کند، فیلسوف بال تفسیر و تأویل را بیشتر میگشاید و به کلیات میرود. با این نگاه میتوان گفت مورخ همواره روشی ایستا و ثبوت‌گرا دارد و فیلسوف روشی فرّار و تفسیری. این تجربۀ ما را ارسطو خیلی پیش‌تر تحلیل کرده است، او در بخشی از کتاب فن شعر در مقایسۀ شعر و تاریخ میگوید:

تفاوت حقیقی تاریخ و شعر این است که یکی به آنچه اتفاق افتاده مربوط است و دیگری به آنچه ممکن است اتفاق بیفتد؛ بنابراین شعر فلسفیتر و برتر از تاریخ است، زیرا شعر معطوف به بیان کلی است و تاریخ به بیان فردی گرایش دارد.۴

ارسطو در جای دیگر نیز تاریخ و گذشته را ازآن‌جهت که غیرقابل تغییر و خشک است، نقد کرده و آن را محل اعتنای معرفت و تفکر نمیداند.۵ چنین نگاهی به تاریخ باعث شد تاریخ برای قرن‌ها در نزد فلاسفۀ مسلمان جدی گرفته نشده و حتی در طبقهبندی علوم نیز وارد نشود؛ ازاین‌جهت فیلسوفانی مانند فارابی کاملاً تحت تأثیر این اندیشۀ ضدتاریخی ارسطو هستند،۶ آن‌ها اگرچه تاریخ را علم ندانستند، اما مانند ارسطو تعریفی از آن در ذهن داشتند، همین تعریف باعث شد هیچ‌گاه در پی بهبود نگاه خود به تاریخ برنیایند و در طول سدههای طولانی نسبت به آن بیتفاوت باشند. نگاه آن‌ها با نگاه کوچه‌بازاری به تاریخ یعنی اینکه تاریخ چیزی بیش از قصۀ مردگان نیست، مطابق است و چه چیزی بیارج و اهمیت‎‎تر از قصه و مرده برای فیلسوف؟

حال باید پرسید: چرا قصد فیلسوفان در شناخت هستی و موجود به ما هو موجود باعث نشد آن‌ها به تاریخ هستی اهمیت بیشتری دهند؟ فیلسوفی که میخواهد انسان و قوای او و جامعۀ او و نوع هستی‌اش در این زمین را بشناسد، چرا به سرنوشت او از آدم ابوالبشر تا عصر حاضر، به توانایی‌های دورهای جوامع انسانی گوناگون بیتوجه است؟ آیا نباید برای شناخت انسان به روش استقرائی به انسان‌ها اندیشید و برای درک ماهیت زندگی اجتماعی به جوامعی که تاکنون بودهاند؟ آیا اندیشیدن به انسان‌ها و جوامع و آداب و سنن آن‌ها ما را به دیدن نمایش تاریخ دعوت نمیکند؟ بااین‌همه چه میشود که فیلسوف ایرانی-اسلامی به تاریخ چنین بیتوجه است؟

این معضلی بود که ارسطو برای تاریخ ایجاد کرده بود؛ اما مشکل تاریخ در سرزمین‌های اسلامی به همین جا ختم نمیشد، توجه به تاریخ در این سرزمین یک مخالف دیگر نیز داشت: تفکر اسلامی. این گفته خلاف‌آمد تلقی رایج از نظر اسلام دربارۀ تاریخ است و ممکن است بسیاری را برآشفته کند، زیرا اکثر محققان تاریخنگاری اسلامی بر این باورند که با جست‌وجو در آیات قرآن و منابع حدیثی به عباراتی برمیخوریم که مشوق پرداختن به تاریخ و عبرتگیری از آن هستند؛ ۷ یکی از معروف‌ترین این آیات، آیۀ صدویازدهم سورۀ یوسف است که میگوید: «لقد کان فی قصصهم عبره لاولی‌الالباب».

اما نظر نگارنده برخلاف این تلقی رایج است؛ اگرچه در منابع اسلامی چنین توصیههایی به توجه به تاریخ یافت میشود، اما یک نگاه فراگیرتر وجود دارد که این نگاه خاص به تاریخ را در دامن خود ناپدید می‌کند. اگرچه قرآن گفته است «در داستان‌های آن‌ها عبرت است برای دانایان»، اما توجه به مسائل بسیار بنیادی‌تر، توجه به تاریخ را تحت شعاع قرار میدهد؛ به‌عنوان مثال، مسئلۀ معاد در اندیشۀ اسلامی مسئلۀ بسیار مهمی است و در فلسفۀ صدرالمتألهین نقش محوری دارد. انسان خلیفۀ خداوند روی زمین است که طبق مراحل معین به این دنیا آمده و راه آخرت در پیش دارد، زندگی و هستی او را در یک جمله میتوان خلاصه کرد: او از خداست و به خدا بازمیگردد. نزد چنین نگاهی، سرگذشت انسان روی این کرۀ خاکی (همان تاریخ) چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟ هیچ! انسان به اینجا هبوط کرده و اصالت خود را از دست داده است، او هنگامی به خود اصلی‌اش بازمی‌گردد که پا از این هستی بیرون بگذارد.۸ در نظر فیلسوف مسلمان، هستی واقعی انسان ورای این تن جسمانی است، یعنی او مرغ باغ ملکوت است و از بد حادثه چند روزی در این قفس گیر افتاده است، چنین مرغی که همۀ اندیشه و داروندارش در عالم دیگر است چه علاقهای به تاریخ این قفس خواهد داشت؟ وجدان معذب او هرآینه میل رفتن به آسمان دارد و به مرگ چنان مشتاق است که کودک به پستان مادر. ایرانی مسلمان (چه فیلسوف و چه غیرفیلسوف) مرغ این قفس است، زندانی دلش نمیخواهد به اکنون و سختیها و شکنجههای کنونی زندان بیندیشد؛ او بسیار مایل است با اندیشیدن به روزهای خوش گذشته (روز الست)، عزیزان بیرون از زندان (آن‌ها که قبلاً مردهاند) و امیدهای آینده (رجوع به الله)، رنج‌های اکنون را فراموش کند؛ او میاندیشد چه شد که گرفتار شد و چهها خواهد شد اگر رها شود؛ او به این نمیاندیشد که شکنجۀ دیروز چگونه بود و زجر امروز چه فرقی با آن دارد، تفکر او تفکر نه-اینجایی و نه-اکنونی است و فقط به مبدأ و معاد میاندیشد نه به اکنون. آن حدیث نبوی که میگوید «شما اکنون خواب هستید، وقتی مردید بیدار میشوید» دقیقاً ناظر به همین معناست. زندگی این‌جهانی و فرازوفرود آن خوابی بیش نیست؛ همان‌طور که ما به روال خواب‌هایی که دیدهایم اهمیتی نمیدهیم و آن‌ها را ملغمهای از بیمنطقی و تخیل میدانیم، اندیشۀ اسلامی هم زندگی در دنیا را خواب میداند و زندگی راستین را در بیرون از آن میجوید.

به همین خاطر است که بوعلی سینا و ملاصدرا، دو فیلسوف بزرگ ایرانی دو کتاب دارند با یک عنوان: المبدأ و المعاد؛ و از هر چیز بیاهمیتتر در این بحث برای آن‌ها، مرحلۀ میانی بین مبدأ و معاد است. وقتی در میان آثار فیلسوفان اسلامی به دنبال ردپای توجهی به تاریخ میگردیم، خوشحال میشویم وقتی به اسم این کتاب‌ها برمیخوریم، زیرا نام مبدأ و معاد ذاتی تاریخی دارد. کتابی که نامش «آغاز و انجام» باشد تو گویی دربارۀ تاریخ، زمان و گذر میان مبدأ و معاد حتماً حرفی برای گفتن خواهد داشت؛ اما وقتی مطالب کتاب‌ها را بررسی میکنیم، میبینیم منظور و مقصود آن‌ها دقیقاً بیتوجهی به تاریخ است، در هر دوی این کتاب‌ها اول خداوند و صفات او معرفی میشوند، سپس نحوۀ پیدایش اولین موجودات و هستی شرح داده میشود و ناگهان آخرت و شرایط آن فرامیرسد؛ تو گویی در این میانه فصلی از داستان هستی و زندگی انسان مفقود شده است، اما به واقع از نظر نویسندگان این کتاب‌ها این فصل اصلاً اهمیتی نداشته که بتواند وارد داستان شود. اگر از این زاویه نگاه کنیم متوجه میشویم که علیرغم دعوت اسلام به تأمل در تاریخ، سرنوشت این علم در میان اندیشمندان ایرانی اسلامی سرنوشتی شوم و قرین بیتوجهی و بیارزشی است. نتیجه آنکه فیلسوف اسلامی به انسان میاندیشد اما به انسان‌ها نه؛ او برای تعریف انسان به روش استقرائی به نحوۀ زندگی جمعی از انسان‌ها در پهنۀ زمان و مکان نگاه نمیکند، بلکه انسان برای او یک تعریف غیرزمانی-غیرمکانی دارد: حیوان ناطق و خلیفه‌الله.

با چنین نگاهی باید گفت تاریخ هیچ‌گاه محل توجه فیلسوف اسلامی نبوده است، چنین فیلسوفی اگر با دغدغههای فلسفی به تاریخ نزدیک شود، مانند ارسطو به جزئی بودن تاریخ و عدم شایستگی آن در علم بودن توجه میکند و اگر اسلامی به تاریخ نگاه کند، تاریخ در نظرش چیزی بیش از سرگذشت موقتی و غیراصیل در این کرۀ خاکی نیست. شاید بتوان سرگذشت مبدأ و معادی انسان را تاریخ قدسی نام نهاد، منظور از تاریخ قدسی تاریخی است که تمام داستان‌ها و مراحل آن با نگاه آسمانی شکل گرفته است، چنین تاریخی پایش به زمین نمیرسد و میتوان گفت نسبتی با تاریخ به معنای رایج ندارد، شاید بهتر آن باشد که اصلاً آن را تاریخ ننامیم.

ادامه دارد...

نظر شما